♡My goddess♡

♡My goddess♡
part 1

داستان از اونجایی شروع شد که یه دختر مظلوم و بی گناه به اسم ات تو خانواده ی کیم به دنیا اومد ات سومین بچه ی این خانواده بود و دوتا برادر از خودش بزرگتر داشت سال ها گذشت تا اینکه این دختر به سن ۱۶ سالگی رسید اون از وقتی به دنیا اومد هیچوقت معنیه محبت و خانواده رو نفهمید از بس خانوادش مثل برده باهاش رفتار میکردن، خلاصه مثل روز های دیگه که صبح شده بود از رو تختت بلند شدی تا برای رفتن به مدرست آماده بشی رفتی تا صورتتو بشوری که تو آینه چهره ی مظلوم و زخمیه خودتو دیدی که دیروز به دلیل اینکه نتونستی به قلدرای کلاس تقلب برسونی کتک خوردی بعد به یاد آوردن این ها شروع کردی به آرومی صورتتو شستن و حاضر شدن، بعدش از اتاقت که زیر شیروانی بود اومدی طبقه ی پایین و صبحونه ی خانوادت رو آماده کردیو رفتی. چون امتحان داشتی و یوقت پدرت تورو نبینه تو راه یه خوراکی خریدی و خوردی بعد رسیدن به مدرسه قلدرای کلاس و دیدی که بهت علامت دادن بازم باید بهشون تقلب برسونی تو هم قلبت داشت تند تند میتپید که کاش امروزو نجات پیدا کنه.
( بعد امتحان تو کوچه پشتی)
&: امروز خوب بودی دختره هرزه، ولی از اونجایی که حوصلمون سر رفته باید سرگرممون کنی
از تعجب و ترس زیاد لکنت گرفتی و دستات داشتن میلرزیدن
الونا: چ...چی؟
&: لباساتو در بیار
الونا: تو...توروخدا کاری باهام نداشته باشید هرکاری بخواید میکنم جز این
&: نه نه زود باش
الونا: خواهش میکنم
رو زانو هات افتاده بودی و با گریه فقط داشتی التماس میکردی
&: خیلی شرم آوره که به حرفمون گوش نمیدی
الونا: ل...لطفا پول، خوراکی...هرچی بخواید میدم
بعد کلی ناله کولت رو ازش گرفتن و هرچی پول و خوراکی داشت رو برداشتنو کولت رو به سمتت پرت کردن و بعد چند تا لگد ولت کردنو رفتن توهم با دردی که از لگد هاشون داشتی راهیه خونه شدی
(تو خونه)
با سلام و تعظیم به سمت اتاقت رفتیو در رو بستی شروع کردی لباسات رو در آوردن و دیدی که کبودیای بدنت بیشتر از قبل شده و باند رو برداشتی و بستی دور کبودی هات و لباساتو پوشیدی تا بری غذا رو آماده کنی
(بعد نهار)

شرایط: ۳0 لایک و ۲۰ کامنت🎀🥹
(بچه ها لطفا اون زنگوله رو بزنید تا هروقت پست میزارم باخبر شید)
دیدگاه ها (۵۹)

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌Jungkook«بخاطرت‌دنیا‌رو‌به‌اتیش‌میکشم‌عرو...

وقتی والیبالیست بودی‌...¹کالیرا..ملقب به والیبالیست افسانه‌ا...

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

وقتی دوست داداشت بود...یک سال بود که تو با جیمین قرار میذاشت...

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

پارت اولویو ات:با نور خورشید که از پرده های اتاقم عبور می‌کر...

The Secret Between Light and the Stageپارت 6فردا میخواستم بب...

#تکپارتیموضوع:(وقتی به عنوان همسرش میری کنسرت)جونگین/ا.تجونگ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی برای اولین بار رفتی خونشون دورهمی و با د...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۳: «راز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط