بزن باران که حسی زرددارم

بزن باران که حسی زرددارم
شبیه بغضهایت درد دارم
میان اشکهایت هی چکیدم
غمی داغ و وجودی سرددارم

بزن باران بزن بر تارو پودم
برای قصه هایت گوش بودم
بباران قصه هایت بردل من
بزن شلاقهایت بر وجودم

من ازمستی وازهرخم گریزان
من ازاحساس هرگندم گریزان
شبیه غربتی با طعم جاده
من آواره،سردرگم گریزان
دیدگاه ها (۳)

سایه ات سنگین شده چون رفته ام ازیادتوبیقرارت مانده ام، با آن...

دلم یک کلبه می خواهد کنار چشمه پُر آبیه شومینه، پُر از آتش، ...

نگارم رفتنت دیوانه ام کرد...هوای دیدنت پروانه ام کرد... شدم ...

ﻣــﺮﺩ ﻫﻢ ﻗﻠﺐ ﺩﺍﺭﺩ! ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯾﺶ... ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط