رییس مافیایی من
رییس مافیایی من⛓🖤❤️🔥
#پارت۸
اون کاغذی بود که باعث میشد من دوباره برگردم سرکار اون کاغذ معرفی نامه بود خوشحال برای اینکه دوباره بر میگردم سرکار و ناراحت برای اینکه ممکن بود اینجوری قرورم خورد شه آه ولش کن فردا بهش فکر میکنم اما حرف تهیونگ یادم افتاد که گفت فقط تا فردا وقت دارم با خودم گفتم حتما بهم نیار داره که اینجوری منت منو میکشه دیگه یه چیزی خوردم و گرفتم خوابیدم اما دیدم که خوابم نمیبرد پس یه قرص خوردم و بعد از پنج دقیقه خوابم برد فردا صبح که بلند شدم رفتم یه چیزی خوردم و آمدم سر گوشیم که دیدم پنجاه تماس بی پاسخ دارم اونم از کیییی تیهونگ آخه اون چیکار من داشت یهو بهم زنگ زد تماس رو وصل کردم و
ا/ت:بله؟
تهیونگ:فکر کنم قبلاً بهت گفتم که فقط یه روز وقت داری نه؟ وقتت تموم شده
ا»ت:به توچه؟
تهیونگ:بیا شرکت برای استخدام
ا/ت: نمیخوام
تهیونگ گفتم بیا رو اعصاب من راه نرو
ا/ت: نمیام برای چی باید بیام جایی که ازش مثل حیوون پرت شدم بیرون هان
تهیونگ: ا/ت رو اعصاب من راه نرو خودت میدونی که وقتی عصبی بشم خیلی خوب نیمشه هان؟ خوب میدونی
راستش منم از روی عصبیش میترسیدم اما کم نیوردم
ا/ت: مثلا چی میشه هان بگو چی میشه بگو دیگه
تهیونگ: بدون شک برات بد میشه اگر منو عصبی کنی از/ت خانوم😏
برو بابایی گفتم و گوشی رو قعط کردم بعد به خودم گفتم نه بزار برم شرکت فکر نکنه که ترسیدم بعد گفتم صبر کن نکنه این کلکشه که هر دفعه منو بکشونه شرکت هوم؟ این رو گفتم رفتم سمت آشپزخونه و یه قهوه درست کردم و بعدش رفتم تا عصر به کار هام رسیدم بعدش که دیدم کاری ندارم به الی زنگ زدم و گفتم که بیاد دنبالم رفتم لباس پوشیدم و منتظر موندم صدای بوق ماشین شنیدم فکر کردم الی هست کیفم و ایپاد و..... رو برداشتم و رفتم پایین اما اون اون....
#پارت۸
اون کاغذی بود که باعث میشد من دوباره برگردم سرکار اون کاغذ معرفی نامه بود خوشحال برای اینکه دوباره بر میگردم سرکار و ناراحت برای اینکه ممکن بود اینجوری قرورم خورد شه آه ولش کن فردا بهش فکر میکنم اما حرف تهیونگ یادم افتاد که گفت فقط تا فردا وقت دارم با خودم گفتم حتما بهم نیار داره که اینجوری منت منو میکشه دیگه یه چیزی خوردم و گرفتم خوابیدم اما دیدم که خوابم نمیبرد پس یه قرص خوردم و بعد از پنج دقیقه خوابم برد فردا صبح که بلند شدم رفتم یه چیزی خوردم و آمدم سر گوشیم که دیدم پنجاه تماس بی پاسخ دارم اونم از کیییی تیهونگ آخه اون چیکار من داشت یهو بهم زنگ زد تماس رو وصل کردم و
ا/ت:بله؟
تهیونگ:فکر کنم قبلاً بهت گفتم که فقط یه روز وقت داری نه؟ وقتت تموم شده
ا»ت:به توچه؟
تهیونگ:بیا شرکت برای استخدام
ا/ت: نمیخوام
تهیونگ گفتم بیا رو اعصاب من راه نرو
ا/ت: نمیام برای چی باید بیام جایی که ازش مثل حیوون پرت شدم بیرون هان
تهیونگ: ا/ت رو اعصاب من راه نرو خودت میدونی که وقتی عصبی بشم خیلی خوب نیمشه هان؟ خوب میدونی
راستش منم از روی عصبیش میترسیدم اما کم نیوردم
ا/ت: مثلا چی میشه هان بگو چی میشه بگو دیگه
تهیونگ: بدون شک برات بد میشه اگر منو عصبی کنی از/ت خانوم😏
برو بابایی گفتم و گوشی رو قعط کردم بعد به خودم گفتم نه بزار برم شرکت فکر نکنه که ترسیدم بعد گفتم صبر کن نکنه این کلکشه که هر دفعه منو بکشونه شرکت هوم؟ این رو گفتم رفتم سمت آشپزخونه و یه قهوه درست کردم و بعدش رفتم تا عصر به کار هام رسیدم بعدش که دیدم کاری ندارم به الی زنگ زدم و گفتم که بیاد دنبالم رفتم لباس پوشیدم و منتظر موندم صدای بوق ماشین شنیدم فکر کردم الی هست کیفم و ایپاد و..... رو برداشتم و رفتم پایین اما اون اون....
- ۳۵۱
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط