پارت 6

پارت 6

رمان ✨عشق مدرسه ای✨


هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقته اینو میخواستم بهت بگم

ات: ( لپاش قرمز شد) و گفت:
امم منم دوستت دارم💋

که یهو هیونجین اومد و بغلش کرد و گفت من عاشقتم و یک کیس رفتند 😂👌اهم

و بعد جند دقیقه تموم شد و نفس کم اوردن که هیونجین ات رو برد رو تخت و بقیه با ذهن کثیف خودتون😂من پاکم

اهم اهم کردند و الان صبحه

ویو ات:

صبح پا شدم با دل درد شدیدی که داشتم رفتم حموم و بعدش دیدم هیون هنوز خوابه بیدارش نکردم و رفتم صبحانه رو اماده کردم و رفتم موهامو خشک کردم و به پوستم رسیدم .

ویو هیونجین:

بلند شدم دیدم ات نیست تصمیم گرفتم حموم برم و بعد از حموم و خشک کردن موهام دیدم ات تو اشپزخونه داره ابمیوه درست میکنه رفتم از پشت بغلش کردم و گفتم :

هیونجین: عشق من زودتر پا شده که و یک بوس به گردن ات میزنه

ات: اره هیون من برو صبحانه رو شروع کن به خوردن الان میام دارم اب پرتغال درست میکنم عشقم😂👌

هیونجین: چشم ملکه من

ات: ( لبخند زد)


ات بالاخره اومد نشست رو میز روبرو هیون و بعد شروع کرد به ریختن اب پرتغال برای هیون.

ات: بیا عشقم بخور

هیونجین: ممنون فرشته

ویو بعد از صبحانه خوردن هیون و ات:

هیون: نفسم من حوصلم سر رفته امروز هم مه مدرسه نداریم تعطیله میای بریم بیرون یکم گذشت و گذار بعد شب و باهم خونه میمونیم پیتزا سفارش میدیم

ات: باشه هیونم الان میرم اماده شم

هیون: اوکی عشقم

ویو ات و هیون داخل ماشین:

هیونجین: ات کجا بریم؟

ات: بریم پاساژ

هیونجین : اوکی ات من

ویو ات و هیون داخل پاساژ:

هیون: خب هرچی که پسندیدی من برات میخرم قلبم

ات: باشه مرسی هیونم

ویو ات:

داشتم همینجوری مغازه هارو از پشت ویترین نگاه میکردم مه چشمم خورد به یک لباس سیاه خیلی خوشگل و بعدش هیون و صدا زدم

ات: هیونم من از اون لباس خوشم اومده میشه بریم ببینیم؟

هیونجین: اوکی اتم بریم


ویو ات و هیون داخل مغازه:

فروشنده: سلام خوش اومدید
چیزی نیاز دارید؟

ات:سلام بله میشه این پیراهن مجلسی مشکی رو بیارید پرو کنم

فروشنده: حتما

هیون: حتما بهت میاد ملکه من

ات: ممنون هیونیی

ویو ات داخل لباس پرو :

ات: واو دقیقا اندازمه

ات پرده رو کشید کنار که هیون با دیدن ات خود به خود ات رو برد داخل پرو و حولش داد به اینه و نزدیک گوشش شد و گفت:

هیونجین: خیلی زیبا شدی ملکه من

ات: ( لبخند زد ) ممنون

هیون لپ ات رو کشید و دست رو سر ات کشید و لبخند زد و اون لباس رو خریدند

ویو هیون و ات داخل ماشین:

هیونجین: عشقم بریم بستنی بخوریم؟

ات: الهه

هیونجین: اوکی ملکه من


ویو ات و هیون داخل بستنی فروشی :

هیون: سلام

فروشنده: سلام خوش امدید چیزی میل دارید؟

هیون: بله یک دونه بستنی قیفی شکلاتی و یک دونه بستنی قیفی توت فرنگی 🎀

فروشنده: حتما

(هیون حساب کرد )

ویو هیون و ات داخل خونه :


ات و هیون لباساشونو عوض کردند و ات یک تاپ سفید با یک شلوارک کوتاه سفید پوشیده بود و هیونم لباس راحتی

ات: هیونم میای فیلم ببینیم؟

هیونجین: اره نفسم بیا اول پیتزا رو سفارش بدیم بعد

ات: باش هیونم

(هیونجین سفارش داد )

هیونجین: عشقم بیا بغلم بشین تا فیلم رو انتخاب کنم

ات: باشه میشه ترسناک بزاری؟

هیونجین: باشه گلم🎀

بقیه پارت بعد نفسام 🍓
لایک و کامنت یادتون نره🤍
دیدگاه ها (۰)

🥹𝑗𝑒𝑛𝑒𝑒 🛐

پارت 4 رمان 💘عشق مدرسه ای 💘هیونجین با تعجب گفت: هیونجین: ات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط