بازگشت عشق

🔮🎀بازگشت عشق🎀🔮

Part16

لیا:نه چیز نیست داداشم بود
الیسا:آها
چند ساعت بعد برات و سینان وارد شدند
برات:لیا
لیا:داداشی🥹
لیا و برات و سینان همو بغل کردند
سینان دوعا رو دید و عاشقش شد در نگاه اول و برات هم آلیسا رو دید در نگاه اول عاشقش شد و جالب اینجا بود که دوعا و آلیسا هم همین حسو پیدا کردن
همه نشدند لیا با برات و سینان کلی حرف زد وقتی تنها شدند همه یعنی بچه ها رفتن و لیا با داداشاش تنها شد و چاعان هم با خواهرانش تنها شد
برات:لیا ،سینان یه چیز من از خواهر چاعان آلیسا خوشم اومده خوب عاشقش شدم خواهر کوچولوم دست به کار میشی
سینان :اگر اینجوریه لیا باید واسه منم آستین بالا بزنه منم از خواهر چاعان دوعا خوشم اومده😂
لیا:داداشام عاشق شدن رفت حی بزار تازه بگذر بعد عاشق بشین حالا که اینطور منم از یکی خوشم میاد اونم از من خوشش میاد و بهم اعتراف کرده منم ردش نکردم
برات ،سینان:کی
لیا:خوب چاعان😂
برات یعنی من الان عاشق خواهر شوهر خواهرم شدم😂
سینان:خوبه خوب اون داماد ما میشه ما داماد اون😂
لیا:یعنی الان قبول میکنید
برات و سینان :معلومه اره
لیا:خوبه خوب عروسی های زیادی در راه

چاعان:الیسا،دوعا راستش من عاشق لیا هستم بهش گفتم اونم از من خوشش میاد بابا هم می‌دونه
آلیسا:اووووو دادش مغرور من عاشق شده پس بگو واسه کی خودتو دو سال حبس کردی😂
دوعا :دقیقا😂
آلیسا:داداش ما که مشکل نداریم ما از لیا خیلی هم خودمون میاد دختر ناز مهربون خوشگل همه چی تموم عالییی بیست بیست ولی ماهم یه چیزی میگم
چاعان :بگو
آلیسا:من از دادش لیا برات خوشم اومده🤗
دوعا:منم از سینان خوشم اومده
چاعان:چی یکم گیج شدم راستش
آلیسا:گیج نشو تو داماد اونا میشی اونا هم داماد او میشن راضی یا نه
چاعان:خوب آره

گذشت همه رفتن خونه لیا با آلیسا و دوعا گفت
لیا: آلیسا ،دوعا میشه باهاتون حرف بزنم
آلیسا و دوعا :حتما بریم
لیا: آلیسا راستش برات از تو خوشش اومده و راستش دوعا سینان هم از تو خوشش اومده راستش اونا واقعا عاشقتون شدن از این مطمعنم اونا یکم خجالتین اونا وقتی اتفاقی بیوفته اول به من میگن راستش با اینکه من از اونا کوچیک ترم اما مثل خواهر بزرگ همیشه بهم همه چیزو میگن نظرتون چیه
آلیسا و دوعا:خوب
آلیسا:لیا جون ما تورو مثل خواهر مون دوست داریم و اینکه ماجرای تو چاعان رو هم می دونیم و اینکه واقعا خوشحالیم تو و چاعان خیلی بهم میاین❤️
دوعا:ماهم از اونا خوشمون میاد ولی اینکه خودشون نیومدن
لیا:پس حله اونا نیومدن چون من نزاشتم راستش من اونا رو خیلی دوست دارم و اینکه میترسیدم شما نه بگید و خوب دلشون بشکنه من همیشه طرف اونا بودم ولی اینو همیشه بدونید اگه حتی یکی شون هم اذیتتون کردم بیاید پیش خودم خودم ادبشون میکنم😂
خلاصه هم با لبخند رفتن و همه بهم اعتراف کردن

چند سال بعد
لیا:واقعا استرس دارم ولی خیلی خوشحالم
توانا :منم
الیسا: خوشگلا استرس نداشته باشید من که ندارم بلاخره به برات میرسم
توانا:مثلا خواهر شوهرت هم اینجا ست
لیا😂
آلیسا:خواهر شوهر چیه من ازین لوس بازیا خوشم نمیاد لیا خودمونیه
دوعا:تو که تا دیروز با هرکس به زور حرف می‌زدی حالا😂
آلیسا:آدم وقتی همچین خواهر شوهر محشری داشته باشه معلومه خودمونی میشه بعدشم منم مثل داداشم اول مغرور بعد که با لیا خوشگلم آشنا شدم و البته داداشش غرورم کنار گذاشتم😂
الیف:حق گفتی 😂

پسرا
یاعیز :ولی عجب عروسی بشه ها ۵تا داماد عروس داریم من و توانا،چاعان و لیا،آردا و الیف،برات و آلیسا ،سینان و دوعا
چاعان:اره

عروسی
عروس داماد ها اومدن عاقد هم اومده و عقد رو خوردند

چند سال بعد
لیا و چاعان یه دختر داشتن به اسم( افرا),یاعیز و توانا هم یه پسر داشتن به اسم(بوراک)،اردا و الیف هم یه دختر داشتن به اسم(آسیه )،دوعا‌ و سینان هم یه دختر داشتن به اسم(نیسان)و برات و آلیسا هم یه پسر داشتن به اسم(جنک)
همه باهم به خوبی زندگی کردن


🔮🎀پایان🎀🔮
دیدگاه ها (۰)

حق برای فامیلام🤣🤣

🔮🎀بازگشت عشق🎀🔮Part15اون فرد الیف بود دنیز به الیف اعتراف کرد...

🔮🎀بازگشت عشق🎀🔮Part14چاعان:ببین می‌دونم شوکه شدی ولی لطفاً به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط