از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

.
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیست

فاضل نظری
دیدگاه ها (۱)

ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت می‌کشد آخر مرا این پا وآن پ...

NHلکنت شعرو پریشانی و جنجالی دلم. چه بگویم که کمی خوب شود حا...

خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کن قبله ام باش عاشقانه ، ن...

NHبه یک پلک تو می بخشم.تمام روز و شبها را...که تسکین میدهد چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط