فصل اول – پارت بیست‌وپنجم

فصل اول – پارت بیست‌وپنجم
اعترافی که دیر گفته شد
یونگی دیگر نتوانست فقط نگاه کند.
دست‌هایش لرزید و یونا را آرام در آغوش گرفت.
اول یونا خشکش زد.
بعد با صدایی ضعیف گفت:
«نکن… ولم کن…»
خواست خودش را کنار بکشد، اما زورش به خستگی و حال بدش نرسید.
یونگی محکم‌تر، اما با احتیاط، بغلش کرد؛ انگار می‌ترسید اگر رهایش کند، یونا برای همیشه گم شود.
«بس کن یونگی… من حال این حرفا رو ندارم…»
یونگی چشم‌هایش را بست.
چند ثانیه با خودش جنگید.
با ترسش.
با گذشته‌اش.
با این فکر که شاید خیلی دیر شده باشد.
بعد، آرام اما واضح گفت:
«دوستت دارم، یونا.»
بدن یونا سفت شد.
سرش را تکان داد.
«نه… نگو… الان نگو…»
با دست به سینه‌ی یونگی فشار آورد.
«تو منو نمی‌خوای… فقط دلت سوخته…»
یونگی با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت:
«نه. این ترحم نیست. من دو ماهه دارم بدونت فرو می‌ریزم.»
یونا سرش را تکان داد، نفسش تند شد.
«من شکسته‌ام… کثیفم… دیگه مثل قبل نیستم…»
این جمله، یونگی را شکست.
دستش را پشت سر یونا گذاشت.
«هیچ‌کدوم از اینا حقیقت نداره. تو هنوز همونی هستی که…»
صدایش برید.
«که من دوستش دارم.»
یونا دیگر مقاومت نکرد.
نه چون قبول کرده بود…
چون دیگر توانی نداشت.
بدنش شُل شد.
سرش روی شانه‌ی یونگی افتاد.
«یونا؟»
جوابی نیامد.
یونگی وحشت‌زده اسمش را صدا زد، اما یونا بیهوش شده بود؛ خستگی، فشار، همه‌چیز یک‌جا.
بی‌معطلی او را بغل کرد.
آرام، مراقب، مثل کسی که گران‌بهاترین چیز دنیا را در آغوش دارد.
روی تخت نشست و یونا را کنار خودش خواباند.
او را به سینه‌اش کشید، طوری که سر یونا درست زیر چانه‌اش قرار گرفت.
با انگشتانش موهایش را نوازش کرد.
آهسته، تکراری.
انگار می‌خواست به او ثابت کند که این بار کسی می‌ماند.
آرام در گوشش گفت:
«لازم نیست الان چیزی قبول کنی… فقط بخواب. من اینجام.»
یونا در خواب تکان کوچکی خورد، انگار شنیده باشد.
یونگی همان‌طور که موهایش را نوازش می‌کرد، با صدایی خسته ادامه داد:
«اگه قرار باشه سال‌ها طول بکشه… من صبر می‌کنم.»
چشم‌هایش سنگین شد.
خستگی دو ماه بی‌خوابی بالاخره او را گرفت.
و همان‌طور که یونا در آغوشش بود،
یونگی هم خوابش برد.
نه از روی آرامش…
بلکه از روی این امید کوچک
که شاید
فردا
کمی بهتر باشد.

#بی‌تی‌اس
#یونگی
#فیکشن
دیدگاه ها (۰)

فصل اول – پارت بیست‌وچهارمدو ماهِ سکوتبعد از رفتن آن زن، یون...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک به آرامی لوسیا را از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط