__________________

__________________
☆YOU'R MINE★
__________________
★CHAPTER:1☆
__________________________________________________________________
عمارتِ باشکوه، غرق در نور و موسیقی بود. انعکاسِ کریستال‌هایِ لوستر بر چهره‌هایِ مهمانان می‌لغزید و بویِ عطر و گران‌قیمت‌ترین نوشیدنی‌ها در هوا پیچیده بود. لی ینا، با لباسی به رنگِ شبنمِ بهاری که تنش را در بر گرفته بود، در کنارِ کیم نامجون ایستاده بود. نامجون، با آن کت و شلوارِ سیاه و خطِ اتویِ بی‌نقصش، تجسمِ قدرت بود؛ مردی که سکوتش، از هر فریادی، هولناک‌تر بود. او مافیا بود؛ با دنیایی که در لفافه‌یِ راز و خطر پیچیده بود و ینا، نگینِ این دنیایِ تاریک.

حسادتِ نامجون، افسانه‌ای بود در میانِ حلقه‌یِ نزدیکانش. عشقی عمیق. مرزهایِ مالکیت در نگاهِ تیزبینش، همیشه حاضر بود. او ینا را مثلِ گنجینه‌یِ گران‌بهایی می‌دید که نباید هیچ دستی به آن بخورد.

در میانِ جمعیت، ینا متوجهِ نگاهِ مردی شد که از چند دقیقه پیش، نگاهش را از او برنمی‌داشت. مرد، با لباسی براق و لبخندی که مصنوعی به نظر می‌رسید، کم‌کم به سمتِ آن‌ها نزدیک شد. در نهایت، درست زمانی که ینا داشت با یکی از آشنایانِ قدیمی‌اش گپ می‌زد، مرد خودش را میانِ صحبتشان انداخت.

«بانوی زیبا، این لباس... واقعاً خیره‌کننده‌ست.» مرد با صدایی که کمی بلند بود و، توجهِ نامجون را جلب می‌کرد، گفت و با حرکتی سریع، دستش را به سمتِ موهایِ ینا دراز کرد، انگار که می‌خواست نگینی مزاحم را از روی شانه اش بردارد.

نامجون، که تا آن لحظه با فاصله‌ای مشخص، ینا را زیرِ نظر داشت، با دیدنِ آن حرکت، انگار که چیزی در درونش شکسته باشد، به سمتِ ینا حرکت کرد. صورتش، که تا پیش از این آرام بود، حالا مثلِ آسمانِ قبل از طوفان، تیره و سنگین شده بود. بدونِ هیچ کلامی، دستش را محکم دورِ بازویِ ینا انداخت. نه با خشونت، اما با قاطعیتی که هیچ حرفی را باقی نمی‌گذاشت.

«نامجون...» ینا با تعجب و کمی نگرانی، نامش را زمزمه کرد.

مردِ مزاحم، که ناگهان خود را در مقابلِ چنین حضوری یافته بود، لبخندش ماسید. «ببخشید، من...»

اما نامجون، حتی نگاهی به او نکرد. تنها به ینا، با آن نگاهِ سرد و نافذش، خیره شد. نگاهی که می‌گفت: «تو مالِ منی و هیچ‌کس حق ندارد به تو نزدیک شود.»

«وقتِ رفتنه، ینا.» صدایش، بم و بدونِ کوچکترین احساسی بود. انگار که تمامِ دنیا، فقط ینا و خودش را در آن لحظه می‌دید.

مردِ کنارِ ینا، که تازه متوجهِ موقعیتِ شده بود، سعی کرد چیزی بگوید: «من فقط داشتم...»

اما نامجون، با چرخشِ سریعِ بدن، ینا را به سمتِ درِ خروجی کشید. حضورِ او، مثلِ سیلی بود که تمامِ حرف‌ها را در دهانِ مرد، خشک کرده بود. ینا، هرچند سعی کرد مقاومت کند، اما می‌دانست که در این لحظه، حرف زدن با نامجون، بی‌فایده است. او فقط باید می‌رفت.

«نامجون، بذار توضیح بدم!» ینا سعی کرد صدایش را آرام نگه دارد.

نامجون، در حالی که ینا را به سمتِ بیرون هدایت می‌کرد، گفت: «الان وقتِ توضیح نیست. بعداً حرف می‌زنیم.» لحنش، قاطع بود و هیچ جایی برایِ چون و چرا باقی نمی‌گذاشت.

مردِ مزاحم، با چشمانی پر از خشم و درماندگی، نامجون را که ینا را با خود می‌برد، تماشا می‌کرد. اما در برابرِ نگاهِ سردِ نامجون، جرأتِ هیچ اقدامی نداشت.

وقتی به بیرون از عمارت رسیدند، نامجون، ینا را به سمتِ ماشینش هدایت کرد. در را برایش باز کرد و منتظر ماند تا بنشیند. هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد. سکوتِ سنگینِ حاکم بر ماشین، از هر کلامی، گویاتر بود. ینا می‌دانست که نامجون، از دستِ آن مرد و شاید، از رفتارِ خودِ ینا، عصبانی است. اما چیزی که بیش از همه او را آزار می‌داد، این بود که نامجون، حتی فرصتِ توضیح دادن را هم به او نداده بود.

ماشین، با سرعتی که نشان از خشمِ راننده‌اش داشت، در جاده‌یِ تاریک حرکت می‌کرد. ینا، با نگاهی که به شیشه‌یِ بخار گرفته‌یِ پنجره دوخته شده بود، به فکر فرو رفت. نامجون، با تمامِ عشق و دلبستگی‌اش، گاهی مثلِ یک زندان، خودش را نشان می‌داد. زندانی که درهایش، با حسادتِ او قفل شده بود.

"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۱)

__________________☆YOU'R MINE★__________________★CHAPTER:2☆_...

__________________☆YOU'R MINE★__________________★COMING SOON...

___________________☆SECRET LOVE★___________________★CHAPTER:...

_________________☆STILL MINE★_________________★CHAPTER:۶☆___...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط