بیا از شانه ام سنگینی ِ این بار را بردار

بیا از شانه ام سنگینی ِ این بار را بردار

بَمی شد رفتنت برگرد و این آوار را بردار

تو رفتی بستری شد قلب من درکنج تنهایی

بیا از سینه ام این مزمن ِ بیمار را بردار

چه شبهایی که این گردن گره با دست هایت خورد

بیا از روی این تن گردن ِ بیکار را بردار

نمی بینم که چیزی بین ما حائل شده اما

اگر هم هست برگردو تو آن دیوار را بردار

شدم مانند یک ساعت که میگردد به دور خود

بیا با فصل چشمانت کمی تکرار را بردار

 

تنم یخ کرد این بالا به مردم نیست امیدی

بیا این نعش آویزان شده بر دار را بردار
دیدگاه ها (۱)

باید تو هم محکوم در خود سوختن باشییا مثل چایی که می افتد از ...

بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟این صدای آشنا که می نواز...

دلم را می سپارم دست باران هرچه بادا بادبه دریاهای تقریبا خرو...

می وزد باران،چرا خود را مرتب کرده ای؟زلف را پیچیده ای چون نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط