رفتم سمتشون دیدم که جینا و ات دارن موهای همو میکشن ...
رفتم سمتشون دیدم که جینا و ات دارن موهای همو میکشن ...
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم لباس با تناژ رنگ صورتی بر تن کردم. وقتی از چادر اومدم بیرون مستقیم اول رفتم سمت مامان و خاله کوک که داشتن صبحانه آماده میکردن سلامی بهشون دادم که یهو مادر گفت
.......
مادر کوک :ات دخترم میتونی تخم مرغارو از اونجا بیاری. (اشاره به جای تقریبا دوری )
+بله چشم مادر جان
....
رفتم اونجایی که مادر گفت تخم مرغارو برداشتم گذاشتم داخل چندتا سبد همین که میخواستم برم یهو سروکله ی جینا پیدا شد
.....
جینا :اوهوم عروس خانم مثل اینکه قراره از کوک طلاق بگیری چه بهتر هرچه زودتر به مادرجان و پدرجان هم بگو تا بتونیماز شرت خلاص شیم و منم به کوکی جونم برسم
.....
+تخم مرغارو گذاشتم روی زمین و بعد با پوزخندی تمسخرانه گفتم. اشتباه میکنی جینا جون اونی که باید از زندگیه منو کوک گم شه خود شمایی بعدشم کی گفته من میخوام از کوک جدا شم عشق بین منو کوک اونقدر قویه که هیچ پرتاب سنگی نمیتونه دیواره های مرزیمون رونابود کنه
.......
جینا :ای دختره ی هرزه. چطوری جرئت میکنی
)میخواست به ات سیلی بزنه که ات سریع دستشو گرفت و اونو پیچوند طوری که جیغ جینا بالا رفت معلوم بود که دستش شکسته
.......
ویو کوک.
دیدم که اونا ات و جینا بودن ات داشت دست جینا رو پیچ میداد و جینا ازش التماس میکرد که اونو ول کنه درسته که جینا خیلی هرزه ست اما نمیتونم اجازه بدم کسی روش دست بلند کنه (جونگکوک من جای ات بودم کات فوراور 🤦♂️😐)
.......
رفتم ات رو از جینا جدا کردم و سیلی نصار ات کردم خودمم از کاری که کردم بالافاصله پشیمون شدم اما خب نمیتونستم کاری نکنم
....
_ات معلوم هست داری چه غلطی میکنی
+کوک تو. .تو الان بخاطر این هرزه دست روی من بلند کردی
جینا :کوکی من فقط داشتم از اینجا رد میشدم که یهو ات اومد گفت تو چرا توی زندگی منو کوک دخالت میکنی هرزه گورتو گم کن سعی کردم بی تفاوت از کنارش رد بشم اما سریع دستمو گرفت و پیچوند فک کنم دستم آسیب دیده چون کاملا قرمزه (با گریه الکی )
.....
+کو.کوک بخدا اونجوری که اون میگه نیست
_ات فقط خفه شو زود باش از اینجا برو تا کاری دستت ندادم
+چرا باید برم هان اونی که داره دروغ میگه من نیستم چرا نمیفهمی اخه کوک من...
نگاهی به کوک انداختمدیدم اومد نزدیککه از ترس چند قدمی عقب رفتم اما بعدش با پاهاش شروع کرد به لگد زدن داخل شکمم حدود ۶ تا لگدی زد که یهو خون بالا آوردم و همین موضوع باعث شد که چشمام سیاهی بره و بعد سیاهی ..
ادامه دارد.....
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم لباس با تناژ رنگ صورتی بر تن کردم. وقتی از چادر اومدم بیرون مستقیم اول رفتم سمت مامان و خاله کوک که داشتن صبحانه آماده میکردن سلامی بهشون دادم که یهو مادر گفت
.......
مادر کوک :ات دخترم میتونی تخم مرغارو از اونجا بیاری. (اشاره به جای تقریبا دوری )
+بله چشم مادر جان
....
رفتم اونجایی که مادر گفت تخم مرغارو برداشتم گذاشتم داخل چندتا سبد همین که میخواستم برم یهو سروکله ی جینا پیدا شد
.....
جینا :اوهوم عروس خانم مثل اینکه قراره از کوک طلاق بگیری چه بهتر هرچه زودتر به مادرجان و پدرجان هم بگو تا بتونیماز شرت خلاص شیم و منم به کوکی جونم برسم
.....
+تخم مرغارو گذاشتم روی زمین و بعد با پوزخندی تمسخرانه گفتم. اشتباه میکنی جینا جون اونی که باید از زندگیه منو کوک گم شه خود شمایی بعدشم کی گفته من میخوام از کوک جدا شم عشق بین منو کوک اونقدر قویه که هیچ پرتاب سنگی نمیتونه دیواره های مرزیمون رونابود کنه
.......
جینا :ای دختره ی هرزه. چطوری جرئت میکنی
)میخواست به ات سیلی بزنه که ات سریع دستشو گرفت و اونو پیچوند طوری که جیغ جینا بالا رفت معلوم بود که دستش شکسته
.......
ویو کوک.
دیدم که اونا ات و جینا بودن ات داشت دست جینا رو پیچ میداد و جینا ازش التماس میکرد که اونو ول کنه درسته که جینا خیلی هرزه ست اما نمیتونم اجازه بدم کسی روش دست بلند کنه (جونگکوک من جای ات بودم کات فوراور 🤦♂️😐)
.......
رفتم ات رو از جینا جدا کردم و سیلی نصار ات کردم خودمم از کاری که کردم بالافاصله پشیمون شدم اما خب نمیتونستم کاری نکنم
....
_ات معلوم هست داری چه غلطی میکنی
+کوک تو. .تو الان بخاطر این هرزه دست روی من بلند کردی
جینا :کوکی من فقط داشتم از اینجا رد میشدم که یهو ات اومد گفت تو چرا توی زندگی منو کوک دخالت میکنی هرزه گورتو گم کن سعی کردم بی تفاوت از کنارش رد بشم اما سریع دستمو گرفت و پیچوند فک کنم دستم آسیب دیده چون کاملا قرمزه (با گریه الکی )
.....
+کو.کوک بخدا اونجوری که اون میگه نیست
_ات فقط خفه شو زود باش از اینجا برو تا کاری دستت ندادم
+چرا باید برم هان اونی که داره دروغ میگه من نیستم چرا نمیفهمی اخه کوک من...
نگاهی به کوک انداختمدیدم اومد نزدیککه از ترس چند قدمی عقب رفتم اما بعدش با پاهاش شروع کرد به لگد زدن داخل شکمم حدود ۶ تا لگدی زد که یهو خون بالا آوردم و همین موضوع باعث شد که چشمام سیاهی بره و بعد سیاهی ..
ادامه دارد.....
- ۸۳۱
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط