𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
PART⁴
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(خدمتکار•)
«ادامه ویو نایون»
بعد از مدتی هردو نفس کم آوردیم و جونگکوک کمی عقب کشید و پیشونی اش رو گذاشت روی پیشونیم و قشنگ میتونستم نفس های داغش رو روی لـب هام حس کنم
–لعنتی نمیدونی چقدر دلم برای طعمشون تنگ شده بود...دلم برای تو تنگ شده بود...دلم برای ما تنگ شده بود
من هم میخواستم همین ها رو به جونگکوک بگم اما لعنت به سرنوشت
+شاید اگر والدین هامون در حال ازدواج نبودن میشد دوباره با هم باشیم ولی دیگه نه...در ضمن تو هنوز نمیتونی وسواست رو کنترل کنی...کار امروز مون هم اشتباه بود...دیگه انجامش نمیدیم
–اماـ
نزاشتم حرفش رو کامل بزنه
+جونگکوک لطفا برو بیرون...نیاز دارم تنها باشم!
–که اینطور...
دیگه چیزی نگفت و رفت بیرون...من همونجا نشستم و شروع کردم به گریه که دوباره صدای در اومد اولش فکر کردم جونگکوکه پس سریع اشکام رو پاک کردم و در رو با شتاب باز کردم
+باز چی میخوـ
حرفم رو کامل نکردم چون جونگکوک نبود...خدمتکار بود
+اوه معذرت میخوام
•اوه نه مشکلی نیست...اومدم بهتون بگم مادرتون گفتن برای شام تشریف بیارید پایین
+اوه ممنون الان میام...
در رو بستم و جلوی آینه رفتم و وقتی مطمئن شدم زیاد مشخص نیست گریه کردم به طبقه پایین رفتم...جونگکوک از قبل پشت میز نشسته بود و من رفتم روی صندلی خالی که جلوی جونگکوک بود نشستم و شروع کردم به خوردن البته زیاد اشتها نداشتم...مدام نگاه سنگین جونگکوک رو روی خودم حس میکردم و وقتی دیگه نتونستم تحمل کنم و نگاش کردم سرش رو انداخته بود پایین اما نه اونقدر که جلوی دیدش رو بگیره و بهم خیره شده بود و با غذاش بازی میکرد...
«پایان ویو نایون»
جو موقع شام کمی متشنج بود و مادر نایون متوجه شد جونگکوک غذا نمیخوره و به پدر جونگکوک اشاره کرد و پدر جونگکوک شروع به صحبت کرد
=جونگکوک؟پسرم چیزی شده؟چرا غذاتو نمیخوری؟
–نه پدر...سیرم
=اما تو ناهار هم نخوردی
–سیرم پدر!
=میدونید فکر کنم شما دوتا باید بیشتر باهم وقت بگذرونید...الان خیلی ساکت و سردید...گفته بودی که فردا یه پارتی هست توی خونه تهیونگ درسته؟خب بهتره نایون رو هم با خودت ببری!اینطوری هم خودتون بیشتر باهم صحبت میکنید هم نایون چندتا دوست جدید پیدا میکنه
–اما پدر...
=پس قرار شد فردا نایون رو هم ببری
–بله پدر
جونگکوک نمیخواست ولی الان مجبور شده بود و نمیتونست مخالفت کنه و نایون هم کمی عصبی بود...بعد از شام نایون سریعا به اتاقش رفت و در رو بست و روی تختش دراز کشید...اما چند ثانیه بعد صدایی رو از تراس شنید و رفت سمتش که دید جونگکوک داره از تراس اتاق خودش میاد به تراس اتاق نایون
+دوباره تو؟کاری نکن داد بزنم تا پدرت و مادرم بیان!
–هیششش فقط میخوام باهم صحبت کنیم! به جون خودت قسم میخورم هیچ کار دیگه ای نمیکنم!
نایون میدونست وقتی جونگکوک به جون نایون قسم میخوره هیچوقت قرار نیست بزنه زیر حرفش
+باشه اما قسم میخورم اگر کاری کنی خودم به والدین هامون همه چیز رو میگم
–باشه
جونگکوک به راحتی به تراس نایون میپره و روی یکی از صندلی های توی تراس میشینه و به نایون هم اشاره میکنه تا کنارش بشینه و بعد به آسمون شب بی نظیر رو به روشون نگاه میکنن
–ماه زیباست نه؟
+فقط اومدی همین رو بگی؟
–بیخیال انقدر سرد نباش...تو عاشق این بودی کنار هم آسمون رو تماشا کنیم
+بودم...اون مال قبل بود من الان دیگه تغییر کردم!
–نه تو حتی یه درصد هم تغییر نکردی...وقتی بـوسیدمت فهمیدم...
+بهت گفتم اون یه اشتباه بود!
–باشه...ولی..
+بیا درمورد اون حرف نزنیم...آره حق با توعه ماه خیلی قشنگه اما این خورشید و ستاره های اطرافشن که باعث شدن انقدر روشن و زیبا باشه
–درست مثل من و تو...من ماه بودم که تاریک بود اما تو مثل خورشید اومدی و مرا روشن کردی...
+جونگکوک!
نایون با کلافگی میگه و جونگکوک میخنده
–باشه!میدونی حالا که بهش فکر میکنم واقعا هیچ وقت نبود که ما نسبت به هم وسواس نداشتیم...و این باعث شد از هم جدا بشیم...ولی من پشت اون وسواس واقعا عاشقت بودم...میدونی اون وسواس لعنتی خیلی سخته کنترلش کنم...حتی الان
+ولی هردو پیشرفت کردیم...الان بیشتر میتونیم خودمون رو کنترل کنیم
–اوهوم...
شب ادامه پیدا میکنه و دیگه حرفی بین اون ها زده نمیشه و فقط به آسمون بیکران روبه رو خیره شده بودن و بعد از مدتی هردو احساس خوابآلودگی میکنن و جونگکوک به اتاق خودش برمیگرده تا هردو راحت بخوابن...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
5 بازنشر✨
2 فالو🪷
ـــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
PART⁴
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(خدمتکار•)
«ادامه ویو نایون»
بعد از مدتی هردو نفس کم آوردیم و جونگکوک کمی عقب کشید و پیشونی اش رو گذاشت روی پیشونیم و قشنگ میتونستم نفس های داغش رو روی لـب هام حس کنم
–لعنتی نمیدونی چقدر دلم برای طعمشون تنگ شده بود...دلم برای تو تنگ شده بود...دلم برای ما تنگ شده بود
من هم میخواستم همین ها رو به جونگکوک بگم اما لعنت به سرنوشت
+شاید اگر والدین هامون در حال ازدواج نبودن میشد دوباره با هم باشیم ولی دیگه نه...در ضمن تو هنوز نمیتونی وسواست رو کنترل کنی...کار امروز مون هم اشتباه بود...دیگه انجامش نمیدیم
–اماـ
نزاشتم حرفش رو کامل بزنه
+جونگکوک لطفا برو بیرون...نیاز دارم تنها باشم!
–که اینطور...
دیگه چیزی نگفت و رفت بیرون...من همونجا نشستم و شروع کردم به گریه که دوباره صدای در اومد اولش فکر کردم جونگکوکه پس سریع اشکام رو پاک کردم و در رو با شتاب باز کردم
+باز چی میخوـ
حرفم رو کامل نکردم چون جونگکوک نبود...خدمتکار بود
+اوه معذرت میخوام
•اوه نه مشکلی نیست...اومدم بهتون بگم مادرتون گفتن برای شام تشریف بیارید پایین
+اوه ممنون الان میام...
در رو بستم و جلوی آینه رفتم و وقتی مطمئن شدم زیاد مشخص نیست گریه کردم به طبقه پایین رفتم...جونگکوک از قبل پشت میز نشسته بود و من رفتم روی صندلی خالی که جلوی جونگکوک بود نشستم و شروع کردم به خوردن البته زیاد اشتها نداشتم...مدام نگاه سنگین جونگکوک رو روی خودم حس میکردم و وقتی دیگه نتونستم تحمل کنم و نگاش کردم سرش رو انداخته بود پایین اما نه اونقدر که جلوی دیدش رو بگیره و بهم خیره شده بود و با غذاش بازی میکرد...
«پایان ویو نایون»
جو موقع شام کمی متشنج بود و مادر نایون متوجه شد جونگکوک غذا نمیخوره و به پدر جونگکوک اشاره کرد و پدر جونگکوک شروع به صحبت کرد
=جونگکوک؟پسرم چیزی شده؟چرا غذاتو نمیخوری؟
–نه پدر...سیرم
=اما تو ناهار هم نخوردی
–سیرم پدر!
=میدونید فکر کنم شما دوتا باید بیشتر باهم وقت بگذرونید...الان خیلی ساکت و سردید...گفته بودی که فردا یه پارتی هست توی خونه تهیونگ درسته؟خب بهتره نایون رو هم با خودت ببری!اینطوری هم خودتون بیشتر باهم صحبت میکنید هم نایون چندتا دوست جدید پیدا میکنه
–اما پدر...
=پس قرار شد فردا نایون رو هم ببری
–بله پدر
جونگکوک نمیخواست ولی الان مجبور شده بود و نمیتونست مخالفت کنه و نایون هم کمی عصبی بود...بعد از شام نایون سریعا به اتاقش رفت و در رو بست و روی تختش دراز کشید...اما چند ثانیه بعد صدایی رو از تراس شنید و رفت سمتش که دید جونگکوک داره از تراس اتاق خودش میاد به تراس اتاق نایون
+دوباره تو؟کاری نکن داد بزنم تا پدرت و مادرم بیان!
–هیششش فقط میخوام باهم صحبت کنیم! به جون خودت قسم میخورم هیچ کار دیگه ای نمیکنم!
نایون میدونست وقتی جونگکوک به جون نایون قسم میخوره هیچوقت قرار نیست بزنه زیر حرفش
+باشه اما قسم میخورم اگر کاری کنی خودم به والدین هامون همه چیز رو میگم
–باشه
جونگکوک به راحتی به تراس نایون میپره و روی یکی از صندلی های توی تراس میشینه و به نایون هم اشاره میکنه تا کنارش بشینه و بعد به آسمون شب بی نظیر رو به روشون نگاه میکنن
–ماه زیباست نه؟
+فقط اومدی همین رو بگی؟
–بیخیال انقدر سرد نباش...تو عاشق این بودی کنار هم آسمون رو تماشا کنیم
+بودم...اون مال قبل بود من الان دیگه تغییر کردم!
–نه تو حتی یه درصد هم تغییر نکردی...وقتی بـوسیدمت فهمیدم...
+بهت گفتم اون یه اشتباه بود!
–باشه...ولی..
+بیا درمورد اون حرف نزنیم...آره حق با توعه ماه خیلی قشنگه اما این خورشید و ستاره های اطرافشن که باعث شدن انقدر روشن و زیبا باشه
–درست مثل من و تو...من ماه بودم که تاریک بود اما تو مثل خورشید اومدی و مرا روشن کردی...
+جونگکوک!
نایون با کلافگی میگه و جونگکوک میخنده
–باشه!میدونی حالا که بهش فکر میکنم واقعا هیچ وقت نبود که ما نسبت به هم وسواس نداشتیم...و این باعث شد از هم جدا بشیم...ولی من پشت اون وسواس واقعا عاشقت بودم...میدونی اون وسواس لعنتی خیلی سخته کنترلش کنم...حتی الان
+ولی هردو پیشرفت کردیم...الان بیشتر میتونیم خودمون رو کنترل کنیم
–اوهوم...
شب ادامه پیدا میکنه و دیگه حرفی بین اون ها زده نمیشه و فقط به آسمون بیکران روبه رو خیره شده بودن و بعد از مدتی هردو احساس خوابآلودگی میکنن و جونگکوک به اتاق خودش برمیگرده تا هردو راحت بخوابن...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
5 بازنشر✨
2 فالو🪷
ـــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱۵۰
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط