𝐺𝑢𝑖𝑙𝑡𝑦 𝑙𝑜𝑣𝑒...
𝐺𝑢𝑖𝑙𝑡𝑦 𝑙𝑜𝑣𝑒...
𝑝𝑎𝑟𝑡 ¹
روزی روزگاری...پروردگار تمام فرشته هایش رو فرا میخوانه، به دونه به دونشون میگه به زمین برن و براش خاک و گل بیارن تا اون مخلوقی جدید بسازه...اون ادم رو ساخت.
خداوند ادم رو افرید و همه ی فرشتگانش رو فراخواند تا به پیشش بیان، همه اومده بودن تمامی فرشتگان خداوند که قابل شمارش نبودند ولی...شیش نفر از انها اصلی ترین فرشتگان بودند یعنی: لوسیفر، اوِرلین، میکائیل، رافائل، دادرائیل و لیکائیم.
خداوند انها را اول از همه احضار میکنه تا بیان و به ادام یا همون ادم سجده کنن و داستان ما از اینجا شروع میشه...
مکان: بهشت، هزاران تا فرشته در مقابل خداوند هستن.
*سکوت سنگینی در فضا حاکم بود...سکوتی ارام در عین حال عجیب که یکدفعه میکائیل سعی در شکستن این سکوت کرد*
میکائیل: پروردگارا تو چرا مارا احضار کردی؟.
*میکائل با لحنی ارام و با احترام میپرسه*
پروردگار: میکائیل، لوسیفر، اوِرلین، رافائل، دادرائیل و لیکائیم من شما رو و بقیه فرزندانم رو فراخواندم تا مخلوق جدیدم را به شما نشان دهم...چیزی که شما باید در مقابلش سجده کنین.
لوسیفر: چیزی که ما در مقابلش سجده کنیم؟ پرودگارا اون چیست که ما، شیش فرشته اصلی و قوی تو باید مقابلش سجده کنیم؟*با کمی مسخرگی ولی احترام میپرسه*
رافائل: لوسیفر راست میگه پروردگار اون چیست؟
پروردگار: آن چیز چیزی است که شاید شما را گمراه کند و تعجب کنید...چیزی که من اورا از گل درست کردم...چشمانش رو از اب های اقیانوس، موهایش رو از رعد های زیبای آسمان*کمی مکث میکنه*...اون آدام است کسی که شما باید در مقابلش سجده کنید.
*خداوند ارام آدم رو میاره و بهشون نشون میده که لوسیفر با پوزخند صدا دار توجه بقیه رو جلب میکنه*
لوسیفر: این؟ با باید به این تکه گل به درد نخور سجده کنیم؟ و ان وقت این به چه کار میاد؟
*فرشتگان با تعجب باهم پچ پچ میکنن که وقتی خدا به تختش میکوبه ساکت میشن*
*ادام تعجب میکنه، هیچی از حرفای لوسیفر متوجه نمیشه و تکونی هم نمیخوره و همینجوری ساکته که خداوند شروع میکنه به صحبت*
خداوند: لوسیفر...من این را افریدم تا به شما نشان بدهم هر چیزی ارزش پرستیدن داره مثل آدام*با ارامش عجیبی میگه*
*میکائیل ارام کنار پروردگار می ایسته و لیکائیم و دادارائیل با بیخیالی باهم حرف میزنن درحالی که رافائل کنار اورلینه و سعی میکنه ارومش کنه*
لوسیفر: نه!*داد میزنه*
*درحالی که لوسیفر از عصبانیت دورش هاله ای سیاه پدیدار شده اوِرلین میره سمتش*
*خداوند از عصبانیت لوسیفر تعجب میکنه ولی عصبی هم میشه و با عصبانیت میکوبه به دسته تختش*لوسیفر!*با عصبانیت میگه که باعث رعد و برق و طوفان در زمین میشه*اگه به فرمان من گوش ندی من تورو طرد میکنه و از بهشت محروم میکنم، میفرستمت جایی که نور خورشید به اونجا نمیتابه جایی که هیچکس اسمش رو نمیدونه و جایی که تو مجبوری گناهکار هارو مجازات کنی، میفرستمت به جهنم و دیگه فرشته نمیمونی و شیطان میشی*با عصبانیت میگه*
اوِرلین: لـ-لوسیفر...خواهش میکنم فقط به حرف پروردگاز گوش کن*با نگرانی اروم دست لوسیفر رو میگیره*
*لوسیفر با عصبانیت دستش رو از دست اورلین میکشه و با قدم های سرد و عصبی میره سمت خداوند*
لوسیفر: اگه قراره بین سجده کردن به یه تیکه گل یا تبعید شدن به جایی کت حتی اسمش رو هم نمیدونم یکی رو انتخاب کنم قطعا به اون چیز تعظیم نمیکنم،هیچوقت*با عصبانیت فریاد میزنه*
خداوند: لوسیفر سمائیل مورنینگ استار!*با ساعقه به لوسیفر میزنه که با درد باعث میشه زانو بزنه*تو از فرمان من سرپیچی کردی و گناه کردی من تورو به جهنم تبعید میکنم و تو پادشاه اونجا میشی ولی دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی به بهشت و خورشید رو ببینی*با عصبانیت ساعقه ای به لوسیفر میخوره و با درد شاخ هایی در سرش در میان و حلقه بالای سرش ناپدید میشه*
*لوسیفر فریاد دردناکی میکشه که باعث میشه دادرائیل و لیکائیم که بی خیال ایستاده بودند کمی نگران بشن، فرشتگان دیگر میترسن و میکائیل سعی میکنه پروردگار رو اروم کنه درحالی که اورلین سعی میکنه یره پیش لوسیفر ولی...تمام بدنش پاره میشه و با بدنی پر از خون طلایی میافته بغل لوسیفر*
اورلین: لو-سیـ-فر...*به زور میگه و با دست خونی گونه لوسیفر رو به زور لمس میکنه *
*لوسیفر با تعجب و نگرانی...و ترس به اورلسن خیره میشه*
لوسیفر: نـ-نه...اورلین نه...بمون..لطفا بمون..*با اشک هایی پنهان و بس صدا میگه*
*اورلین اشکی از گوشه چشمش اروم میریزه و یکدفعه پروردگار با فریاد ساعقه ای بزرگـ....
✧✧✧
𝑇ℎ𝑒 𝑒𝑛𝑑...
𝑝𝑎𝑟𝑡 ¹
روزی روزگاری...پروردگار تمام فرشته هایش رو فرا میخوانه، به دونه به دونشون میگه به زمین برن و براش خاک و گل بیارن تا اون مخلوقی جدید بسازه...اون ادم رو ساخت.
خداوند ادم رو افرید و همه ی فرشتگانش رو فراخواند تا به پیشش بیان، همه اومده بودن تمامی فرشتگان خداوند که قابل شمارش نبودند ولی...شیش نفر از انها اصلی ترین فرشتگان بودند یعنی: لوسیفر، اوِرلین، میکائیل، رافائل، دادرائیل و لیکائیم.
خداوند انها را اول از همه احضار میکنه تا بیان و به ادام یا همون ادم سجده کنن و داستان ما از اینجا شروع میشه...
مکان: بهشت، هزاران تا فرشته در مقابل خداوند هستن.
*سکوت سنگینی در فضا حاکم بود...سکوتی ارام در عین حال عجیب که یکدفعه میکائیل سعی در شکستن این سکوت کرد*
میکائیل: پروردگارا تو چرا مارا احضار کردی؟.
*میکائل با لحنی ارام و با احترام میپرسه*
پروردگار: میکائیل، لوسیفر، اوِرلین، رافائل، دادرائیل و لیکائیم من شما رو و بقیه فرزندانم رو فراخواندم تا مخلوق جدیدم را به شما نشان دهم...چیزی که شما باید در مقابلش سجده کنین.
لوسیفر: چیزی که ما در مقابلش سجده کنیم؟ پرودگارا اون چیست که ما، شیش فرشته اصلی و قوی تو باید مقابلش سجده کنیم؟*با کمی مسخرگی ولی احترام میپرسه*
رافائل: لوسیفر راست میگه پروردگار اون چیست؟
پروردگار: آن چیز چیزی است که شاید شما را گمراه کند و تعجب کنید...چیزی که من اورا از گل درست کردم...چشمانش رو از اب های اقیانوس، موهایش رو از رعد های زیبای آسمان*کمی مکث میکنه*...اون آدام است کسی که شما باید در مقابلش سجده کنید.
*خداوند ارام آدم رو میاره و بهشون نشون میده که لوسیفر با پوزخند صدا دار توجه بقیه رو جلب میکنه*
لوسیفر: این؟ با باید به این تکه گل به درد نخور سجده کنیم؟ و ان وقت این به چه کار میاد؟
*فرشتگان با تعجب باهم پچ پچ میکنن که وقتی خدا به تختش میکوبه ساکت میشن*
*ادام تعجب میکنه، هیچی از حرفای لوسیفر متوجه نمیشه و تکونی هم نمیخوره و همینجوری ساکته که خداوند شروع میکنه به صحبت*
خداوند: لوسیفر...من این را افریدم تا به شما نشان بدهم هر چیزی ارزش پرستیدن داره مثل آدام*با ارامش عجیبی میگه*
*میکائیل ارام کنار پروردگار می ایسته و لیکائیم و دادارائیل با بیخیالی باهم حرف میزنن درحالی که رافائل کنار اورلینه و سعی میکنه ارومش کنه*
لوسیفر: نه!*داد میزنه*
*درحالی که لوسیفر از عصبانیت دورش هاله ای سیاه پدیدار شده اوِرلین میره سمتش*
*خداوند از عصبانیت لوسیفر تعجب میکنه ولی عصبی هم میشه و با عصبانیت میکوبه به دسته تختش*لوسیفر!*با عصبانیت میگه که باعث رعد و برق و طوفان در زمین میشه*اگه به فرمان من گوش ندی من تورو طرد میکنه و از بهشت محروم میکنم، میفرستمت جایی که نور خورشید به اونجا نمیتابه جایی که هیچکس اسمش رو نمیدونه و جایی که تو مجبوری گناهکار هارو مجازات کنی، میفرستمت به جهنم و دیگه فرشته نمیمونی و شیطان میشی*با عصبانیت میگه*
اوِرلین: لـ-لوسیفر...خواهش میکنم فقط به حرف پروردگاز گوش کن*با نگرانی اروم دست لوسیفر رو میگیره*
*لوسیفر با عصبانیت دستش رو از دست اورلین میکشه و با قدم های سرد و عصبی میره سمت خداوند*
لوسیفر: اگه قراره بین سجده کردن به یه تیکه گل یا تبعید شدن به جایی کت حتی اسمش رو هم نمیدونم یکی رو انتخاب کنم قطعا به اون چیز تعظیم نمیکنم،هیچوقت*با عصبانیت فریاد میزنه*
خداوند: لوسیفر سمائیل مورنینگ استار!*با ساعقه به لوسیفر میزنه که با درد باعث میشه زانو بزنه*تو از فرمان من سرپیچی کردی و گناه کردی من تورو به جهنم تبعید میکنم و تو پادشاه اونجا میشی ولی دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی به بهشت و خورشید رو ببینی*با عصبانیت ساعقه ای به لوسیفر میخوره و با درد شاخ هایی در سرش در میان و حلقه بالای سرش ناپدید میشه*
*لوسیفر فریاد دردناکی میکشه که باعث میشه دادرائیل و لیکائیم که بی خیال ایستاده بودند کمی نگران بشن، فرشتگان دیگر میترسن و میکائیل سعی میکنه پروردگار رو اروم کنه درحالی که اورلین سعی میکنه یره پیش لوسیفر ولی...تمام بدنش پاره میشه و با بدنی پر از خون طلایی میافته بغل لوسیفر*
اورلین: لو-سیـ-فر...*به زور میگه و با دست خونی گونه لوسیفر رو به زور لمس میکنه *
*لوسیفر با تعجب و نگرانی...و ترس به اورلسن خیره میشه*
لوسیفر: نـ-نه...اورلین نه...بمون..لطفا بمون..*با اشک هایی پنهان و بس صدا میگه*
*اورلین اشکی از گوشه چشمش اروم میریزه و یکدفعه پروردگار با فریاد ساعقه ای بزرگـ....
✧✧✧
𝑇ℎ𝑒 𝑒𝑛𝑑...
- ۹۴
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط