+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.79
(از زبون جونگ کوک)
نور صبح بیشتر شده بود. ا.ت هنوز کنارم بود. این بار بدنش کاملاً جمع نشده بود، فقط یه کم فاصله داشت. انگشتاش هنوز گاهی به طور اتفاقی به دستم میخورد و هر بار قلبم یه لحظه میایستاد.
من جرات نداشتم زیاد حرف بزنم. فقط گاهی آروم نگاهش میکردم. اونم گاهی سرشو میچرخوند و برای یه لحظه کوتاه به چشمام نگاه میکرد، بعد سریع نگاهشو میگرفت. مثل یه پرنده زخمی که هنوز جرات نزدیک شدن نداره.
چند دقیقه سکوت بود. بعد ا.ت با صدای خیلی آروم و خجالتی — صدایی که ماهها بود نشنیده بودم گفت:
+ ...دردت کمتر شده؟
من یه لحظه نفس کشیدنمو فراموش کردم. این دومین باری بود که خودش از حال من میپرسید.
(آروم، با لبخند خیلی ضعیف)
- آره... بهتره. تو چی؟ هنوز سردته؟
ا.ت سرشو کمی تکون داد. نه. بعد دوباره ساکت شد. ولی این بار دستش آرومتر از قبل روی ملافه کنار دستم بود. فقط چند سانت فاصله.
من جرات کردم و خیلی آهسته، مثل اینکه دارم با بمب دست و پنجه نرم میکنم، نوک انگشت کوچیکمو روی انگشت اشارهش گذاشتم.
ا.ت یه لحظه بدنش سفت شد. فکر کردم عقب میکشه، ولی نکشید. فقط نفسش یه کم تندتر شد. چند ثانیه همونجوری موندیم. فقط این تماس کوچیک.
من با صدای خیلی پایین گفتم:
- ا.ت... لازم نیست چیزی بگی. لازم نیست الان چیزی عوض بشه. فقط... این که هنوز اینجایی، برای من خیلی زیاده.
ا.ت چیزی نگفت. ولی انگشتش یه میلیمتر جابهجا شد و یه ذره بیشتر به انگشتم چسبید.
این کوچیکترین حرکت دنیا بود، ولی برای من مثل یه انفجار بود.
من چشمامو بستم و تو دلم گفتم:
"آروم آروم... داره اتفاق میافته. حتی اگه سالها طول بکشه... من صبر میکنم."
اتاق پر از نور صبح و سکوت شکننده بود. و من برای اولین بار بعد از ماهها، یه ذره امید واقعی تو قلبم حس کردم............
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you
p.79
(از زبون جونگ کوک)
نور صبح بیشتر شده بود. ا.ت هنوز کنارم بود. این بار بدنش کاملاً جمع نشده بود، فقط یه کم فاصله داشت. انگشتاش هنوز گاهی به طور اتفاقی به دستم میخورد و هر بار قلبم یه لحظه میایستاد.
من جرات نداشتم زیاد حرف بزنم. فقط گاهی آروم نگاهش میکردم. اونم گاهی سرشو میچرخوند و برای یه لحظه کوتاه به چشمام نگاه میکرد، بعد سریع نگاهشو میگرفت. مثل یه پرنده زخمی که هنوز جرات نزدیک شدن نداره.
چند دقیقه سکوت بود. بعد ا.ت با صدای خیلی آروم و خجالتی — صدایی که ماهها بود نشنیده بودم گفت:
+ ...دردت کمتر شده؟
من یه لحظه نفس کشیدنمو فراموش کردم. این دومین باری بود که خودش از حال من میپرسید.
(آروم، با لبخند خیلی ضعیف)
- آره... بهتره. تو چی؟ هنوز سردته؟
ا.ت سرشو کمی تکون داد. نه. بعد دوباره ساکت شد. ولی این بار دستش آرومتر از قبل روی ملافه کنار دستم بود. فقط چند سانت فاصله.
من جرات کردم و خیلی آهسته، مثل اینکه دارم با بمب دست و پنجه نرم میکنم، نوک انگشت کوچیکمو روی انگشت اشارهش گذاشتم.
ا.ت یه لحظه بدنش سفت شد. فکر کردم عقب میکشه، ولی نکشید. فقط نفسش یه کم تندتر شد. چند ثانیه همونجوری موندیم. فقط این تماس کوچیک.
من با صدای خیلی پایین گفتم:
- ا.ت... لازم نیست چیزی بگی. لازم نیست الان چیزی عوض بشه. فقط... این که هنوز اینجایی، برای من خیلی زیاده.
ا.ت چیزی نگفت. ولی انگشتش یه میلیمتر جابهجا شد و یه ذره بیشتر به انگشتم چسبید.
این کوچیکترین حرکت دنیا بود، ولی برای من مثل یه انفجار بود.
من چشمامو بستم و تو دلم گفتم:
"آروم آروم... داره اتفاق میافته. حتی اگه سالها طول بکشه... من صبر میکنم."
اتاق پر از نور صبح و سکوت شکننده بود. و من برای اولین بار بعد از ماهها، یه ذره امید واقعی تو قلبم حس کردم............
ادامه دارد...........
- ۱.۱k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط