عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۲۸
هوای سئول از اولین ساعات صبح بوی باران میداد. ابرهای خاکستری تمام آسمان را پوشانده بودند و محوطه تست شرکت JK Motors شلوغتر از همیشه بود. کامیونهای حمل خودرو یکییکی وارد میشدند و مهندسها آخرین تجهیزات را برای رالی بزرگ سئول آماده میکردند. صدای بکس بادی، روشن شدن موتور ماشینها و رفتوآمد مکانیکها فضای گاراژ را پر کرده بود.
هانا طبق عادت، زودتر از همه رسیده بود. شلوار پارچهای مشکی، بادی سفید و کت مسابقهای قرمز و مشکی به تن داشت و موهایش را دماسبی بسته بود. بدون توجه به شلوغی اطراف، مستقیم کنار ماشین مسابقهای ایستاد و دفترچه یادداشتش را باز کرد. قبل از هر مسابقه، همه چیز را با دقت مینوشت؛ از دمای هوا گرفته تا فشار لاستیکها.
جونگکوک از طبقه دوم گاراژ، بیصدا او را نگاه میکرد. فنجان قهوه هنوز در دستش بود، اما مدتها بود حتی یک جرعه هم ننوشیده بود. هر بار که هانا با تمرکز روی ماشین خم میشد یا چیزی را یادداشت میکرد، نگاهش ناخودآگاه همانجا میماند. خودش هم نمیدانست از چه زمانی این صحنهها برایش مهم شده بودند.
دستیارش آرام نزدیک شد و گفت:
«آقای جئون، خبرنگارها پایین منتظر مصاحبه هستن.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از هانا بگیرد، جواب داد:
«پنج دقیقه دیگه.»
دستیار فقط سری تکان داد و رفت.
چند دقیقه بعد، تهیونگ با یک جعبه شیرینی وارد گاراژ شد. با صدای بلند گفت:
«خبر خوب! امروز تولد یکی از مهندسهاست، پس همه حق دارن رژیمشون رو بشکنن!»
چند نفر خندیدند و دورش جمع شدند. هانا هم با لبخند جلو رفت و یک شیرینی برداشت.
تهیونگ با شیطنت گفت:
«اگه امروز اول شدی، کل جعبه مال تو.»
هانا خندید.
«اگه اول بشم، خودت باید ماشینمو کامل بشوری.»
تهیونگ دستش را روی سینه گذاشت.
«قبول! ولی اگه باختم، تو هم باید یه هفته قهوه مهمونم کنی.»
صدای خنده هر دو داخل گاراژ پیچید. چند نفر از مکانیکها هم با خنده شروع به تشویقشان کردند. از بالای سکو، جونگکوک نگاه کوتاهی به آنها انداخت و بیاختیار ابروهایش در هم رفت. نمیدانست چرا هر بار تهیونگ کنار هانا میایستد، احساس عجیبی پیدا میکند.
او بالاخره از پلهها پایین آمد. همه با احترام کنار رفتند. مستقیم به سمت هانا رفت و گفت:
«ده دقیقه دیگه جلسه فنی شروع میشه.»
هانا ساعتش را نگاه کرد.
«هنوز دوازده دقیقه مونده.»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«زودتر آماده باش.»
هانا شانهای بالا انداخت و دوباره مشغول بررسی ماشین شد. وقتی جونگکوک از کنارش رد شد، تهیونگ زیر لب گفت:
«فکر کنم رئیس امروز از دنده چپ بیدار شده.»
هانا آرام خندید.
«فکر کنم همیشه همین دنده رو داره.»
جلسه فنی با حضور همه رانندهها و مهندسها برگزار شد. روی صفحه بزرگ، نقشه مسیر رالی نمایش داده شد. مسیر امسال سختتر از سالهای قبل بود؛ پیچهای تند، تونلهای باریک و جادههای خیس، کوچکترین اشتباه را به یک حادثه تبدیل میکردند.
هانا با دقت به نقشه نگاه کرد و گفت:
«پیچ هشتم خطرناکترین بخش مسیره. اگه سرعت ورودی زیاد باشه، خروج از پیچ از دست میره.»
چند مهندس یادداشت برداشتند. حتی رانندههای دیگر هم با دقت به حرفهای او گوش میدادند. تجربه هانا در مسابقات باعث شده بود همه به نظرش اعتماد کنند.
بعد از جلسه، همه برای آماده کردن خودروها به گاراژ برگشتند. هانا در حال بستن آخرین قطعه روی موتور بود که متوجه شد یکی از پیچها جای خودش نیست. اخم کرد، دوباره همه قطعات را بررسی کرد و خیلی زود فهمید پیچ را کسی جابهجا کرده است.
او همان لحظه اطرافش را نگاه کرد. چند متر آنطرفتر، مردی با لباس تیم خدمات، کلاهش را پایین کشید و با عجله از گاراژ خارج شد. هانا بدون معطلی فریاد زد:
«هی! وایسا!»
مرد شروع به دویدن کرد. هانا هم پشت سرش دوید. صدای قدمهایشان در راهروهای شرکت پیچید. جونگکوک که تازه از اتاق جلسه بیرون آمده بود، با دیدن دویدن هانا بدون سؤال کردن دنبالش رفت. تهیونگ هم از سمت دیگر راهرو خودش را رساند.
مرد ناشناس از در پشتی خارج شد و سوار یک موتور شد. قبل از اینکه کسی به او برسد، با سرعت از محوطه شرکت خارج شد. هانا نفسزنان کنار در ایستاد و با ناراحتی گفت:
«دوباره فرار کرد...»
جونگکوک با نگاهی جدی به مسیر خالی خیابان خیره شد.
ادامش کامنت ها جا نشد
پارت : ۲۸
هوای سئول از اولین ساعات صبح بوی باران میداد. ابرهای خاکستری تمام آسمان را پوشانده بودند و محوطه تست شرکت JK Motors شلوغتر از همیشه بود. کامیونهای حمل خودرو یکییکی وارد میشدند و مهندسها آخرین تجهیزات را برای رالی بزرگ سئول آماده میکردند. صدای بکس بادی، روشن شدن موتور ماشینها و رفتوآمد مکانیکها فضای گاراژ را پر کرده بود.
هانا طبق عادت، زودتر از همه رسیده بود. شلوار پارچهای مشکی، بادی سفید و کت مسابقهای قرمز و مشکی به تن داشت و موهایش را دماسبی بسته بود. بدون توجه به شلوغی اطراف، مستقیم کنار ماشین مسابقهای ایستاد و دفترچه یادداشتش را باز کرد. قبل از هر مسابقه، همه چیز را با دقت مینوشت؛ از دمای هوا گرفته تا فشار لاستیکها.
جونگکوک از طبقه دوم گاراژ، بیصدا او را نگاه میکرد. فنجان قهوه هنوز در دستش بود، اما مدتها بود حتی یک جرعه هم ننوشیده بود. هر بار که هانا با تمرکز روی ماشین خم میشد یا چیزی را یادداشت میکرد، نگاهش ناخودآگاه همانجا میماند. خودش هم نمیدانست از چه زمانی این صحنهها برایش مهم شده بودند.
دستیارش آرام نزدیک شد و گفت:
«آقای جئون، خبرنگارها پایین منتظر مصاحبه هستن.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از هانا بگیرد، جواب داد:
«پنج دقیقه دیگه.»
دستیار فقط سری تکان داد و رفت.
چند دقیقه بعد، تهیونگ با یک جعبه شیرینی وارد گاراژ شد. با صدای بلند گفت:
«خبر خوب! امروز تولد یکی از مهندسهاست، پس همه حق دارن رژیمشون رو بشکنن!»
چند نفر خندیدند و دورش جمع شدند. هانا هم با لبخند جلو رفت و یک شیرینی برداشت.
تهیونگ با شیطنت گفت:
«اگه امروز اول شدی، کل جعبه مال تو.»
هانا خندید.
«اگه اول بشم، خودت باید ماشینمو کامل بشوری.»
تهیونگ دستش را روی سینه گذاشت.
«قبول! ولی اگه باختم، تو هم باید یه هفته قهوه مهمونم کنی.»
صدای خنده هر دو داخل گاراژ پیچید. چند نفر از مکانیکها هم با خنده شروع به تشویقشان کردند. از بالای سکو، جونگکوک نگاه کوتاهی به آنها انداخت و بیاختیار ابروهایش در هم رفت. نمیدانست چرا هر بار تهیونگ کنار هانا میایستد، احساس عجیبی پیدا میکند.
او بالاخره از پلهها پایین آمد. همه با احترام کنار رفتند. مستقیم به سمت هانا رفت و گفت:
«ده دقیقه دیگه جلسه فنی شروع میشه.»
هانا ساعتش را نگاه کرد.
«هنوز دوازده دقیقه مونده.»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«زودتر آماده باش.»
هانا شانهای بالا انداخت و دوباره مشغول بررسی ماشین شد. وقتی جونگکوک از کنارش رد شد، تهیونگ زیر لب گفت:
«فکر کنم رئیس امروز از دنده چپ بیدار شده.»
هانا آرام خندید.
«فکر کنم همیشه همین دنده رو داره.»
جلسه فنی با حضور همه رانندهها و مهندسها برگزار شد. روی صفحه بزرگ، نقشه مسیر رالی نمایش داده شد. مسیر امسال سختتر از سالهای قبل بود؛ پیچهای تند، تونلهای باریک و جادههای خیس، کوچکترین اشتباه را به یک حادثه تبدیل میکردند.
هانا با دقت به نقشه نگاه کرد و گفت:
«پیچ هشتم خطرناکترین بخش مسیره. اگه سرعت ورودی زیاد باشه، خروج از پیچ از دست میره.»
چند مهندس یادداشت برداشتند. حتی رانندههای دیگر هم با دقت به حرفهای او گوش میدادند. تجربه هانا در مسابقات باعث شده بود همه به نظرش اعتماد کنند.
بعد از جلسه، همه برای آماده کردن خودروها به گاراژ برگشتند. هانا در حال بستن آخرین قطعه روی موتور بود که متوجه شد یکی از پیچها جای خودش نیست. اخم کرد، دوباره همه قطعات را بررسی کرد و خیلی زود فهمید پیچ را کسی جابهجا کرده است.
او همان لحظه اطرافش را نگاه کرد. چند متر آنطرفتر، مردی با لباس تیم خدمات، کلاهش را پایین کشید و با عجله از گاراژ خارج شد. هانا بدون معطلی فریاد زد:
«هی! وایسا!»
مرد شروع به دویدن کرد. هانا هم پشت سرش دوید. صدای قدمهایشان در راهروهای شرکت پیچید. جونگکوک که تازه از اتاق جلسه بیرون آمده بود، با دیدن دویدن هانا بدون سؤال کردن دنبالش رفت. تهیونگ هم از سمت دیگر راهرو خودش را رساند.
مرد ناشناس از در پشتی خارج شد و سوار یک موتور شد. قبل از اینکه کسی به او برسد، با سرعت از محوطه شرکت خارج شد. هانا نفسزنان کنار در ایستاد و با ناراحتی گفت:
«دوباره فرار کرد...»
جونگکوک با نگاهی جدی به مسیر خالی خیابان خیره شد.
ادامش کامنت ها جا نشد
- ۳.۷k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط