🧁 پارت چهارم | اولین ملاقات

🧁 پارت چهارم | اولین ملاقات

صبح روز بعد، آسمان سئول صاف و آفتابی بود.

لیانا طبق قرار، کمی زودتر از خانه خارج شد.

او یک جعبه بزرگ از تازه‌ترین شیرینی‌های قنادی را آماده کرده بود؛ ماکارون‌های رنگارنگ، کاپ‌کیک‌های وانیلی و کوکی‌های شکلاتی که خودش تا نیمه‌های شب آن‌ها را پخته بود.

وقتی مقابل ساختمان بزرگ مؤسسه خیریه لبخند فردا ایستاد، برای لحظه‌ای لبخند زد.

روی سردر ساختمان نوشته شده بود:

«هیچ مهربانی‌ای، هرچقدر هم کوچک باشد، بی‌ارزش نیست.»

لیانا با دیدن این جمله، زیر لب گفت:

«فکر کنم جای درستی اومدم...»

---

داخل ساختمان، فضای آرام و صمیمی حاکم بود.

چند نفر مشغول بسته‌بندی مواد غذایی بودند، چند داوطلب با کودکان بازی می‌کردند و از اتاقی دیگر، صدای خنده به گوش می‌رسید.

منشی با لبخند به استقبالش آمد.

ـ خانم کیم لیانا؟ خوش اومدین.

ـ ممنونم.

ـ آقای جئون منتظر شما هستن. بفرمایید.

قلب لیانا کمی تندتر از قبل می‌زد.

نه از استرس...

بلکه از شوق شروع یک همکاری جدید.

---

منشی در اتاق مدیریت را آرام زد.

ـ آقای جئون، خانم لیانا تشریف آوردن.

صدایی آرام از داخل اتاق شنیده شد.

ـ بفرمایید داخل.

لیانا قدم به اتاق گذاشت.

اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، پنجره‌ی بزرگ رو به باغچه بود.

بعد...

نگاهش روی مردی افتاد که از پشت میز بلند شده بود.

قدبلند، خوش‌پوش، با لبخندی آرام و نگاهی که مهربانی از آن پیدا بود.

جنگکوک با احترام دستش را به سمت او دراز کرد.

ـ سلام، خانم کیم. دیدن شما باعث افتخاره.

لیانا هم با لبخند دستش را فشرد.

ـ افتخار از طرف منه، آقای جئون.

برای چند ثانیه، هر دو فقط لبخند زدند.

نه سکوتشان سنگین بود...

نه نگاهشان غریبه.

انگار از همان لحظه‌ی اول، احساس راحتی عجیبی بینشان شکل گرفته بود.

جنگکوک به جعبه‌ای که در دست لیانا بود اشاره کرد.

ـ این چیه؟

لیانا خندید.

ـ نمی‌شد به قنادی یه شیرینی‌پز بیاین و دست خالی برگردین.

جنگکوک با خنده گفت:

ـ پس امروز ما خوش‌شانس‌ترین آدم‌های این ساختمونیم.

---

چند دقیقه بعد، هر دو پشت میز نشسته بودند.

جنگکوک در حالی که یکی از کوکی‌ها را می‌چشید، گفت:

ـ حالا می‌فهمم چرا همه از شیرینی‌های قنادی شما تعریف می‌کنن.

لیانا با خجالت خندید.

ـ ممنونم... ولی امیدوارم همکاری‌مون از شیرینی‌ها هم قشنگ‌تر باشه.

جنگکوک سرش را تکان داد.

ـ من هم دقیقاً همین آرزو رو دارم.

بعد چند پرونده روی میز گذاشت.

ـ هفته‌ی آینده برای بچه‌های مؤسسه یه جشن کوچیک داریم. دوست دارم اگه موافق باشین، شیرینی‌های اون جشن رو قنادی شما آماده کنه.

چشم‌های لیانا از خوشحالی برق زد.

ـ با کمال میل! حتی دوست دارم خودم هم بیام و کنار بچه‌ها باشم.

لبخند جنگکوک عمیق‌تر شد.

ـ مطمئنم از دیدنتون خوشحال می‌شن.

در همان لحظه، صدای خنده‌ی چند کودک از حیاط به داخل اتاق رسید.

لیانا ناخودآگاه به سمت پنجره رفت و با لبخند به آن‌ها نگاه کرد.

جنگکوک هم کنارش ایستاد.

هر دو، بدون اینکه چیزی بگویند، فقط خنده‌ی بچه‌ها را تماشا کردند.

شاید هنوز هیچ‌کدام نامی روی این حس نگذاشته بودند...

اما همان صبح، اولین جرقه‌ی یک دوستی زیبا در دل هر دویشان روشن شده بود.

ادامه دارد...🧁⃢💍
دیدگاه ها (۶)

🧁 پارت پنجم | اولین روزِ همکاریصبح شنبه، حیاط مؤسسه‌ی خیریه ...

🧁 پارت ششم | جشنی که هیچ‌کس فراموش نکردیک هفته بعد...امروز، ...

فالوشهههه لیدی هاااا¿¡@carolxin

فالوشهههه بانو هاااا¿¡@nike.1997

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط