(دنیا سلطنت )

(دنیا سلطنت )
پارت ۱۵

شب و روز به خوشی می‌گذشت روز به روز آلیس پیشرفت میکرد لحن حرف زدن اش خوب میشد ولی زبون درازی هایش کم نمیشد برعکس بتر خم میشد با هر کنیزی و خدمه ای دعوا میکرد دختر پرو و لجبازی شده بود اتاق زیبا ای برایش داده بودن پادشاه و ملکه به خوبی از آلیس مواظبت میکردن سه سال گذشته بود آلیس زندگی خیلی خوبی را داشت ولی هر شب کابوس های را می‌دید
همان شیش ماهی که مثل جهنم برایش گذشت همان ها را در خواب میدید پادشاه خیلی نگران اش میشد ملکه طبیب ها را برایش آوردن بودن ولی آلیس خوب نمیشد هر شب کابوس میدید برای همین گاهی اوقات
آلیس نمی‌خوابد و کله شب ها را بیدار می‌ماند و گاهی شب ها پادشاه و ملکه آلیس را پیشه خودشان می‌خوابند
《》《》《》《》《》《》《》
پادشاه تو بالکن اتاق اش ایستاده بود و در فکر فروع رفته بود باید به آلیس میگفت یک هفته ای میشد که از انگلیس نامه برایش آماده بود
نشست و دوباره نامه را برداشت شروع به خواندن نوشته ها کرد


" سلام عرض میکنم من پادشاه انگلیس به شما برایه بار دوم تقاضای میکنم
که شما دخترتان شاه دوخت آلیس را به ازواج شاهزاده جونکوک دربیاریم
این وصلت برایه زندگی شاه دوخت آلیس خوب می‌شود عروسم همسر شاهزاده جونکوک دیروز از دنیا رفتن سر ز*ایمان بچه اش
قبلا که میگفتین شاهزاده جونکوک همسر دترن و برایه همین شاهدخت آلیس را به شاهزاده جونکوک نداده اید اما او الان مجرد هست و دختر کوچیکی بی مادر ماند از شما خواهش میکنم به حرف هایم گوش بدین "


پادشاه در فکر فروع رفت چطور این موضوع را به آلیس بگه
وقتی دخترش آلیس به دنیا آماده بود با پادشاه انگلیس احد بسته بود که شاه دوخت آلیس را به ازدواج شاهزاده جونکوک در بیارن اما آلیس در سن ۱۶ سالگی اش از دنیا رفت ...
و شاهزاده جونکوک مجبور شد با شاه دوخت ایتالیا ازدواج کند
پادشاه از رو صندلی اش بلند شد و سمته سالون رفت ... آلیس را با ملکه دید که مشغول صحبت کردن بودن آلیس نگاه اش اوفتاد سمته پادشاه
آلیس: بح پادشاه فرانسه خوشتیپی اش همه رو میکشه
ملکه با تخم گفت
ملکه: آما من همسر اش هستم دلم نمیخواد اینجوری بگی
پادشاه خنده کرد و سمته ملکه رفت جلو اش زانو زد و دست اش را گرفت پشته دست اش بوسی گذاشت و گفت
پادشاه: مگر می‌شود بجز شما به کسی دیگه ای نگاه کنم
آلیس با خودش گفت
// یعنی اگر من هم ازدواج کنم با همسرم اینجوری حرف میزنم یعنی منو دوست داره یا نه اصلا ولش کن آلیس باید بزنی تو ذوق پدر و مادر //
آلیس یا شیطنت گفت
آلیس: راستش ما هم اینجایم مادر من که نمی‌خواهم همسر شما را ازتون بگیرم فقد گفتم که خوشتیپ هستن
ملکه : میدانم دخترم فقد خواستم ببینم پادشاه چی میگن
پادشاه بلند شد و کنار آلیس نشست
پادشاه: میدونید ملکه من از اول عاشقتان بودم و هستم از وقتی همو دیدم ایم
آلیس: بح بح چه عشقی نصیب ما هم بشه
پادشاه: آلیس و ملکه برویم اتاق کار ام باهاتون کمی حرف دارم
پادشاه جدی شد و بلند شد سمت اتاق اش رفت همچنین آلیس و ملکه نگران باهاش رفتن
پادشاه رو صندلی پادشاه هی‌ اش نشست .....

@h41766101
دیدگاه ها (۳)

(دنیا سلطنت )پارت ۱۶پادشاه رو صندلی پادشاهی اش نشست و ملکه آ...

دنیا سلطنت )پارت ۱۷پادشاه: جونکوک تو حق انتخاب نداری فهمیدی ...

(دنیا سلطنت )پارت ۱۴ملکه خنده ای کرد و پادشاه گفت پادشاه: در...

(دنیا سلطنت )پارت ۱۳پادشاه رو صندلی کنار تخت آلیس نشست و گفت...

دوستان ناناز واسه سناریو جدید چنتا پیشنهاد دارم

My Arirang Part:1کاخ سلطنتی «گیونگ گونگ» پایتخت ،سئولصدای بل...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۹ویو املیا با خوشحالی به سمت اتاقم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط