به دلم نشاندی آن درد، که ندیده ام شما را

به دلم نشاندی آن درد، که ندیده ام شما را
مگر آن زمان که رویت، دهدم نشان خدا را
مژه ات شبیه شمشیر، زده زخمِ بی وفایی
تو شبیه رستم و زال، نرسانده ای دوا را
همه امیدم این است ،که در آن زمانِ مرگم
دل و جان کنم فدایت، به فدای آن هما را
اگر این زمان میسر، نشده تو را ببینم
چو اگر خدا بخواهد، که عوض کنم قضا را
شده ام شبیه شمعی، که رسیده تا به صبحی
شده ام خموش و اما، نشکسته ام وفا را
دیدگاه ها (۱)

هنوز ، خیره شدن در چشمانِ توشبیهِ لذت بردناز شمردنِ ستارهدر ...

به روز گویمت: امشب به خواب خواهم دیدچو شب شود همه شب تا به ر...

تا ذره ای ز درد خود را نشان دهمبگذار در جدا شدن یار جان دهمه...

ای دوست قبولم کن وجانم بستاندستم گیر وز هر دو جهانم بستانبـ...

به دلم نشاندی آن درد، که ندیده ام شما رامگر آن زمان که رویت،...

به یاد روی چو ماهت، غزل غزل مستم شراب عشق تو را چون، پیاله د...

اَللّهُمَّ العَن قَتَلَةَ اَمیرالمومنین---------------------...

۶امتحان ولایت زمان زمان عجیبی است یار ما به کجاست؟دهد گواه د...

شعر بسیار زیبای حیدر بابا دنیا یالان" استاد شهریار"*تقدیم به...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

< گله از یار دل آزار >ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر ا...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

ای که در شب های دوری گریه میکردی برایمرفتی و بعد از تو دنیا ...

چه بود زندگی؟اگر تو نمی‌رسیدیو مرا از لابلای خون و جنون نجات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط