My professor
My professor
Part:11
چشمام باز موند
هیزل:اوه نه...خونه ی شما...نه...
واقعیت این بود که انگار مغزم به طور پیش فرض اینطور برنامه ریزی شده بود که بدون اینکه فکر کنم این جوابو بده...هیچوقت دلم نمیخواست برم خونه ی یه مرد مجرد و اینطور به نظر برسه که برام کار ساده ایه...با شنیدن اون نه ناگهانی نگاه معناداری بهم انداخت...سرمو از خجالت انداختم پایین
جونگکوک:شما خونه میمونی،من میرم و صبح برمیگردم. چیزی برای معذب شدن وجود نداره.
هیزل:بیشتر از این زحمتتون نمیدم...ممنون.
جونگکوک:لحن من طوری بود که برداشت کنی بهت اختیار دادم؟!
با چشم باز نگاهش کردم و قلبم لرزید اونقدر معذب شدم که به تته پته افتادم
هیزل:ن..نه یعنی..چطور بگم... نمیشه... نمیتونم بیام.
کلمه آخرو که گفتم گوشیم رفت رو ویبره و با دیدن شماره داداشم حس کردم یه آب سرد ریختن رو اون آتیش اضطراب...سریع جواب دادم
هیزل:الو
نامجون:خدایا هیزل!!!!حالت خوبه؟!تو کجایی؟؟؟!
استادو نگاه کردم در حالی که زبونشو تو دهنش میچرخوند با انگشت سبابش رو میز ضرب گرفته بود و به یه نقطه ی کور رو نگاه میکرد.
آروم گفتم:
هیزل:خوبم. من بیرونم...
نامجون:عزیزم واقعا معذرت میخوام...یه مأموریت مهم بودم که نمیشد با خودمون موبایل داشته باشیم. کجایی بیام دنبالت؟ خدایا ساعت....آخه چرا انداختنت بیرون کدوم ایستگاهی الان؟؟؟
هیزل:من...ایستگاه نیستم... نزدیک ساحلم....استادم منو جلو خوابگاه دید...الان همراه اونم.
نامجون:خیلی خب...لوکیشن بفرست. خودمو میرسونم عزیزم. نگران چیزی نباش...سریع میام پیشت باشه ؟
هیزل:باشه میبینمت
گوشیو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم...اعتماد به نفسی که حضور داداشم بهم داده بود،باعث شد راحت بتونم لبخند بزنم. با همون لبخند محترمانه سرمو براش هم کردم.
هیزل:ازتون خیلی ممنونم استاد...شما دیگه برید،برادرم داره خودشو میرسونه اینجا...
آرنجشو به پشتی صندلیش تکیه داد و صفحه موبایلشو بالا پایین کرد
جونگکوک:تا تحویلت ندم نمیرم
دوباره اون حس معذب بودن بهم برگشت...واسه اینکه سریع تر بار مزاحممو کم کنم فوری و هول هولکی لوکیشن فرستادم و پیام دادم.
هیزل:لطفا عجله کن استادم منتظر وایساده.
سر جام نشستم... انگشتامو به هم گره زدم و نگاه منتظرمو به ماشینهایی که رد میشدم دوختن...مدتی تو سکوت گذشت...حدودا ده تا ماشین از مدل ماشین داداشم دیدم که خودش نبود!
کلافه نگاهمو از خیابون گرفتم و استادو نگاه کردم...حالا که به دستشو به صندلی تکیه داده بود جیب پیراهن مشکیش رو میتونستم ببینم...روان نویسی که تو جیبش بود باعث شد صحنه ای برام تداعی بشه...روزی که تو آزمایشگاه بالا سرم ایستاده بود...ازش یه سوال پرسیده بودم...دستشو به میزم تکیه داد و شروع کرد با روان نویسی تند تند راه حل نوشتن و توضیح دادن... از اون روز یه دستخط به یادگار مونده بود... دستخطی که هر وقت دفترمو باز میکردم نگاهش میکردم....شاید وقتش بود بدونه تا چه حد طرفدار شیوه ی تدریس و بار علمیشم.
هیزل:من مرتب مقاله هاتونو میخونم استاد...شما تئوری های فوق العاده ای مطرح میکنید...البته اون مقاله ای که دمورد تاخوردگی فضا و زمان بود رو هنوز نتونستم کامل متوجه بشم...دارم مباحث پیش نیازشو مطالعه میکنم...خیلی زود اونو هم میفهمم...
همون که نور صفحه موبایلش چهرشو روشن کرده بود چشماش خندید و بدون اینکه نگاهم کنه لبخند کجی زد
جونگکوک:واقعا مقاله های منو میخونی؟مگه ترم سه نبودی؟زود نیست برات این مباحث ؟!
ادامه دارد....
اگر میخونید لطفا لایک و کامنت فراموش نشه 🤎
بچها واقعا بابت این دو روز متاسفم
یهو هزار تا کار افتاد روم
یه بار هم نوشتم ولی دستم خورد پاک شد
#رمان #فیکشن #فیک
Part:11
چشمام باز موند
هیزل:اوه نه...خونه ی شما...نه...
واقعیت این بود که انگار مغزم به طور پیش فرض اینطور برنامه ریزی شده بود که بدون اینکه فکر کنم این جوابو بده...هیچوقت دلم نمیخواست برم خونه ی یه مرد مجرد و اینطور به نظر برسه که برام کار ساده ایه...با شنیدن اون نه ناگهانی نگاه معناداری بهم انداخت...سرمو از خجالت انداختم پایین
جونگکوک:شما خونه میمونی،من میرم و صبح برمیگردم. چیزی برای معذب شدن وجود نداره.
هیزل:بیشتر از این زحمتتون نمیدم...ممنون.
جونگکوک:لحن من طوری بود که برداشت کنی بهت اختیار دادم؟!
با چشم باز نگاهش کردم و قلبم لرزید اونقدر معذب شدم که به تته پته افتادم
هیزل:ن..نه یعنی..چطور بگم... نمیشه... نمیتونم بیام.
کلمه آخرو که گفتم گوشیم رفت رو ویبره و با دیدن شماره داداشم حس کردم یه آب سرد ریختن رو اون آتیش اضطراب...سریع جواب دادم
هیزل:الو
نامجون:خدایا هیزل!!!!حالت خوبه؟!تو کجایی؟؟؟!
استادو نگاه کردم در حالی که زبونشو تو دهنش میچرخوند با انگشت سبابش رو میز ضرب گرفته بود و به یه نقطه ی کور رو نگاه میکرد.
آروم گفتم:
هیزل:خوبم. من بیرونم...
نامجون:عزیزم واقعا معذرت میخوام...یه مأموریت مهم بودم که نمیشد با خودمون موبایل داشته باشیم. کجایی بیام دنبالت؟ خدایا ساعت....آخه چرا انداختنت بیرون کدوم ایستگاهی الان؟؟؟
هیزل:من...ایستگاه نیستم... نزدیک ساحلم....استادم منو جلو خوابگاه دید...الان همراه اونم.
نامجون:خیلی خب...لوکیشن بفرست. خودمو میرسونم عزیزم. نگران چیزی نباش...سریع میام پیشت باشه ؟
هیزل:باشه میبینمت
گوشیو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم...اعتماد به نفسی که حضور داداشم بهم داده بود،باعث شد راحت بتونم لبخند بزنم. با همون لبخند محترمانه سرمو براش هم کردم.
هیزل:ازتون خیلی ممنونم استاد...شما دیگه برید،برادرم داره خودشو میرسونه اینجا...
آرنجشو به پشتی صندلیش تکیه داد و صفحه موبایلشو بالا پایین کرد
جونگکوک:تا تحویلت ندم نمیرم
دوباره اون حس معذب بودن بهم برگشت...واسه اینکه سریع تر بار مزاحممو کم کنم فوری و هول هولکی لوکیشن فرستادم و پیام دادم.
هیزل:لطفا عجله کن استادم منتظر وایساده.
سر جام نشستم... انگشتامو به هم گره زدم و نگاه منتظرمو به ماشینهایی که رد میشدم دوختن...مدتی تو سکوت گذشت...حدودا ده تا ماشین از مدل ماشین داداشم دیدم که خودش نبود!
کلافه نگاهمو از خیابون گرفتم و استادو نگاه کردم...حالا که به دستشو به صندلی تکیه داده بود جیب پیراهن مشکیش رو میتونستم ببینم...روان نویسی که تو جیبش بود باعث شد صحنه ای برام تداعی بشه...روزی که تو آزمایشگاه بالا سرم ایستاده بود...ازش یه سوال پرسیده بودم...دستشو به میزم تکیه داد و شروع کرد با روان نویسی تند تند راه حل نوشتن و توضیح دادن... از اون روز یه دستخط به یادگار مونده بود... دستخطی که هر وقت دفترمو باز میکردم نگاهش میکردم....شاید وقتش بود بدونه تا چه حد طرفدار شیوه ی تدریس و بار علمیشم.
هیزل:من مرتب مقاله هاتونو میخونم استاد...شما تئوری های فوق العاده ای مطرح میکنید...البته اون مقاله ای که دمورد تاخوردگی فضا و زمان بود رو هنوز نتونستم کامل متوجه بشم...دارم مباحث پیش نیازشو مطالعه میکنم...خیلی زود اونو هم میفهمم...
همون که نور صفحه موبایلش چهرشو روشن کرده بود چشماش خندید و بدون اینکه نگاهم کنه لبخند کجی زد
جونگکوک:واقعا مقاله های منو میخونی؟مگه ترم سه نبودی؟زود نیست برات این مباحث ؟!
ادامه دارد....
اگر میخونید لطفا لایک و کامنت فراموش نشه 🤎
بچها واقعا بابت این دو روز متاسفم
یهو هزار تا کار افتاد روم
یه بار هم نوشتم ولی دستم خورد پاک شد
#رمان #فیکشن #فیک
- ۱.۱k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط