طی جنگ جهانی اول بود یا دوم، شایدم سوم، دقیقا یادم نیست.

طی جنگ جهانی اول بود یا دوم، شایدم سوم، دقیقا یادم نیست.
اما یکی از همون بکش بکش های مسخره بود، فهمیدم هرچه که بیشتر پیش میره، آدم کُش ها حرفه ای تر میشن، به عنوان یک دوست بهت نزدیک میشن، نفوذ می کنن و...بنگ بنگ!
اون وقت بود که تصمیم گرفتم راهکاری ارائه بدم تا آدم کُش ها رو شناسایی کنیم.
راه حل این بود؛ باید به سه نفر شک کرد، هر وقت اون ها رو می دیدی باید اسلحه را روشون می کشیدی و...بنگ بنگ!
اون سه نفر این ها بودن؛ کسی که حتی یکبار بهت دروغ گفته، کسی که حتی یکبار غالت گذاشته...و مهمترین نفر [ کسی که بیش از حد خوبه یا بهتر بگم به صورت مشکوکی خوبه! ]
اگر می خواهی بگی که زندگی جنگ نیست باید بهت بگم این مورد آخری می تونه زندگی رو افتضاح تر از جنگ کنه!
یک نفر که خیلی خوبه، به صورت مشکوکی خوبه، بهت نزدیک میشه، نفوذ می کنه و...بنگ بنگ!
قسمت بد ماجرا اینجاست که؛ نمی میری!

#روزبه_معین

#deep_feeling
دیدگاه ها (۳)

همیشه بهم میگفت اعتماد یه شبه به وجود نمیاد ولی میتونه یه شب...

علاقه ی من به نوشتن از همان زمانی آغاز شد که فهمیدم بعضی حرف...

بعضی وقت ها نمیتونی چیزی و از بین ببری، مثل یه احساس تو اوج ...

شازده کوچولو پرسید:دوست داشتناتو میخوای ببری تو گور باهاشون ...

مین سویی رو میشناسینه کیه؟ اون اولین نفر با رول یوکیه فقط بی...

سناریو توکیو ریونجرزموضوع : اگه عاشقت باشن و بهت اعتراف نکرد...

پارت ۵+*استخوان هایم هنوز به خاطر دیروز درد می کنند اما به غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط