افسوس که انسان قدر سعادت را نمی‌داند، موقعی می‌فهمی که آن

افسوس که انسان قدر سعادت را نمی‌داند، موقعی می‌فهمی که آن را از دست داده‌ای. آه که در عرض یک سال چه وقایعی رخ داده است. یادت می‌آید که من در شبانه‌روزی چقدر خوشحال بودم؟ آن وقت نمی‌دانستم که عاشق هستم. رفته رفته درک می‌کنی که موریانه‌ای دارد وجودت را می‌جود، روح و جسم تو را در خود می‌گیرد، می‌بینی کسی وجود دارد که برایت از هوایی که تنفس می‌کنی، واجب‌تر است.

حالا زندگی‌ام در انتظار ورود پستچی خلاصه شده است. اغلب هم نامه‌ای دریافت نمی‌کنم. ولی من به هر حال، پر از امید انتظار آن ساعت را می‌کشم و بعد، وقتی آن لحظه خوب یا بد می‌گذرد، باز با همان امید سابق، به انتظار روز بعد، بر جا می‌مانم. اگر روزی حواسم به جای دیگری معطوف باشد و پستچی سر برسد، آن وقت معلوم می‌شود که از عشقم کاسته شده است...!


هیچ یک از آنها‌ باز نمی‌گردد
آلبا دسس پدس
دیدگاه ها (۷)

من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب از بین نبرده باشدکت...

وقتی مجبورید در جایی که اکنون هستید بمانیدکتاب خواندن به شما...

دوست داشتن که عیب نیست. دوست داشتن، دل آدم را روشن می کند. ا...

حمید هیراد خواننده خوب کشورمون به سرطان خون مبتلا شدهواقعا ن...

Part:64. #ریاست_عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم می‌نویسم. لطفاً نظر...

پدرم دوستی داشت که بهش می گفتند ممد سرگردانمی گفتند آن قدیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط