Ghost Hunting Club
Ghost Hunting Club
Part 6
بورا با ترس به نوشته روی دیوار خیره شده بود.
"زیرزمین را پیدا کنید."
جیمین : من خوشم نمیاد...
یونگی : از چی؟
جیمین : از همه چیز.
جونگکوک چند قدم جلو رفت و نوشته را لمس کرد.
جونگکوک : تازه نوشته شده.
بورا : یعنی روح اون دختر اینو نوشته؟
ناگهان صدای افتادن چیزی از بیرون اتاق شنیده شد.
"تق!"
جیمین : یا خدااااا!
یونگی : آروم باش!
جیمین : من آرومم!
بورا : تو داری میلرزی.
جیمین : از سرماست.
یونگی : تابستونه.
جیمین : از سرمای تابستون.
جونگکوک : بچهها تمرکز کنین.
چهار نفر از اتاق بیرون رفتند.
راهرو از قبل تاریکتر شده بود.
بورا احساس میکرد کسی مراقبشان است.
انگار از جایی در ساختمان چشمهایی آنها را دنبال میکردند.
بورا : شما هم این حسو دارین؟
جونگکوک : آره.
یونگی : منم.
جیمین : نه.
همه به او نگاه کردند.
جیمین : من از اولش مطمئنم یکی داره نگامون میکنه.
یونگی : ممنون که آرامشمون رو بیشتر کردی.
در همان لحظه صدای خنده آرامی در راهرو پیچید.
صدای یک دختر.
همان صدایی که قبلاً شنیده بودند.
بورا : شنیدین؟
جونگکوک : آره.
صدا از انتهای راهرو میآمد.
چهار نفر به آن سمت نگاه کردند.
دختر سفیدپوش دوباره آنجا ایستاده بود.
اما این بار فرار نکرد.
آرام دستش را بالا آورد.
و به سمت پلههای پایین اشاره کرد.
به سمت زیرزمین.
بورا : اون میخواد دنبالش بریم.
جیمین : من نمیخوام.
یونگی : ما نپرسیدیم.
جونگکوک : باید بفهمیم اونجا چیه.
جیمین : چرا همیشه آدمای فیلم ترسناک این تصمیمو میگیرن؟
بورا : چون اگه نگیرن داستان تموم میشه.
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
جیمین : اوه... منطقیه.
چهار نفر به سمت پلههای زیرزمین حرکت کردند.
اما درست قبل از رسیدن به در زیرزمین...
صدای بلندی از پشت سرشان آمد.
"بوم!"
درِ طبقه دوم محکم بسته شد.
و تمام چراغهای ساختمان خاموش شدند.
جیمین : ...
یونگی : ...
بورا : ...
جونگکوک : ...
جیمین : من رسماً مردم.
[ادامه دارد...]
جیمین تنها نیستی منم مردم...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
Part 6
بورا با ترس به نوشته روی دیوار خیره شده بود.
"زیرزمین را پیدا کنید."
جیمین : من خوشم نمیاد...
یونگی : از چی؟
جیمین : از همه چیز.
جونگکوک چند قدم جلو رفت و نوشته را لمس کرد.
جونگکوک : تازه نوشته شده.
بورا : یعنی روح اون دختر اینو نوشته؟
ناگهان صدای افتادن چیزی از بیرون اتاق شنیده شد.
"تق!"
جیمین : یا خدااااا!
یونگی : آروم باش!
جیمین : من آرومم!
بورا : تو داری میلرزی.
جیمین : از سرماست.
یونگی : تابستونه.
جیمین : از سرمای تابستون.
جونگکوک : بچهها تمرکز کنین.
چهار نفر از اتاق بیرون رفتند.
راهرو از قبل تاریکتر شده بود.
بورا احساس میکرد کسی مراقبشان است.
انگار از جایی در ساختمان چشمهایی آنها را دنبال میکردند.
بورا : شما هم این حسو دارین؟
جونگکوک : آره.
یونگی : منم.
جیمین : نه.
همه به او نگاه کردند.
جیمین : من از اولش مطمئنم یکی داره نگامون میکنه.
یونگی : ممنون که آرامشمون رو بیشتر کردی.
در همان لحظه صدای خنده آرامی در راهرو پیچید.
صدای یک دختر.
همان صدایی که قبلاً شنیده بودند.
بورا : شنیدین؟
جونگکوک : آره.
صدا از انتهای راهرو میآمد.
چهار نفر به آن سمت نگاه کردند.
دختر سفیدپوش دوباره آنجا ایستاده بود.
اما این بار فرار نکرد.
آرام دستش را بالا آورد.
و به سمت پلههای پایین اشاره کرد.
به سمت زیرزمین.
بورا : اون میخواد دنبالش بریم.
جیمین : من نمیخوام.
یونگی : ما نپرسیدیم.
جونگکوک : باید بفهمیم اونجا چیه.
جیمین : چرا همیشه آدمای فیلم ترسناک این تصمیمو میگیرن؟
بورا : چون اگه نگیرن داستان تموم میشه.
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
جیمین : اوه... منطقیه.
چهار نفر به سمت پلههای زیرزمین حرکت کردند.
اما درست قبل از رسیدن به در زیرزمین...
صدای بلندی از پشت سرشان آمد.
"بوم!"
درِ طبقه دوم محکم بسته شد.
و تمام چراغهای ساختمان خاموش شدند.
جیمین : ...
یونگی : ...
بورا : ...
جونگکوک : ...
جیمین : من رسماً مردم.
[ادامه دارد...]
جیمین تنها نیستی منم مردم...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
- ۹۰۷
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط