قسمتپارت

قسمت(1)پارت (١)
*ارسان*
‌_من نمیخام برم نمیخام میفهمین؟
بابا:تو باید بری ارسان اینجا موندنت هیچ فایده ی نداره
مامان:ارسان پسرم پدرت راست میگه تو یه آلفای و باید زندگیت رو درست کنی... دیگه نفهمیدم چیکار میکنم از هوارو وارد ریه هام کردم و با شدت بیرون کردم
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌_باشه پس من میرم..... صدای نیومد با قدم های بلند رفتم بالا تو اتاقم درو هم محکم بستم جوری ک پنجره ی اتاقم به لرزه افتاد بعد قفلش کردم باورم نمیشه آخه چرا؟ چرا باید برم سوئیس ای کاش یه دورگه نبودم اگه دورگه نبودم یه آلفای کامل میشدم خیلی بده بغض گلوتو فشار بده ولی نتونی خوبش کنی نشسته بودم روی صندلی ک در اتاقم زده شد
+تق تق تق
_بله
‌‌‌+داداشی منم مهتاب میشه بیام تو... مهتاب خواهر کوچیکمه خیلی دوستش دارم هشت سالشه خیلی به من وابستس یعنی اگه برم سوئیس ناراحت نمیشه؟ آروم درو باز کردم نگاش کردم واقعا ناز بود چشمای درشت عسلی کمرنگ صورتی گردو سفید لبای صورتی غنچه ی موهای طلایی بلند ک الان بازشون کرده بود دور خودش ریخته بود(آخ ننه🥺چقد ناز بوده عزیزم)
+داداشی تو دوست نداری بری سویس؟ (وووی عزیزم چقد مظلوم🥺)..... لب خندی بهش زدم دستمو بردم سمت کمرش بغلش کردم
_نه دوست ندارم برم ولی میدونی چیه؟!...... با لحن شیرینی گفت
+چیه؟!
_باید برم عزیزم زود برمیگردم پیشت
+من دلم برات تنگ میشه داداشی
_زود زود زنگ میزنم بهت ک دلت تنگ نشه خوبه؟!
+ارهههه.... گونشو بوسیدم ک آروم در گوشم گفت
+داداشی میای برام قصه بخونی
_هرچی خواهر نازم بگه همونه.... بردمش توی اتاقش گذاشتمش روی تختش کتاب مورد علاقشو برداشتم و خوندم براش کتاب ک تموم شد بلند شدم چراغا های اتاق رو خاموش کردم و چراغ خواب رو روش کردم از اتاق اومدم بیرون رفتم طبقه ی پایین دیدم مامانم نشسته روی مبل و داره اشک میریزه
_مامان جان چرا اینجا نشستی گریه میکنی اون چشمای خوشکلت آسیب میبینن بلند شو عزیزم برو بخواب... مامان با دستاش اشکاشو پاک کرد
+بیا اینجا بشین....... به رو بروش اشاره کرد رفتم سمتش روی زمین رو به روی زانوهاش نشستم دستشو آورد بالا روی موهام کشید و دوباره زو زیر گریه
_آخه مادر من چرا گریه میکنی؟ خب بگو چی شده
+منو ببخش عزیزم ک مجبورت میکنم از اینجا بری
_من چرا باید شمارو ببخشم؟! شما ک کاری نکردی شما باید منو ببخشی ک اینقدر اذیتت کردم و بخاطرم سختی کشیدی
+عزیزدلم پاره ی تنم اگه بخاطره پدربزرگت نبود من مجبورت نمیکردم بری اون میخاد تورو نابودت کنه ای کاش هیچ وقت نمیفهمید ک تو دورگه ی
_میدونم مامان جان میدونم
دیدگاه ها (۷)

[قسمت (1)پارت(2)]*ماهتیسا*_مامان جون باباجون من دلم نمیخاد ب...

قسمت (1)پارت(3)*ارسان*داشتم وسایلامو چک میکردم خداروشکر همه ...

رمان:عشق آرومژانر:تخیلی. عاشقانه. پیمان خون(الکی مثلا میخام ...

زبون درازا دستا بالا😂🤦🏻‍♀️(🖐🏻) #پست_جدید

"MY FAVORITE ENEMY"GHAPTER:1PART:۱۰۵"ویو جنا".کوک: چت شد؟؟جن...

نام فیک:عشق مخفیPart:16ویو ات*بعد از قطع کردن تلفن مادرم بهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط