دیشب به خواب دیدم صحرای محشرش را

دیشب به خواب دیدم صحرای محشرش را
عباس رقیه قاسم علی اکبرش را
انجا گلوی طفلی گوش تا گوشش بریده
دیدم خجل گشته آن قامت خمیده
علم ز دستش افتاد ماه بنی هاشم
فریاد زد برادر کی از تو دست بریده
یا ابن الحسن جان من نرو به سوی میدان
نگذار بشم خجل باز ز روی مجتبی جان
قاسم بی تاب حسن پیشی گرفت از من
جام شهادت نوشید شیرین تر از عسل
وا عجبا این کیست که آمده به میدان
شبیه پیغمبر است حیف است اگر دهد جان
سرور لاله ها هم پر پر شده است و چاک چاک
مادری در آسمان جانش رسید به لب ها
دوید به سمت آن تل دل پریشان و گریان
نمی شود باورش برادرش داده جان
میگشت پی برادر حیران و گیج و مبهم
عزیز دل کجایی کی از تو کرد جدا سر
فریاد بر می اورد سه ساله ای بیقرار
گلوش گرفته طفلک،پدر میخواهد انگار
ناله کنان می گفت بابا به من نگاه کن
دگر دردی ندارم فقط چشماتو باز کن
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

در راه مهدی عج الله از سر و جان بگذرید

آید به سوی دشت غم انگیز کربلااز راه دور، قافله داغدیده ایآین...

نهاد پا در فرات، خواست لبی تر کندنهاد پا در فرات، خواست لبی ...

───┤ ♩♬♫♪♭ ├───امشب همه اذن از او بگیرند؛ تا در یم خون وضو ب...

نوشتن برایت سخت نیست، چون فقط باز کردن صندوقچه خاک گرفته ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط