I loved be angel
I loved be angel
PART 24
تهیونگ. حالا گمشو بیرون..( لحن و نگاه ترسناک
ادمین . ا/ت از ترس کوپ کرده بود و به زور پاهاش رو تکون داد آروم از اتاق رفت بیرون و در رو بست و بعد دستش رو روی قلبش گذاشت که ضربان سریع و خشن قلبش رو حس کرد ....
ا/ت رفت تو اتاقش و در رو قفل کرد و رفت تو بالکن تا یه هوایی به سرش بخوره ...
ا/ت واقعا از طرز رفتار و لحن تهیونگ ترسیده بود و از اینکه تو اون تاریکی اتاق یهو از پشت پیداش شد بیشتر ...
ا/ت ده دقیقه ای توی بالکن نشست و بعد رفت داخل نمی دونست چیکار کنه از طرفی کارش به نظرش خوب میمومد و میتونست آینده ای داشته باشه و از طرفی می ترسید از تهیونگ .. از خونه تهیونگ ...و از هر چیزی که به تهیونگ مربوط میشد ...
تنها راه نجات فرار بود... اما فرار از کی ؟ از چی؟ به کجا ؟ ا/ت مونده بود مردی که فقط اسمش رو می دونست و هزاران بار به خودش لعنت فرستاد که پا توی عمارت تهیونگ گذاشته..
اما دیگه لعنت فرستادن و پشمون بودن هیچ فایده ای نداشت ... اون ناخواسته وارد بازی خطرناکی شده بود و محال ممکن بود که تهیونگ بزاره به همین راحتی بره و باید دید بازی سرنوشت چی برای ا/ت آماده کرده ...!
تهیونگ. ا/ت که رفت نشستم رو تخت عصبی بودم زیاد..!
یکم که آروم شدم با خودم فکر کردم ... لعنتی نباید اون طور رفتار میکردم اگه به چیزی شک کنه کار سخت میشه به خصوص اینکه در کمد که به اتاق مخفی راه داشت هم باز بود اگه اونجا میرفت مجبور میشدم بکشمش ....
ولی تقصیر خودش بود چون صدایی نشنید باید وارد میشد ؟ دختره احمق !
در کمد رو بستم و لباسمو تنم کردم و رفتم باند حوصله خونه قشنگمو نداشتم به هیچ وجع ...
باید یه جوری خودمو خالی کنم حالا یا با کار یا برادر عزیز ا/ت خانم ...!
اومدم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و با سرعت به باند رفتم و همین که رسیدم فرمانده پارک رو دیدم که می خاست بیاد بیرون و رفتم سمتش ...
تهیونگ . کجا فرمانده ؟
فرمانده پارک . اووو سلام قربان خوب شد اومدین می خاستم بیام پیش شما کار مهمی باهاتون داشتم...
تهیونگ. چه کار مهمی ؟
فرمانده پارک. اون پلیس از اداره مرکزی زیادی به شما نزدیکه ..!
تهیونگ. وقتش رسیده به این جوجه پلیس یه درس حسابی بدم که هیچ وقت یادش نره....! ( پوزخند روانی طور
ادامه دارد....
#تابع_قوانین_ویسگون
PART 24
تهیونگ. حالا گمشو بیرون..( لحن و نگاه ترسناک
ادمین . ا/ت از ترس کوپ کرده بود و به زور پاهاش رو تکون داد آروم از اتاق رفت بیرون و در رو بست و بعد دستش رو روی قلبش گذاشت که ضربان سریع و خشن قلبش رو حس کرد ....
ا/ت رفت تو اتاقش و در رو قفل کرد و رفت تو بالکن تا یه هوایی به سرش بخوره ...
ا/ت واقعا از طرز رفتار و لحن تهیونگ ترسیده بود و از اینکه تو اون تاریکی اتاق یهو از پشت پیداش شد بیشتر ...
ا/ت ده دقیقه ای توی بالکن نشست و بعد رفت داخل نمی دونست چیکار کنه از طرفی کارش به نظرش خوب میمومد و میتونست آینده ای داشته باشه و از طرفی می ترسید از تهیونگ .. از خونه تهیونگ ...و از هر چیزی که به تهیونگ مربوط میشد ...
تنها راه نجات فرار بود... اما فرار از کی ؟ از چی؟ به کجا ؟ ا/ت مونده بود مردی که فقط اسمش رو می دونست و هزاران بار به خودش لعنت فرستاد که پا توی عمارت تهیونگ گذاشته..
اما دیگه لعنت فرستادن و پشمون بودن هیچ فایده ای نداشت ... اون ناخواسته وارد بازی خطرناکی شده بود و محال ممکن بود که تهیونگ بزاره به همین راحتی بره و باید دید بازی سرنوشت چی برای ا/ت آماده کرده ...!
تهیونگ. ا/ت که رفت نشستم رو تخت عصبی بودم زیاد..!
یکم که آروم شدم با خودم فکر کردم ... لعنتی نباید اون طور رفتار میکردم اگه به چیزی شک کنه کار سخت میشه به خصوص اینکه در کمد که به اتاق مخفی راه داشت هم باز بود اگه اونجا میرفت مجبور میشدم بکشمش ....
ولی تقصیر خودش بود چون صدایی نشنید باید وارد میشد ؟ دختره احمق !
در کمد رو بستم و لباسمو تنم کردم و رفتم باند حوصله خونه قشنگمو نداشتم به هیچ وجع ...
باید یه جوری خودمو خالی کنم حالا یا با کار یا برادر عزیز ا/ت خانم ...!
اومدم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و با سرعت به باند رفتم و همین که رسیدم فرمانده پارک رو دیدم که می خاست بیاد بیرون و رفتم سمتش ...
تهیونگ . کجا فرمانده ؟
فرمانده پارک . اووو سلام قربان خوب شد اومدین می خاستم بیام پیش شما کار مهمی باهاتون داشتم...
تهیونگ. چه کار مهمی ؟
فرمانده پارک. اون پلیس از اداره مرکزی زیادی به شما نزدیکه ..!
تهیونگ. وقتش رسیده به این جوجه پلیس یه درس حسابی بدم که هیچ وقت یادش نره....! ( پوزخند روانی طور
ادامه دارد....
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۸.۰k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط