انگار !

انگار !
تنها ،
رها شده ام میان روُیا ها
و خیال ،
تاریک ست زیرِ پوستِ
این شهری که منم ،
حوالی
خیال ،
پرنده هایی در دور دست آسمان ،
دارند
آوازِ کوچ می خوانند ،
دارد
انگار پاییز از راه می رسد ،
فصل روزهای کوتاهِ رو به سردی ،
فصلِ باران های ریز ریز
و
عاشقانه هایی از جنس قدم زدن
روی برگ ها ،
نیمکت نمور چوبی ،
و صدایِ
خش خشِ تنهایی   . . .
دیدگاه ها (۰)

آرام دل خویش نجویم چه کنم؟وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟گویند...

مپرس از من چرا در پیلہ‌ے مهر تو محبوسمکہ عشق از پیلہ‌هاےمرده...

خوب اســت حالم تا وقتی ڪهخنــده هاي تـــونــفس میـکشدروی لبـ...

برقصار مرا ای شراب دیرینه که جز تو پناهی برای غمهایم نیست بر...

رها🦋 پاییز دارد نزدیک می شود..🍂آرام و بی صدابا چمدانی پر از ...

پارت ۱۸: (بخش اول) – در چنگالِ کابوستهیونگ توی تاریکیِ مطلقِ...

شاهزاده قصر سیاه پارت۲**[مکان: بالای برج متروکه‌ی قصر سیاه -...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط