بسته ام بار غم و می کوچم از شهر شما

‍ ‍ بسته ام بار غم و می کوچم از شهر شما
خسته ام از این همه تنهایی و جور و جفا
مهر خوبان را ندیدم، روی خوبان را چه تلخ
هر چه دیدم در دو رنگی بود و یک دنیا ریا
دست تقدیرم نبود آن سان که بر من می گذشت
داده بودم عقل خود را دست دل تا ناکجا
یک مسلمانی ندیدم تکیه گاهم باشد وُ
هم غریب افتاده بودم در میان آشنا
می روم در کوی تنهایی بگیرم خانه ای
مهربانی تان ندیدم، رفتم از شهر شما
دیدگاه ها (۴)

من شاعرِ شیدایی ام شیدا تر از اینم مکن همواره می گ...

عطرِ نفَس ، شمیم ِ مو ، حالتِ حاد را ببینعاملِ اغتشاشِ شهر !...

تو دلنوازتر از گلشنی ،گناه قشنگم!هوای تازه‌ی عشق منی ،گناه ق...

ماهَم بشو، بیا که فراوان ببوسمتیا آب شو به سمت بیابان ببوسمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط