بچه‌ها ببخشید دیر شد هر چقدر میزاشتم اپلود نمیشد

بچه‌ها ببخشید دیر شد هر چقدر میزاشتم اپلود نمیشد

پارت دو :درخواستی

وقتی ات وسایلشو جمع کرد و رفت از خونه پیشه دوستش موند همون هانا..

کوک رفت خونه و خوابید البته با لیا همون دشمن ات...

ویو صبح کوک

کوک: از خواب بلند شدم دیدم ات بغل دستم نیست، تعجب کردم اخه هر روز صبح بلند میشد و رو به روی صورت من با لبخند دراز میکشید تا من بیدار بشم.. عا فکر کنم داره صبحونه درست میکنه پس میرم اشپزخونه...

کوک : اتم قشنگم کجایی.. رفتم جلو تر دیدم روی میز اشپزخونه یه کاغذ هست.

نوشته

سلام کوک خودت میدونی که من چقدر دوست داشتم و هنوزم دارم ولی خودت زندگیمونو خراب کردی، من میرم لطفا دیگه دنبالم نیا.. بابت این ۱ سالی که تو زندگیم بودی ممنونم بهترین روز های عمرم بود. دوست دارم، ات...

کوک: وای من چیکار کردم اتم رو از دست دادم خودم کردم (گریه)

(از زبون نویسنده :خودم)

دیشب لیا وقتی میره پیشه کوک اول کوک ردش میکنه ولی وقتی کوک میره بیرون تا به تلفنش جواب بده، لیا از لحظه استفاده میکنه و توی اب کوک تحریک کننده و مست کننده میریزه تا کوک رو از راه به در کنه.. وقتی کوک از اون اب میخوره، هم مست شده هم تحریک و کاراش دست خودش نیست، لیا میاد پیشش و ازش لب میگیره همون لحظه ات میاد و همه چیز رو میبینه ولی کوک دست خودش نبوده.. دیگه کار از کار گذشته....

ویو ات: دیشب وقتی وسایلمو جمع کردم رفتم پیشه هانا و قرار شد امروز برم پیشه مامان و بابام بوسان... الان ساعت ۲ ظهر هست و من کم کم دیگه دارم میرسم بوسان...
گوشیمو خاموش کردم تا کوک ردمو نزنه و رفتم پیشه مامان و بابام و همه چیز رو گفتم...

کوک : به بادیگارد هام دستور دادم تا ات رو پیدا کنن خودمم چندین بار بهش زنگ زدم اما گوشیش خاموش بود...

ویو شب ساعت ۹

کوک: بادیگاردام فهمیدن ات رفته پیشه مامان و باباش پس تصمیم گرفتم همین الان برم بوسان درسته از سئول تا بوسان ۴ ساعت راهه (مثلا) ولی اگه وقت رو تلف کنم معلوم نیست ات کجا ممکنه بره، پس راه افتادم...

ات: تصمیم گرفتم برم به دیدن یکی از دوستای قدیمیم توی بوسان، خونش به خونه مامانمینا نزدیک بود پس پیاده رفتم..

۴ ساعت بعد

ات: الان ساعت ۱ شبه و خب از اونجایی که دوستم خونه مجردی گرفته تنها بود دیگه تا ساعت ۱ یک خوشو بش کردیم و دیگه باید میرفتم خونه.. وقتی رفتم خونه دیدم صدای داد وبیداد میاد. رفتم داخل و دیدم.. کوک اومده و بابام داره باهاش دعوا میکنه

ات: کوک تو.. تو اینجا چیکار میکنی ؟!

کوک: حق ندارم بیام زنمو ببینم؟

بابای ات: هع زنت؟!!!

کوک: میدونم چیکار کردم اما باور کنید تقصیر من نبوده

ات: چی داری میگی خودم با چشمای خودم دیدم داشتی لیا رو می بوسیدی دشمن من کوک دشمن منی که سعی داشت مارو ازهم جدا کنه!!!!!

کوک: هیس اروم باش بزار برات توضیح بدم

(بعد توضیح دادن کوک)

ات: چرا باید باور کنم؟

کوک: ات قسم میخورم دست خودم نبود اون بود که اینکارو کرد بخدا (گریه )دست خودم نبود...

ات: با دیدن گریه اش دلم براش رفت اخه طاقت دیدن اشک هاشو نذاشتم اشک هاشو نداشتم رفتم بغلش کردم و اون تو بغلم گریه کرد..

کوک: ات معذرت میخوام اشتباه کردم اون .. اون عوضی اینکارو کرد (گریه)

ات: هیس اینبارو میبخشمت دیگه گریه نکن قربونت برم منم حساب اون عوضی رو میرسم

کوک: ممنونم که بهم یه فرصت دیگه دادی قول میدم تا اخر عمرم بهت خیانت نکنم

ات: قول؟

کوک: قول

ات: قول بابایی؟

کوک: قول بابایی؟

ات: (اشاره به شکمش )اوهوم

کوک: ات من دارم یه چیزایی متوجه میشم امیدوارم درست متوجه شده باشم.

ات: درسته تو داری بابا میشی

کوک : باورم نمیشه تو داری بچه منو حمل میکنی (ات رو بغل کرد و چرخوند)
* *
تمام این مکالمشون تو اتاق بودااااا

کوک و ات به خونشون رفتن و بعد ۹ ماه بچه شون بدنیا اومد و دختر بود و به خوبی خوشی زندگی کردن

پایان

میدونم اخرش شخمی تموم شد
دیدگاه ها (۱)

#دو_پارتی :emotional love#پارت_اولا/ت و تهیونگ ... تهیونگ دو...

#پارت_دو+ وقتی رسیدیم ته سریع اومد سمت و بغلم کرد ... بعد از...

دو پارتی وقتی جونگکوک بهت خیانت میکنه و مچشو با دشمنت میگیری...

#سناریو : وقتی بهت اعتراف میکنه که عاشقته، درخواستینامجون: ا...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

ویو ات: با الارم گوشیم بیدار شدم رفتم دستشویی کارای لازم کرد...

وقتی بهت خیانت میکنه p۴ویو جیمین وقتی اعضا اون حرفا رو بهم ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط