رژینا گفت

رژینا گفت
استادی که در کلاسش وقتی از اخلاق و شرف انسانیت سخن میگفت
اشک دانشجویانش کمترین واکنش بود
استادی که گاهی از ابهت و متانت و بزرگی اش برای پرسیدن یک سوال چند بار با خودم مرور میکرد و می نوشتم
بعد اجازه سوال کردن می گرفتم
استادی که دختری نبود که نخواهد کنارش راه برود و پسری نبود که نخواهد مانند او باشد
ان شب اینگونه رفتار میکرد
اگر بخواهم دقیق بگویم باید از صبح شروع کنم
سر کلاس درس بخاطر مهاجرت ددی و مامی به ارمنستان بسیار ناراحت بودم
که چرا مرا درک نکردند و تنها گذاشتند و حداقل تا پایان تخصیلاتم نمی توانستم به انها ملحق شوم ناراحتی همه وجودم را گرغته بود
دوستانم میگفتند که در کلاسی که تو هستی استاد لکنت زبان میگیرد و تنها به سمت تو نگاه میکند ولی من باور نمیکردم
جرات باور نداشتم که استاد بخواهد به من فکر کند او شیعه بود و معتقد بارها دیده بودم وقتی از موعود صحبت میکرد بغض میکرد و اشک می ریخت چگونه با من که از ارامنه هستم میتوانست حرفی برای گفتن داشته باشد ...
انچنان در خودم غرق بودم و در ذهنم با پدرم کلنج داشتم که حتی متوجه صدای استاد نشدم
پریسا گفت رژینا هواست کجاست استاد صدایت میکند
ترسیدم و بلند شدم گفتم پدر رفتن شما به تحصیل من صدمه میزند..
همه کلاس خندیدند
عصبانیت استاد برایم عجیب بود
البته بعد ها فهمیدم که رگ غیرتش به جوش آمده بود محکم بر روی تیریبون کوبید که همه خشکشان زد
خندیدن در کلاس استاد عادی بود گاهی خودش میگفت یک نفر لطیفه و طنزی اگر میداند که ساخت سفارت انگلیس نباشد بگوید تا بخندیم ... به لطیفه هایی که مذهب و نژاد اقوام ایرانی یا زنان را تحقیر میکرد میگفت جک های انگلیسی ....
بعد رو ب من کرد و گفت بانو رژینا امرودیان با صحبتهای من موافقید
من اصلا در کلاس نبودم
استاد هم متوجه شده بود میخاست توجه مرا جلب کند گفتم بله دقیق گفتید
استاد گفت چند سوال درین زمبنه از شما دارم
دوستانی که کنجکاوی ندارند از کلاس بروند
تپش فلب و اضطراب همه وجودم را گرفت به پریسا گفتم موضوع چیه من نمیدونم سوال استاد چیه
کمکم کن
پریسا گفت استاد در این موضوع حرف زد که در قران حدس و گمان گناه اعلام شده و در تعالیم مسبح هم قضاوت کردن گناه است در کتاب مقدس امده قضاوت نکنید تا در مورد شما قضاوت نشود و در قران امده بسیاری از این قضاوت ها گناه است ...
بعد از تو تایید خاست
عده ای از دانشجویان رفتند که بلند شدم و گفتم استاد من بخاطر مشکلات خانوادگی حوصله بحث ندارم بگذارید فرصت دیگر
استاد پایان کلاس را اعلام کردند
پشت تریبون نشستند و کتابهایشان را داخل کیف میگذاشتند که همگام خروجم از کلاس گفت خانوم امرودیان چند لحظه میتوانم وقتتان را بگیرم ؟
پایان ۷
دیدگاه ها (۰)

نگاه شیطنت امیز همراه با لبخند پریسا و مهدیه و پردیس و آذر ...

انقدر شوکه بودم که نمی توانستم حرکت کنم‌ .استاد خودش ب من شم...

مرسی از همتون تشکر میکنمرامینای عزیزم درست میگهشاید این رفتن...

ان هم شخصیتی مانند استادکه ‌در انسانیتش تمام انانکه با او بو...

پدر  از اتاق عمل بعد از ساعتها انتظار بیرون آمد و  با دکترش ...

بعد از دوروز پرستاری از پدر راهی دانشگاه شدم  وقتی رسیدم دان...

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط