همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم
رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم
گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام
سرخی رویم از آن است که خونین جگرم
کار عشق است نماز من اگر کامل نیست
آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم
عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
عهد بستم ولی از عهد خودم میگذرم!!!
دیدگاه ها (۲)

تـــوبه افتادن مندر خیابان خنــــدیدی ومن همه حواسمبه چشمان ...

ای کاشکی به عالم ، تا چشم کار می کرد ،دل بود و آدم آن را قرب...

حالم خوب است. خوب خوب....از آن خوب هایی که وقتی میگویم خوبم ...

ادعایِ بی تفاوتی سخت است....آن همنسبت به کسی کهزیباترین حس د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط