سینا، با آن بدنِ لرزان و ذهنی که انگار دارد از هم میپاشد
سینا، با آن بدنِ لرزان و ذهنی که انگار دارد از هم میپاشد، با سختی از روی زمین بلند میشود. سرگیجهای که در سرش میپیچد، فقط ناشی از دردِ جسمی نیست؛ بلکه ناشی از سنگینیِ حقیقتی است که حالا بر دوشِ او و بقیه سنگینی میکند. او بدون اینکه با کسی چشم در چشم شود، به سمت پذیرایی میرود و روی مبل فرو میرود. قرار دادنِ سر بین دو دست، تنها راه او برای جلوگیری از فروپاشیِ کامل در مقابلِ نگاههای بقیه است. او میخواهد فقط... نباشد. فقط غایب باشد.
چند دقیقهای که در آن سکوتِ سنگین، همه در همان وضعیتِ منجمد شده باقی میمانند، طولانیترین دقایقِ زندگیشان است.
نازنین، که همیشه مرکزِ ثقلِ عاطفیِ این گروه بوده، با دیدنِ سینا در آن وضعیت، توانِ ماندن در آن اتاق را ندارد. او نه به خاطرِ خشم، بلکه به خاطرِ آن فشارِ روانی که به گلویش رسیده، به سمتِ طبقه بالا میرود. اتاقش، که زمانی پناهگاهِ خندهها و رازهایشان بود، حالا برای او مثل یک سلولِ تنگ به نظر میرسد.
بقیه هم، مثل آهنرباهایی که از هم جدا شده باشند، به سمتِ تراس میروند. اما این رفتن، «رفتن برای آرام شدن» نیست؛ این رفتن، «فرار از روبرو شدن با واقعیت» است.
در تراس، بادِ شب هم نمیتواند آن سنگینی را از فضا پاک کند. آنها به جای آنکه طبقِ عادتِ همیشگی، هر کدام به سراغِ فعالیتِ محبوبش برود، حالا در یک «حلقه درهمتنیده از اندوه» گیر افتادهاند.
* پارسا، که معمولاً با یک توپ بسکتبت و ریتمِ بازی، خشمش را تخلیه میکرد، حالا در تراس ایستاده و فقط به تاریکیِ شهر خیره شده است. او میداند اگر الان به زمین بسکتبال برود، هیچ بازیای نمیتواند آن آشوبی که در دلش است را آرام کند.
* سجاد، که همیشه با رانندگی در خیابانهای شهر، فکرش را آزاد میکرد، حالا در کنارِ آنیسا ایستاده است. ماشین برای او دیگر ابزارِ فرار نیست، چون فرار کردن از این حقیقت، غیرممکن شده است.
* آنیسا، که همیشه با رفتن به اتاقش خودش رو اروم میکرد، حالا در سکوتِ کنارِ سجاد، فقط به تاریکی نگاه میکند. او حتی نمیتواند به اتاقش برود، چون اتاقِ او هم بخشی از این خانه است که حالا با این اتفاق، مسموم شده است.
آنها در تراس، به جای اینکه با هم حرف بزنند، فقط «در کنار همِ ساکت» هستند. این پارادوکسِ عجیبی است: آنها از هم دور نشدهاند (مثل روزهای عادی که هر کدام به جای خود میرفتند)، اما از هم جدا شدهاند (چون دیگر نمیتوانند مثل قبل به هم نگاه کنند).
این گروه، که زمانی با هم «زندگی» میکردند، حالا فقط دارند با هم «سایه» میاندازند.
چند دقیقهای که در آن سکوتِ سنگین، همه در همان وضعیتِ منجمد شده باقی میمانند، طولانیترین دقایقِ زندگیشان است.
نازنین، که همیشه مرکزِ ثقلِ عاطفیِ این گروه بوده، با دیدنِ سینا در آن وضعیت، توانِ ماندن در آن اتاق را ندارد. او نه به خاطرِ خشم، بلکه به خاطرِ آن فشارِ روانی که به گلویش رسیده، به سمتِ طبقه بالا میرود. اتاقش، که زمانی پناهگاهِ خندهها و رازهایشان بود، حالا برای او مثل یک سلولِ تنگ به نظر میرسد.
بقیه هم، مثل آهنرباهایی که از هم جدا شده باشند، به سمتِ تراس میروند. اما این رفتن، «رفتن برای آرام شدن» نیست؛ این رفتن، «فرار از روبرو شدن با واقعیت» است.
در تراس، بادِ شب هم نمیتواند آن سنگینی را از فضا پاک کند. آنها به جای آنکه طبقِ عادتِ همیشگی، هر کدام به سراغِ فعالیتِ محبوبش برود، حالا در یک «حلقه درهمتنیده از اندوه» گیر افتادهاند.
* پارسا، که معمولاً با یک توپ بسکتبت و ریتمِ بازی، خشمش را تخلیه میکرد، حالا در تراس ایستاده و فقط به تاریکیِ شهر خیره شده است. او میداند اگر الان به زمین بسکتبال برود، هیچ بازیای نمیتواند آن آشوبی که در دلش است را آرام کند.
* سجاد، که همیشه با رانندگی در خیابانهای شهر، فکرش را آزاد میکرد، حالا در کنارِ آنیسا ایستاده است. ماشین برای او دیگر ابزارِ فرار نیست، چون فرار کردن از این حقیقت، غیرممکن شده است.
* آنیسا، که همیشه با رفتن به اتاقش خودش رو اروم میکرد، حالا در سکوتِ کنارِ سجاد، فقط به تاریکی نگاه میکند. او حتی نمیتواند به اتاقش برود، چون اتاقِ او هم بخشی از این خانه است که حالا با این اتفاق، مسموم شده است.
آنها در تراس، به جای اینکه با هم حرف بزنند، فقط «در کنار همِ ساکت» هستند. این پارادوکسِ عجیبی است: آنها از هم دور نشدهاند (مثل روزهای عادی که هر کدام به جای خود میرفتند)، اما از هم جدا شدهاند (چون دیگر نمیتوانند مثل قبل به هم نگاه کنند).
این گروه، که زمانی با هم «زندگی» میکردند، حالا فقط دارند با هم «سایه» میاندازند.
- ۱۰۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط