چمدان دست من و راه مرا میخواند

چمدان دست من و راه مرا میخواند
یک مسافر فقط این حال مرا میداند

شاعر ، انگار که در شهر ندارد جایی
شهر ، انگار که او را ز خودش می راند !

هیچ چیزی دل یک عاشق تنها شده را
بدتر از کندن از عشق ، نمی سوزاند

ضربه ی کاری عشق تو به من ، بعد از تو
دل تنهای مرا از همه می ترساند

شاید این "فعل" غلط باشد و ناجور ، ولی
کم کَــمَـک ، عمر مرا ، عشق تو ، می پایاند !
دیدگاه ها (۲)

از دو عالم دردت ای #دلدار بس باشد مراکافر عشقم اگر غیر #تو ک...

وقتی لب تو خنده زد

این‌روزها سخاوتِ باد صبا کم است یعنی خبر ز سوی تو، این‌روزها...

تقدیم به همه زندگیم:🫀🫂از نگاهت نرگس تبدار، شاعر میشودآینه از...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

دلم اندازه ی یک شهر برایت تنگ استآنقدر تنگ که با ذهن خودم در...

گُفْتَم رَها کُن جانِ مَن، گُفْتِی کِه آزَادِی مَگَر؟گُفْتَم...

#غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها...

بعضی رفتن‌ها فقط یک نفر را از زندگی‌مان کم نمی‌کنند؛انگار تم...

افتاده در چشم تو صاف

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط