وقتی مافیاعه...... Part: 4
وقتی مافیاعه...... Part: 4
لونا:
درسته...... سوجین به نامجون حس داشت و با اینکه میدونست نامجون هیچ حسی بهش نداره، نمیتونست تحمل کنه کسی به نامجون نزدیک بشه. اون هرکاری میکرد تا خودشو به نامجون نزدیک کنه حتی برداشتن کسی از سر راه.اما ایندفعه نامجون تیر خلاصو زد و آتیشی خاموش نشدنی نسبت به خودش و دورا رو تو دل سوجین انداخت.
نامجون:
دورا رفت و من چشمم به سوجین افتاد که گوشه سالن ایستاده بود و با خشم به من خیره شده بود.هوف! این دختر چرا نمیخواد دست از سرم برداره؟ اگه بخاطر عموش نبود عمرا این دختره هول رو استخدام میکردم!(خب دوستان چون تو داستان نمیشد توضیح بدم چون یکم بدجور میشد اینجا میگم، عموی سوجین همون مرد هیکلی اول داستان بود که دم در اتاق دورا بود)
تا جایی که میدونم تا الان حداقل هزار تا دوست پسر داشته و هنوز هم با همشونه. شامم رو خوردم و به دفترم رفتم. به یکی از بادیگارد هام گفتم که سوجین رو بیاره به دفترم تا تکلیفم رو باهاش روشن کنم....
لونا:
سوجین وارد اتاق شد. نامجون روی صندلی پشت میزش نشسته بود و پشتش به سوجین بود.
_خب سوجین خوب میدونی که هرچی که الان داری مدیون منی.ولی یه سوال ازت دارم، دقیقا چته؟ چرا تا با یه دختر حرف میزم یجوری نگام میکنی انگار ارث باباتو خوردم؟یعنی خودت تا الان نفهمیدی که بهت هیچ حسی ندارم؟!
_پس میدونستی..... تو میدونستی که بهت حس دارم و هیچ واکنشی نشون ندادی و گذاشتی درد بکشم؟حداقل همون موقع بهم میگفتی که حسی نداری که دلگرم شم که منو میبینی!
_پارک سوجین! تا اخراجت نکردم این حرفا رو بس کن و برو بیرون!
_باشه آقای کیم! ولی اینو بدون راحتت نمیذارم، نه تو رو نه دورا رو!
نامجون:
دیگه تحمل نداشتم اما خودمو آروم کردم. ولی نه! نمیتونستم بزارم به دورا کاری داشته باشه.....
لونا:
سوجین از تو اتاق بیرون اومد و به سمت آشپزخونه رفت.
_دورا! باید واس نامجون قهوه ببری.
سوجین این حرفو زد و خودش رفت دم پله ها وایساد. دورا سینی قهوه رو تو دستش گرفت و رفت به سمت پله ها تا به طبقه بالا بره؛اما یکدفعه سوجین پاشو دراز کرد و دورا با سینی تو دستش زمین خورد.همه چی پخش زمین شد و گونه ی دورا محکم به لبه پله برخورد کرد و کبود شد.سوجین اول پوزخندی زد و بعد دستاشو جلوی دهنش گرفت و گفت: اوه خدای من! چه بد، دورا آسیب دیدی؟ جلوی پاتو نگاه کن دختر! ......
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
ببخشید یکم دیر شد ولی فکر کنم با این وضع امتحانات نتونم تا آخر خرداد تند تند فیک بزارم ولی بازم سعیم رو میکنم✨🌱
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
لونا:
درسته...... سوجین به نامجون حس داشت و با اینکه میدونست نامجون هیچ حسی بهش نداره، نمیتونست تحمل کنه کسی به نامجون نزدیک بشه. اون هرکاری میکرد تا خودشو به نامجون نزدیک کنه حتی برداشتن کسی از سر راه.اما ایندفعه نامجون تیر خلاصو زد و آتیشی خاموش نشدنی نسبت به خودش و دورا رو تو دل سوجین انداخت.
نامجون:
دورا رفت و من چشمم به سوجین افتاد که گوشه سالن ایستاده بود و با خشم به من خیره شده بود.هوف! این دختر چرا نمیخواد دست از سرم برداره؟ اگه بخاطر عموش نبود عمرا این دختره هول رو استخدام میکردم!(خب دوستان چون تو داستان نمیشد توضیح بدم چون یکم بدجور میشد اینجا میگم، عموی سوجین همون مرد هیکلی اول داستان بود که دم در اتاق دورا بود)
تا جایی که میدونم تا الان حداقل هزار تا دوست پسر داشته و هنوز هم با همشونه. شامم رو خوردم و به دفترم رفتم. به یکی از بادیگارد هام گفتم که سوجین رو بیاره به دفترم تا تکلیفم رو باهاش روشن کنم....
لونا:
سوجین وارد اتاق شد. نامجون روی صندلی پشت میزش نشسته بود و پشتش به سوجین بود.
_خب سوجین خوب میدونی که هرچی که الان داری مدیون منی.ولی یه سوال ازت دارم، دقیقا چته؟ چرا تا با یه دختر حرف میزم یجوری نگام میکنی انگار ارث باباتو خوردم؟یعنی خودت تا الان نفهمیدی که بهت هیچ حسی ندارم؟!
_پس میدونستی..... تو میدونستی که بهت حس دارم و هیچ واکنشی نشون ندادی و گذاشتی درد بکشم؟حداقل همون موقع بهم میگفتی که حسی نداری که دلگرم شم که منو میبینی!
_پارک سوجین! تا اخراجت نکردم این حرفا رو بس کن و برو بیرون!
_باشه آقای کیم! ولی اینو بدون راحتت نمیذارم، نه تو رو نه دورا رو!
نامجون:
دیگه تحمل نداشتم اما خودمو آروم کردم. ولی نه! نمیتونستم بزارم به دورا کاری داشته باشه.....
لونا:
سوجین از تو اتاق بیرون اومد و به سمت آشپزخونه رفت.
_دورا! باید واس نامجون قهوه ببری.
سوجین این حرفو زد و خودش رفت دم پله ها وایساد. دورا سینی قهوه رو تو دستش گرفت و رفت به سمت پله ها تا به طبقه بالا بره؛اما یکدفعه سوجین پاشو دراز کرد و دورا با سینی تو دستش زمین خورد.همه چی پخش زمین شد و گونه ی دورا محکم به لبه پله برخورد کرد و کبود شد.سوجین اول پوزخندی زد و بعد دستاشو جلوی دهنش گرفت و گفت: اوه خدای من! چه بد، دورا آسیب دیدی؟ جلوی پاتو نگاه کن دختر! ......
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
ببخشید یکم دیر شد ولی فکر کنم با این وضع امتحانات نتونم تا آخر خرداد تند تند فیک بزارم ولی بازم سعیم رو میکنم✨🌱
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
- ۱.۱k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط