ویل:((میدونی اولش واقعا اونطوری فکر میکردم.))
ویل:((میدونی اولش واقعا اونطوری فکر میکردم.))
مایک دستشو روی شونش گذاشت((میفهمم چی میگی. انگار دارم تو اینه راجع به el حرف میزنم))
ویل به سمتش برگشت((خب الان باید چیکار کنم؟))
مایک:((خب میتونیم به استیو بگیم.))
ویل:((مطمئنی؟))
نوا:((البته))
لوکاس اومد. نوشابه ای برداشت و روی مبل نشست. ((خب قضیه چیه. ))
مایک :((ویل از اسکای خوشش میاد. ))
سرشو چرخوند و خمی به ابروش داد. ((جدی؟ چرا زودتر نگفتی؟ ))
ویل دست راستشو رو گردنش گذاشت. (( نمیدونم. ))
مایک بلند شد (( بریم براشون هدیه بخریم. ))
و به سمت پاساژ رفتن.
مکس:((خب امم نوبت پسراس. ))
اسکای بطری رو برداشت و گفت:((پس از اول میخواستی به اونا بیوفته؟ ))
اِل خنده ای کرد. ((جاسوسی مایک و لوکاس. ))
اسکای زمزمه کرد.((و ویل.! ))
مکس خندید. (( خب اون پسرا رو ول کنید اصلا بیاید بریم خرید.
اسکای بلند شد. (( من پایهام ))
بعد از بیرون اومدن از فروشگاه پسرا رو دیدیم. به سمتشون رفتیم. مایک، تعجب کرد. خیلی زیاد تعجب کرد. از چی؟ قطعا اِل جدیدی که ما ساختیم؛ منو مکس. و بعد شروع کرد به توضیح دادن. به ویل نگاه کردم. لبخندی زدیم. سرمو تکون دادم به معنی اینکه بیا اون ور، اونم اومد.
به اندازه کافی دور شدیم. حس کردم یکم خجالت زدس. دستشو لای موهای صافش کشید و مرتبشون کرد. ((چرا گفتی بیایم؟ ))
پریدم وسط حرفش، (( D&D، ام دعواشون احتمالا زیاد طول بکشه. میای بازی؟ ))
تعجب کرد. جوری که انگار دمو گورگن رو شکست داده بود. ((آره؛ حتما، ولی دوتایی؟ )) نچ عی از دهنم در اومد. من پر سرو صدا فکر میکردم. ((نه ام، مکس! )) صورتش پر سوال شد؟ انگار دمو گورگن دوباره وارد بازی شده بود. ((مکس که؟ )) سرمو بالا آوردم تا ساکت بشه، ((میدونم. خب ولی لوکاس براش مثل یه تیکه آشغال بی اهمیت شده. در نتیجه هر کاری میکنه تا باهاش رو به رو نشه. )) جمله هام بدون مکث تکرار میشد. هر دومون برای ۵ ثانیه طاقت فرسا تلاش برای کنترل خنده داشتیم. ولی ناموفق بود.
ویل دستشو آورد بالا. ((بزن قدش. ))
رفیتم تا d&d بازی کنیم
مایک دستشو روی شونش گذاشت((میفهمم چی میگی. انگار دارم تو اینه راجع به el حرف میزنم))
ویل به سمتش برگشت((خب الان باید چیکار کنم؟))
مایک:((خب میتونیم به استیو بگیم.))
ویل:((مطمئنی؟))
نوا:((البته))
لوکاس اومد. نوشابه ای برداشت و روی مبل نشست. ((خب قضیه چیه. ))
مایک :((ویل از اسکای خوشش میاد. ))
سرشو چرخوند و خمی به ابروش داد. ((جدی؟ چرا زودتر نگفتی؟ ))
ویل دست راستشو رو گردنش گذاشت. (( نمیدونم. ))
مایک بلند شد (( بریم براشون هدیه بخریم. ))
و به سمت پاساژ رفتن.
مکس:((خب امم نوبت پسراس. ))
اسکای بطری رو برداشت و گفت:((پس از اول میخواستی به اونا بیوفته؟ ))
اِل خنده ای کرد. ((جاسوسی مایک و لوکاس. ))
اسکای زمزمه کرد.((و ویل.! ))
مکس خندید. (( خب اون پسرا رو ول کنید اصلا بیاید بریم خرید.
اسکای بلند شد. (( من پایهام ))
بعد از بیرون اومدن از فروشگاه پسرا رو دیدیم. به سمتشون رفتیم. مایک، تعجب کرد. خیلی زیاد تعجب کرد. از چی؟ قطعا اِل جدیدی که ما ساختیم؛ منو مکس. و بعد شروع کرد به توضیح دادن. به ویل نگاه کردم. لبخندی زدیم. سرمو تکون دادم به معنی اینکه بیا اون ور، اونم اومد.
به اندازه کافی دور شدیم. حس کردم یکم خجالت زدس. دستشو لای موهای صافش کشید و مرتبشون کرد. ((چرا گفتی بیایم؟ ))
پریدم وسط حرفش، (( D&D، ام دعواشون احتمالا زیاد طول بکشه. میای بازی؟ ))
تعجب کرد. جوری که انگار دمو گورگن رو شکست داده بود. ((آره؛ حتما، ولی دوتایی؟ )) نچ عی از دهنم در اومد. من پر سرو صدا فکر میکردم. ((نه ام، مکس! )) صورتش پر سوال شد؟ انگار دمو گورگن دوباره وارد بازی شده بود. ((مکس که؟ )) سرمو بالا آوردم تا ساکت بشه، ((میدونم. خب ولی لوکاس براش مثل یه تیکه آشغال بی اهمیت شده. در نتیجه هر کاری میکنه تا باهاش رو به رو نشه. )) جمله هام بدون مکث تکرار میشد. هر دومون برای ۵ ثانیه طاقت فرسا تلاش برای کنترل خنده داشتیم. ولی ناموفق بود.
ویل دستشو آورد بالا. ((بزن قدش. ))
رفیتم تا d&d بازی کنیم
- ۲۳۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط