نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²
تا خواستم درو باز کنم بورام گفت:هی باز با بچه ها دعوا نکنی ها
کلافه گفتم:باشه
و بعد رفتم بیرون.
بخاطر اینکه پول کمی داشتیم مجبور شدیم این خونه رو اجاره کنیم.
اطراف خونمون پره از ارازل و اوباشه.
سریع دویدم تا از اتوبوس جا نمونم.
نفس زنان توی ایستگاه نشستم.
اتوبوس اومد و سوار شدم.
بعد از ربع ساعت اتوبوس جلوی دبیرستان ایستاد.
پیاده شدم،نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط مدرسه شدم.
از این دبیرستان متنفرم،همه دارن در مورد سفر های خارجی که توی تعطیلات رفتن حرف میزنن یا از بچه های دیگه زورگیری میکنن.
وارد کلاس شدم و روی صندلی نشستم.
هیوک خندید و گفت:بـــه بــه،ببین کی اینحاست،پارک بورا
هیوک هم یکی از اون زورگیراس,همه مدرسه ازش فرارین اما من جلوش کم نمیارم.
نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:مثل اینکه دلت برای چَک هام تنگ شده
دستاشو برد بالا،خندید و گفت:اووو،ترسیدم
با اومدن دبیر همه ساکت شدن.
بعد از کلاس بلاخره وقت نهار شد و همه به سمت سلف غذا خوری رفتن.
و فقط من و هیوک موندیم.
هیوک سرشو گذاشته بود روی میز و خوابیده بود.
کتابمو گذاشتم توی کیفم و از روی صندلی بلند شدم.
تا خواستم به سمت در قدم بردارم یهو هیوک دستشو انداخت روی شونه هام و گفت:نظرت چیه نهارو باهم بخوریم؟
دستشو پس زدم و گفتم:علاقه ای ندارم
و بعد سریع از کلاس زدم بیرون.
از هیوک متنفرم..
زنگ خونه خورده بود.
داشتم به سمت در خروجی دبیرستان میرفتم که،یهو یکی دستمو محکم گرفت و کشید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²
تا خواستم درو باز کنم بورام گفت:هی باز با بچه ها دعوا نکنی ها
کلافه گفتم:باشه
و بعد رفتم بیرون.
بخاطر اینکه پول کمی داشتیم مجبور شدیم این خونه رو اجاره کنیم.
اطراف خونمون پره از ارازل و اوباشه.
سریع دویدم تا از اتوبوس جا نمونم.
نفس زنان توی ایستگاه نشستم.
اتوبوس اومد و سوار شدم.
بعد از ربع ساعت اتوبوس جلوی دبیرستان ایستاد.
پیاده شدم،نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط مدرسه شدم.
از این دبیرستان متنفرم،همه دارن در مورد سفر های خارجی که توی تعطیلات رفتن حرف میزنن یا از بچه های دیگه زورگیری میکنن.
وارد کلاس شدم و روی صندلی نشستم.
هیوک خندید و گفت:بـــه بــه،ببین کی اینحاست،پارک بورا
هیوک هم یکی از اون زورگیراس,همه مدرسه ازش فرارین اما من جلوش کم نمیارم.
نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:مثل اینکه دلت برای چَک هام تنگ شده
دستاشو برد بالا،خندید و گفت:اووو،ترسیدم
با اومدن دبیر همه ساکت شدن.
بعد از کلاس بلاخره وقت نهار شد و همه به سمت سلف غذا خوری رفتن.
و فقط من و هیوک موندیم.
هیوک سرشو گذاشته بود روی میز و خوابیده بود.
کتابمو گذاشتم توی کیفم و از روی صندلی بلند شدم.
تا خواستم به سمت در قدم بردارم یهو هیوک دستشو انداخت روی شونه هام و گفت:نظرت چیه نهارو باهم بخوریم؟
دستشو پس زدم و گفتم:علاقه ای ندارم
و بعد سریع از کلاس زدم بیرون.
از هیوک متنفرم..
زنگ خونه خورده بود.
داشتم به سمت در خروجی دبیرستان میرفتم که،یهو یکی دستمو محکم گرفت و کشید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۷.۶k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط