MY FAVORITE ENEMY
۶"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۵۸
"ویو جنا"
.
نزدیکش شدم و جلوش زانو زدم...
کوک: پاشو من کمکت میکنم..
جنا: نمیخوام.از کجا معلوم نخوای الان انتقامت و بگیری؟؟
خودش و لوس تر کرد.
کوک: اگه قرار بود انتقام بگیرم نمیزاشتم انقدر طول بکشه به این وصع بیوفتی..
بازوش و گرفتم و بلندش کردم
سر تا پام و نگاه کرد.
جنا: تو هم قد باباتی.
خیلی برام سوال بود که چرا انقدر از بابام حرف میزنه.
کوک: تو چی میدونی از بابام؟!!باهاش حرف زدی؟!
جنا: اره...
کوک: چی گفتید؟
جنا: چییز خاصی نبود.
و خواست بره که به دیوار چسبوندمش.
کوک: ازت پرسیدم راجب چی حرف زدید؟؟
جنا: شباهتم به مامانم...و راجب مامانم صحبت کرد..و یه خورده من...داشت شباهتمامون و میگفت....
وقتی سنم کم بود .
به موضوعی شک کرده بودم.
که تقریبا برام فقط یه حدس اشتباه بود.
یکی از شبا که بابام مست امده خونه. اونم با کمک همکاراش.
کمکش کردم تا بره اتاقش و بخوابه.
وقتی رو تخت خوابندمش عکس زنی ناشناس تو دستش بود.
و شروع کرده بود به گفتن اسم شخصی تو خواب.
با خودم فکر می کردم که یعنی بابا این همه سال از از دست دادن مامان ناراحت نبودا؟!
واقعا مامانم براش مهم بوده?!
یکم راجب اون زن تحقیق کردم که متوجه شدم اون زن مادر حنا بوده.
زنی که عشق اول پدرم بوده.
روز ا لی که جنارو دیدم چهرش اشنا بود.
چون قبلا تو عکس دیده بودمش.
جنا: بیا،ذکر خیرش بود..
به صورتش جنا نگاه کردم که به پشتم نگا می کرد.
پرخیدم که تو تاریکی بابارو دیدم.
کوک: اینجا چیکار میکنی؟
جیون: مثل اینکه حال دوستت خوب نیست..
کوک: نه،نیست،باید ببرمش اتاقش...
صدایه پوزخندش و شنیدم.
جئون:...مثل اینکه اخلاقن خیلی شبیه منی....وقتی هم سن تو بودم عاشق یه دختر مثل اون شدم...
با این حرفش تیکه هایه پازل و کنار همگزاشتم و همچی برام مشخص شد.
با این حرفش که عاشق یه زن دیگه بود باعث شد که دستان و مشت کنم.
جنا: دیدی گفتم خیلی شبیهید...
با لحنش جنا سمتش چرخیدم که همون لحظه به سمتم افتاد
GHAPTER:1
PART:۵۸
"ویو جنا"
.
نزدیکش شدم و جلوش زانو زدم...
کوک: پاشو من کمکت میکنم..
جنا: نمیخوام.از کجا معلوم نخوای الان انتقامت و بگیری؟؟
خودش و لوس تر کرد.
کوک: اگه قرار بود انتقام بگیرم نمیزاشتم انقدر طول بکشه به این وصع بیوفتی..
بازوش و گرفتم و بلندش کردم
سر تا پام و نگاه کرد.
جنا: تو هم قد باباتی.
خیلی برام سوال بود که چرا انقدر از بابام حرف میزنه.
کوک: تو چی میدونی از بابام؟!!باهاش حرف زدی؟!
جنا: اره...
کوک: چی گفتید؟
جنا: چییز خاصی نبود.
و خواست بره که به دیوار چسبوندمش.
کوک: ازت پرسیدم راجب چی حرف زدید؟؟
جنا: شباهتم به مامانم...و راجب مامانم صحبت کرد..و یه خورده من...داشت شباهتمامون و میگفت....
وقتی سنم کم بود .
به موضوعی شک کرده بودم.
که تقریبا برام فقط یه حدس اشتباه بود.
یکی از شبا که بابام مست امده خونه. اونم با کمک همکاراش.
کمکش کردم تا بره اتاقش و بخوابه.
وقتی رو تخت خوابندمش عکس زنی ناشناس تو دستش بود.
و شروع کرده بود به گفتن اسم شخصی تو خواب.
با خودم فکر می کردم که یعنی بابا این همه سال از از دست دادن مامان ناراحت نبودا؟!
واقعا مامانم براش مهم بوده?!
یکم راجب اون زن تحقیق کردم که متوجه شدم اون زن مادر حنا بوده.
زنی که عشق اول پدرم بوده.
روز ا لی که جنارو دیدم چهرش اشنا بود.
چون قبلا تو عکس دیده بودمش.
جنا: بیا،ذکر خیرش بود..
به صورتش جنا نگاه کردم که به پشتم نگا می کرد.
پرخیدم که تو تاریکی بابارو دیدم.
کوک: اینجا چیکار میکنی؟
جیون: مثل اینکه حال دوستت خوب نیست..
کوک: نه،نیست،باید ببرمش اتاقش...
صدایه پوزخندش و شنیدم.
جئون:...مثل اینکه اخلاقن خیلی شبیه منی....وقتی هم سن تو بودم عاشق یه دختر مثل اون شدم...
با این حرفش تیکه هایه پازل و کنار همگزاشتم و همچی برام مشخص شد.
با این حرفش که عاشق یه زن دیگه بود باعث شد که دستان و مشت کنم.
جنا: دیدی گفتم خیلی شبیهید...
با لحنش جنا سمتش چرخیدم که همون لحظه به سمتم افتاد
- ۴۲.۶k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط