رمان گناه عشق❌🍷
رمان گناه عشق❌🍷
پارت:۸۹
ارسلان: ممنون.
همین خیلی سرد بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه. بدون اینکه دیلی بغض کردنم رو بدونه. بدون اینکه بپرسه را برای ازواجش این شکلی بغض کردم.
تا به خودم اومدم ارسلان کنارم نبود و صورتم خیس خیس بود.
ناراحت از این بی توجه ای تختم را پایین اوردم و سرم را روی بالشت گذاشتم و به دنیای بی خبر خواب فرو رفتم.
فردا صبح:
دیشب از بیمارستان مرخص شدم و اومدم خونه تا ۱۲ظهر خوابیدم. سعی میکنم از فکر ارسلان و ازواجش با مهگل دربیام و مثل اینکه موفقم بودم.
اما نکته ی دردناک ماجرا اینه که ارسلان دیشب سر میز شام اعلام کرد که مهگلم فردا میرسه شمال. البته که با اصرار نیکا ارسلان به مهگل زنگ زد بیاد شمال. که آخر شب یک درس درست و حصابی به نیکا دادم تا دیگه از این پیشنهادا نده. به گفته ی نیکا مهگل نصفه شب رسیده شمال و رفته تو اتاق ارسلان خوابیده صبحم اومده پایین و خوشبختانه از اونجایی که بنده تا ظهر خواب بودم. نتونستم روی ماه این شازده خوانم رو ببینم. الانم دارم آماده میشم برام پایین چون نیکا بهم گفت سر میز صبحانه قرار گذاشتن که برای ناهار بریم رستوران موزیکال شمال. که غذاهای دریایی داره.
از توی کمدم ساحلی آبی پاستلی عروسکیم که توی کمرش یک کمربند سفید میخوره به همراه صندل سفید آبی و شال توری سفید و کیف آبی رو بیرون میارم
موهام را فر ریز میکنم و یک میکاپ سبک آبی پاستلی تور میکنم. عطر خونک و دخترونم را میزنم. اکس اسوری های سفید آبی و مینی مالم را هم میندازم. گارد گوشیم را هم با یک گارد آبی سفید مینی مال عوض میکنمـ کیفم رو برمیدارم یک بار دیگه لیپراپرم رو تمدید میکنم و به همراه عطرم؛کش موو پاوربانک میزارم توی کیفم و میرم بیرون.
از غذا هیچکس هنوز پایین نیومده پس روی مبل میشنم و شروع میکنم به سلفی گرفتن. که......
.........؟...........؟.........
پارت:۸۹
ارسلان: ممنون.
همین خیلی سرد بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه. بدون اینکه دیلی بغض کردنم رو بدونه. بدون اینکه بپرسه را برای ازواجش این شکلی بغض کردم.
تا به خودم اومدم ارسلان کنارم نبود و صورتم خیس خیس بود.
ناراحت از این بی توجه ای تختم را پایین اوردم و سرم را روی بالشت گذاشتم و به دنیای بی خبر خواب فرو رفتم.
فردا صبح:
دیشب از بیمارستان مرخص شدم و اومدم خونه تا ۱۲ظهر خوابیدم. سعی میکنم از فکر ارسلان و ازواجش با مهگل دربیام و مثل اینکه موفقم بودم.
اما نکته ی دردناک ماجرا اینه که ارسلان دیشب سر میز شام اعلام کرد که مهگلم فردا میرسه شمال. البته که با اصرار نیکا ارسلان به مهگل زنگ زد بیاد شمال. که آخر شب یک درس درست و حصابی به نیکا دادم تا دیگه از این پیشنهادا نده. به گفته ی نیکا مهگل نصفه شب رسیده شمال و رفته تو اتاق ارسلان خوابیده صبحم اومده پایین و خوشبختانه از اونجایی که بنده تا ظهر خواب بودم. نتونستم روی ماه این شازده خوانم رو ببینم. الانم دارم آماده میشم برام پایین چون نیکا بهم گفت سر میز صبحانه قرار گذاشتن که برای ناهار بریم رستوران موزیکال شمال. که غذاهای دریایی داره.
از توی کمدم ساحلی آبی پاستلی عروسکیم که توی کمرش یک کمربند سفید میخوره به همراه صندل سفید آبی و شال توری سفید و کیف آبی رو بیرون میارم
موهام را فر ریز میکنم و یک میکاپ سبک آبی پاستلی تور میکنم. عطر خونک و دخترونم را میزنم. اکس اسوری های سفید آبی و مینی مالم را هم میندازم. گارد گوشیم را هم با یک گارد آبی سفید مینی مال عوض میکنمـ کیفم رو برمیدارم یک بار دیگه لیپراپرم رو تمدید میکنم و به همراه عطرم؛کش موو پاوربانک میزارم توی کیفم و میرم بیرون.
از غذا هیچکس هنوز پایین نیومده پس روی مبل میشنم و شروع میکنم به سلفی گرفتن. که......
.........؟...........؟.........
- ۵.۸k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط