کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.


#Part 3

فضای دادگاه بهشت، فراتر از تصورات فلیکس بود. نه دیوارهای سنگی و نه صندلی‌های چوبی؛ بلکه تالاری عظیم و بی‌انتها که گویی از نور خالص بافته شده بود. ستون‌هایی از جنس کریستال‌های درخشان، سقف گنبدی شکل را کهکشانی از ستارگان در آن می‌درخشیدند، نگه داشته بودند. در مرکز تالار، سکویی بلند قرار داشت که بر روی آن، سه صندلی نورانی تعبیه شده بود. سه قاضی، با هاله‌ای از نور اطرافشان، بر روی صندلی‌ها نشسته بودند و چهره‌هایشان از شدت نور، ناپیدا بود.

فلیکس و هان، همچنان در فضای ابری معلق بودند، اما حالا در فاصله‌ی دوری از آن سکوی نورانی قرار گرفته بودند. هان، با همان لبخند تلخ همیشگی، به فلیکس نگاه کرد.

"دیدم فلیکس؟ گفتم که..."

فلیکس هنوز در شوک بود. "ولی... ولی چرا؟ ما که کاری نکردیم! فقط... فقط تصادف کردیم."

هان به آرامی سرش را تکان داد. "همیشه همه‌چیز اون‌جوری نیست که فکر می‌کنیم. گاهی اوقات، اعمال ما، حتی ناخواسته، عواقب بزرگی داره." نگاهش به سمت سکوی قضاوت رفت. "اونجا، حقیقت رو میگن."

صدایی رسا و قدرتمند، که گویی از تمام جهات به گوش می‌رسید، سکوت تالار را شکست: "فلیکس. هان. شما دو نفر، به جرم اعمالتان در دنیای فانی، محکوم به عذابی ابدی هستید."

فلیکس با وحشت پرسید: "کدوم اعمال؟ من فقط یه نوجوون بودم!"

یکی از قاضی‌ها، صدایش همچنان بی‌احساس، پاسخ داد: "شما با بی‌احتیاطی، جان خود و دیگران را به خطر انداختید. شما در مسیر گمراهی گام برداشتید و راهی را انتخاب کردید که جز تباهی، پایانی ندارد."

هان به آرامی زمزمه کرد: "اون تصادف... فقط یه بهونه بود. اون‌ها دلایل دیگه‌ای دارن."

فلیکس با کنجکاوی پرسید: "چه دلایلی؟"

هان به چشمان فلیکس نگاه کرد. "دلیل اصلی... من بودم."

فلیکس گیج شد. "تو؟ یعنی چی؟"

هان آهی کشید. "من... از ابتدا قرار نبود با تو بیام. راه من، چیز دیگه‌ای بود. اما من... من به تو علاقه‌مند شدم. دلم نمی‌خواست تو رو تنها بذارم. به خاطر همین، مسیرم رو عوض کردم. و این... این باعث شد که سرنوشت هر دومون عوض بشه."

صدای قاضی دوباره بلند شد: "هان. تو با انتخاب خود، مسیر تقدیرت را منحرف کردی. تو به عنوان قربانی، برای نجات دوستت، خود را فدا خواهی کرد. و تو، فلیکس، به عنوان گناهکار اصلی، به جهنم رهسپار خواهی شد."

فلیکس با ناباوری فریاد زد: "نه! این درست نیست! هان قربانی نمیشه! من هم نمی‌تونم برم جهنم!"

هان با لبخندی غمگین به فلیکس نگاه کرد. "فلیکس، گاهی اوقات، انتخاب‌ها، انتخاب نیستند. گاهی اوقات، فقط باید تسلیم سرنوشت شد."

در همین لحظه، نور خیره‌کننده‌ای از یکی از ستون‌های کریستالی فوران کرد و موجودی با بال‌های باشکوه و چهره‌ای آشنا، در مقابل فلیکس و هان ظاهر شد. او همان کسی بود که فلیکس در خوابش دیده بود. همان صدایی که در تاریکی به او گفته بود: "ایندفعه رو ببخشش، معلومه که بچه هست، گناه داره."

فلیکس با شگفتی به او خیره شد. "تو... تو کی هستی؟"
دیدگاه ها (۰)

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 2فلیکس در تاریکی غو...

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.ادامه پارت اولفلیکس با عجل...

مافیایه عشق P:27بعد از گزارش از ایستگاه پلیس بیرون اومدن و س...

مافیایه عشق P:32هان با سردرد بدی بیدار شد خواست دستش رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط