ساعت نزدیکای ده شب بود.

ساعت نزدیکای ده شب بود.

در خونه با صدای کلیک آرومی باز شد.
شوگا وارد شد، کلیدهاشو پرت کرد روی میز دم در، کتشو کند و طبق معمول، بی‌هیچ حرفی رفت سمت آشپزخونه.

چشمش افتاد به میز غذا.

ظرف غذا… هنوز بسته. دست‌نخورده.
سرد شده، بخار نداره، همون‌طور که خودش گذاشته بود.
اخماش توی هم رفت.

بعد برگشت. کفش‌ها رو رد کرد، وارد راهرو شد.

اونجا—چیزی که حتی بیشتر از غذای سرد، توجهش رو جلب کرد—کیف مدرسهٔ سوآ بود. وسط راهرو. باز.

شوگا ایستاد. چند لحظه. فقط نگاه کرد.

نه وسواس داشت، نه اهل نظم…
ولی این بی‌نظمی، یه جور دیگه بود.
نه مثل حواس‌پرتی.
نه مثل بی‌دقتی.
انگار کسی توی همون لحظه، بدون فکر، فقط انداخته باشه‌ش و رفته.

آروم سمت اتاق سوآ رفت. درو فشار داد. باز شد.

نور کم. هوا سنگین. سوآ روی تخت بود، زیر پتو، بدون حرکت.

شوگا چند لحظه نگاهش کرد.
آروم نزدیک شد، بی‌صدا. صورتش نیمه تو تاریکی بود… ولی یه چیزی—یه خط کبود زیر چشم، حتی توی نور ضعیف هم دیده می‌شد.

ابروش کمی بالا رفت.
خم شد. سعی کرد چیزی از صورتش بخونه.

پچ‌پچ‌وار گفت:
«چی شده؟»

ولی جوابی نیومد.
سوآ خواب نبود.
فقط نمی‌خواست جواب بده.

شوگا ایستاد. سکوت رو بلعید.
نگاهی به صورتش کرد. نگاهش هنوز سرد بود، ولی پشت اون سردی… یه لحظه کوتاه تردید بود.

رفت بیرون. درو بست.
ولی اون شب، صدای باز شدن یخچال نیومد.
نه غذا خورد، نه چراغ اتاق خودش روشن شد.

فقط سکوت بود…
و یه کیف، هنوز وسط راهرو جا مونده.
دیدگاه ها (۰)

نور خاکستریِ صبح، بی‌سروصدا از لای پرده‌ها وارد شد.شوگا، برخ...

ساعت نزدیک نه شب بود.درِ ورودی باز شد. شوگا وارد شد، همون‌طو...

هوا کم‌کم تاریک می‌شد.سوآ جلوی در ایستاد، کلید رو با دستایی ...

دختر قلدر، با خشم و حسادت، موهای سوآ رو کشید.سوآ تلاش کرد خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط