╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۸۲| یه عکس که قرار نبود اینطوری بشه ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌙✨ ویو آت
آهنگ که تموم شد، همه هنوز داشتن میخندیدن.
جیا:
ـ خب خب! حالا که رقص تموم شد، وقت عکس خانوادگیه! 📸😂
ته:
ـ عکس خانوادگی؟!
جیا:
ـ آره دیگه! این همه آدم جمع شدن، مگه میشه عکس نگیریم؟!
مامان ته با ذوق گفت:
ـ ایدهی خیلی خوبیه! همه بیان کنار هم. 🌷
کوک:
ـ فقط بعدش غذا هست؟
جین:
ـ تو واقعاً غیرقابل اصلاحی. 😂
کوک:
ـ ممنون. 😌
همه کنار هم ایستادیم.
مامان ته دست زد و گفت:
ـ آت جان، تو بیا کنار ته.
من یک لحظه مکث کردم.
جیا از پشت سرم هل خیلی آرومی داد.
جیا:
ـ برو دیگه! 😂
آت:
ـ جیاااا!
ته با خنده گفت:
ـ بیا، اینطوری زودتر تموم میشه.
کنار ته ایستادم.
جین:
ـ یکم نزدیکتر!
آت و ته همزمان:
ـ نه! 😭😂
همه زدند زیر خنده.
مامان ته:
ـ بابا فقط عکس گرفتنه!
جیمین:
ـ ته از عکس خانوادگی هم استرس میگیره. 😂
ته:
ـ من استرس ندارم!
جیا:
ـ گوشات قرمز شده. 😌
ته:
ـ جیااااا!
📸 کلیک!
عکس گرفته شد.
جین سریع گوشی رو گرفت و نگاه کرد.
ـ بچههاااا! خیلی خوب شده!
جیا:
ـ ببینم!
همه دور گوشی جمع شدن.
عکس واقعاً قشنگ شده بود.
همه لبخند زده بودن و من و ته هم کنار هم ایستاده بودیم.
مامان ته با ذوق گفت:
ـ این عکس رو حتماً نگه میدارم. 🥹
ته:
ـ مامان...
ـ چیه؟ خیلی قشنگه!
من خندیدم.
آت:
ـ عکس خوبیه.
ته آروم گفت:
ـ آره... خوبه.
🌷✨
بعد از عکس، همه برگشتن سر میز.
کوک ناگهان با تعجب گفت:
ـ دسر کجاست؟!
جین:
ـ باز شروع شد. 😭
کوک:
ـ من همینجا گذاشته بودمش!
جیمین:
ـ تو خودت قایمش کردی!
کوک:
ـ نه!
جیا:
ـ پس کی قایمش کرده؟
همه شروع کردن به گشتن.
آخر سر جین درِ کابینت رو باز کرد.
ـ کوک...
کوک:
ـ چی؟
جین ظرف دسر رو بالا گرفت.
ـ اینو میخوای؟ 😂
کوک:
ـ اِ...
همه:
ـ کووووک! 😂😂😂
کوک:
ـ خب من فقط میخواستم مطمئن شم کسی نمیخوره!
مامان ته:
ـ پس خودت قایمش کردی؟
کوک:
ـ شاید... 😭
خندهی همه بلند شد.
🌙✨
کمکم مهمونی داشت تموم میشد.
خانوادهها یکییکی خداحافظی میکردن.
مامان ته آت رو در آغوش گرفت و گفت:
ـ خیلی خوشحال شدم که اومدی دخترم. 🌷
آت:
ـ منم خیلی خوش گذشت.
ـ دفعهی بعد هم بیا.
آت با خنده گفت:
ـ اگه قول بدین دیگه دعوا نشه. 😂
مامان ته:
ـ قول میدم!
از پشت سر صدای ته اومد:
ـ مامان، تو هیچوقت نمیتونی همچین قولی بدی! 😭
همه خندیدن.
آخر شب، وقتی همه آمادهی رفتن بودن، ته کنار در ایستاده بود.
وقتی من نزدیک شدم، گفت:
ـ آت.
آت:
ـ بله؟
ـ امروز... با اینکه خیلی شلوغ شد، خوش گذشت.
لبخند زدم.
ـ آره. منم همینطور.
ته:
ـ فقط امیدوارم دفعهی بعد مهمونی بدون دعوا باشه.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای جیا از پشت سرمون اومد:
ـ با شما دوتا؟ عمراً! 😂
ته:
ـ جیااااا!
همه خندیدن.
من هم خندیدم.
و وقتی سوار ماشین شدم، برای چند لحظه به عکس روی گوشی نگاه کردم.
عکس همهمون...
یک شب عجیب، شلوغ و خندهدار.
اما بین تمام آدمهای داخل عکس...
چشمم بیشتر از همه روی یک نفر موند.
ته.
لبخند کوچیکی زدم و گوشی رو کنار گذاشتم.
شاید بعضی شبها...
با اینکه طبق برنامه پیش نمیرن،
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۸۲| یه عکس که قرار نبود اینطوری بشه ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌙✨ ویو آت
آهنگ که تموم شد، همه هنوز داشتن میخندیدن.
جیا:
ـ خب خب! حالا که رقص تموم شد، وقت عکس خانوادگیه! 📸😂
ته:
ـ عکس خانوادگی؟!
جیا:
ـ آره دیگه! این همه آدم جمع شدن، مگه میشه عکس نگیریم؟!
مامان ته با ذوق گفت:
ـ ایدهی خیلی خوبیه! همه بیان کنار هم. 🌷
کوک:
ـ فقط بعدش غذا هست؟
جین:
ـ تو واقعاً غیرقابل اصلاحی. 😂
کوک:
ـ ممنون. 😌
همه کنار هم ایستادیم.
مامان ته دست زد و گفت:
ـ آت جان، تو بیا کنار ته.
من یک لحظه مکث کردم.
جیا از پشت سرم هل خیلی آرومی داد.
جیا:
ـ برو دیگه! 😂
آت:
ـ جیاااا!
ته با خنده گفت:
ـ بیا، اینطوری زودتر تموم میشه.
کنار ته ایستادم.
جین:
ـ یکم نزدیکتر!
آت و ته همزمان:
ـ نه! 😭😂
همه زدند زیر خنده.
مامان ته:
ـ بابا فقط عکس گرفتنه!
جیمین:
ـ ته از عکس خانوادگی هم استرس میگیره. 😂
ته:
ـ من استرس ندارم!
جیا:
ـ گوشات قرمز شده. 😌
ته:
ـ جیااااا!
📸 کلیک!
عکس گرفته شد.
جین سریع گوشی رو گرفت و نگاه کرد.
ـ بچههاااا! خیلی خوب شده!
جیا:
ـ ببینم!
همه دور گوشی جمع شدن.
عکس واقعاً قشنگ شده بود.
همه لبخند زده بودن و من و ته هم کنار هم ایستاده بودیم.
مامان ته با ذوق گفت:
ـ این عکس رو حتماً نگه میدارم. 🥹
ته:
ـ مامان...
ـ چیه؟ خیلی قشنگه!
من خندیدم.
آت:
ـ عکس خوبیه.
ته آروم گفت:
ـ آره... خوبه.
🌷✨
بعد از عکس، همه برگشتن سر میز.
کوک ناگهان با تعجب گفت:
ـ دسر کجاست؟!
جین:
ـ باز شروع شد. 😭
کوک:
ـ من همینجا گذاشته بودمش!
جیمین:
ـ تو خودت قایمش کردی!
کوک:
ـ نه!
جیا:
ـ پس کی قایمش کرده؟
همه شروع کردن به گشتن.
آخر سر جین درِ کابینت رو باز کرد.
ـ کوک...
کوک:
ـ چی؟
جین ظرف دسر رو بالا گرفت.
ـ اینو میخوای؟ 😂
کوک:
ـ اِ...
همه:
ـ کووووک! 😂😂😂
کوک:
ـ خب من فقط میخواستم مطمئن شم کسی نمیخوره!
مامان ته:
ـ پس خودت قایمش کردی؟
کوک:
ـ شاید... 😭
خندهی همه بلند شد.
🌙✨
کمکم مهمونی داشت تموم میشد.
خانوادهها یکییکی خداحافظی میکردن.
مامان ته آت رو در آغوش گرفت و گفت:
ـ خیلی خوشحال شدم که اومدی دخترم. 🌷
آت:
ـ منم خیلی خوش گذشت.
ـ دفعهی بعد هم بیا.
آت با خنده گفت:
ـ اگه قول بدین دیگه دعوا نشه. 😂
مامان ته:
ـ قول میدم!
از پشت سر صدای ته اومد:
ـ مامان، تو هیچوقت نمیتونی همچین قولی بدی! 😭
همه خندیدن.
آخر شب، وقتی همه آمادهی رفتن بودن، ته کنار در ایستاده بود.
وقتی من نزدیک شدم، گفت:
ـ آت.
آت:
ـ بله؟
ـ امروز... با اینکه خیلی شلوغ شد، خوش گذشت.
لبخند زدم.
ـ آره. منم همینطور.
ته:
ـ فقط امیدوارم دفعهی بعد مهمونی بدون دعوا باشه.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای جیا از پشت سرمون اومد:
ـ با شما دوتا؟ عمراً! 😂
ته:
ـ جیااااا!
همه خندیدن.
من هم خندیدم.
و وقتی سوار ماشین شدم، برای چند لحظه به عکس روی گوشی نگاه کردم.
عکس همهمون...
یک شب عجیب، شلوغ و خندهدار.
اما بین تمام آدمهای داخل عکس...
چشمم بیشتر از همه روی یک نفر موند.
ته.
لبخند کوچیکی زدم و گوشی رو کنار گذاشتم.
شاید بعضی شبها...
با اینکه طبق برنامه پیش نمیرن،
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۷۹۰
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط