3 تفنگدار )
3 تفنگدار )
پارت ۵۸
یوری : نمیدونم .. یا اصلا چی میشه گفت یه دختر غریبه میاد خونه شما بعدشم چطوری بهش اعتماد میکنی
تنها یک نفس پر از غمگینی بیرون کشید اون سوک با لحن مهربانی گفت
اون سوک : خیلی ممنون از این لطفت و .. میشه به کسی نگی راجب اون حرفی که گفتی منو تهیونگ با عشق ازدواج نکردیم .. منظورم اونه
یوری سری از مهربانی تکون داد .. سپس تکیه به مبل و به فرد روبهرو اش چشم دوخت " جیمین " بدون حرفی بازو به دیوار تکیه مشفول خوردن مواد تو لیوانش و گوش به حرف های تهیونگ...
مرد ها گوشه ای از سالن ایستاده و مشغول حرف زدن بودن و این گونه صدا های تو سالن بیشتر میشد مخصوصا با وجود پسر نامجون
شیطونی از سرش میبارید
یونگی ؛ چه خبره خونمو به گند کشیدین
با وارد شدن در سالن وجود یونگی تنها کسی که زود شروع به حرف و جواب یونگی کرد جونگکوک خدا کناینه ها بود
جونگکوک: بح بح ببینید کی اومده پادشاه دیونه ها
یونگی اخم کرده دست تو جیب شلوار جین اش کرد سپس روی مبل کنار هاری نشست کلافه گفت
یونگی : هیچ وقت آدم نمیشی
جونگکوک تند گفت
جونگکوک: خوب به تو رفتم نفس زندگی مورچه ها
سپس تند و بلند خندید و زد به دست جیمین و آرنج اش را تکیه روی شانه جیمین با لحن مرموز و خبیثانه گفت
جونگکوک: خیالت تخت همیشه شبیه به تو هستم و خواهم بود
بلافاصله با لبخند و انرژی گفت
هاری.: هیونگ جان .. سلام
یونگی بلافاصله سمت هاری چشم دوخت سپس نرم لبخند زد و با لحن جدی گفت
یونگی : سلام دختر پرو .. خوبی
هاری تند و با لبخند پا از رو آن یکی پا برداشت
هاری : هیونگ خوبم ولی باید شوهر منو آدم کنی
یونگی اخم کردن زل زد به جونگکوک و با لحن پدرانه با عصبانیت گفت
یونگی: جونگکوک! ..
جونگکوک: جونم ... هرچی میگه راسته دختره با این کاراش بیشتر منو میکشه
هاری برم لبخند زد سپس چرخید و از پشت به جونگکوک زل زد سپس تنها کاری که جونگکوک کرد لبخند پزخندی رو لبش سپس با چشم راستش چشکم به هاری زد ...
کمی خجالت زده از چشمکی که جونگکوک زد صاف نشست
ولی این نگاه ها تمومی نداشت نگاه های عصبی یونگی قفل رو یوری ...
اون سوک متوجه وضعیت شد سپس تند گفت
اون سوک : هیونگ بازم خیلی میخوابی ؟
یونگی نگاه کند از یوری سپس دوخته به اون سوک ...
یونگی: آره چطور ؟
اون سوک خندید سپس نرم گفت ..
اون سوک : هیچی فقد میخواستم ببینم الآنم خوابی یا نه
جونگکوک از دور تند تند و با صدا بلند خندید و از همان راه دور با کمی صدا بلند گفت..... جونگکوک: ای خاک تو اون سرت خواهرم بلاخره از شوخی های داداشت استفاده کردی...
پارت ۵۸
یوری : نمیدونم .. یا اصلا چی میشه گفت یه دختر غریبه میاد خونه شما بعدشم چطوری بهش اعتماد میکنی
تنها یک نفس پر از غمگینی بیرون کشید اون سوک با لحن مهربانی گفت
اون سوک : خیلی ممنون از این لطفت و .. میشه به کسی نگی راجب اون حرفی که گفتی منو تهیونگ با عشق ازدواج نکردیم .. منظورم اونه
یوری سری از مهربانی تکون داد .. سپس تکیه به مبل و به فرد روبهرو اش چشم دوخت " جیمین " بدون حرفی بازو به دیوار تکیه مشفول خوردن مواد تو لیوانش و گوش به حرف های تهیونگ...
مرد ها گوشه ای از سالن ایستاده و مشغول حرف زدن بودن و این گونه صدا های تو سالن بیشتر میشد مخصوصا با وجود پسر نامجون
شیطونی از سرش میبارید
یونگی ؛ چه خبره خونمو به گند کشیدین
با وارد شدن در سالن وجود یونگی تنها کسی که زود شروع به حرف و جواب یونگی کرد جونگکوک خدا کناینه ها بود
جونگکوک: بح بح ببینید کی اومده پادشاه دیونه ها
یونگی اخم کرده دست تو جیب شلوار جین اش کرد سپس روی مبل کنار هاری نشست کلافه گفت
یونگی : هیچ وقت آدم نمیشی
جونگکوک تند گفت
جونگکوک: خوب به تو رفتم نفس زندگی مورچه ها
سپس تند و بلند خندید و زد به دست جیمین و آرنج اش را تکیه روی شانه جیمین با لحن مرموز و خبیثانه گفت
جونگکوک: خیالت تخت همیشه شبیه به تو هستم و خواهم بود
بلافاصله با لبخند و انرژی گفت
هاری.: هیونگ جان .. سلام
یونگی بلافاصله سمت هاری چشم دوخت سپس نرم لبخند زد و با لحن جدی گفت
یونگی : سلام دختر پرو .. خوبی
هاری تند و با لبخند پا از رو آن یکی پا برداشت
هاری : هیونگ خوبم ولی باید شوهر منو آدم کنی
یونگی اخم کردن زل زد به جونگکوک و با لحن پدرانه با عصبانیت گفت
یونگی: جونگکوک! ..
جونگکوک: جونم ... هرچی میگه راسته دختره با این کاراش بیشتر منو میکشه
هاری برم لبخند زد سپس چرخید و از پشت به جونگکوک زل زد سپس تنها کاری که جونگکوک کرد لبخند پزخندی رو لبش سپس با چشم راستش چشکم به هاری زد ...
کمی خجالت زده از چشمکی که جونگکوک زد صاف نشست
ولی این نگاه ها تمومی نداشت نگاه های عصبی یونگی قفل رو یوری ...
اون سوک متوجه وضعیت شد سپس تند گفت
اون سوک : هیونگ بازم خیلی میخوابی ؟
یونگی نگاه کند از یوری سپس دوخته به اون سوک ...
یونگی: آره چطور ؟
اون سوک خندید سپس نرم گفت ..
اون سوک : هیچی فقد میخواستم ببینم الآنم خوابی یا نه
جونگکوک از دور تند تند و با صدا بلند خندید و از همان راه دور با کمی صدا بلند گفت..... جونگکوک: ای خاک تو اون سرت خواهرم بلاخره از شوخی های داداشت استفاده کردی...
- ۱۵.۶k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط