🔹 #او_را ... (۸۷)

🔹 #او_را ... (۸۷)





کم کم هوا داشت روشن میشد !

اما هنوز داشتم میخوندم .

اونقدر مغزم پر از سوال بود که هرچی میخوندم ، کم بود !!



آرزوهایی که هیچوقت بهشون نرسیده بودم 😢

چیزایی که دوست داشتم اما نداشتم

شرایطی که من رو تو فشار قرار بده تا رشد کنم و بزرگ بشم

برنامه ریزی هایی که به هم میخورد

و خلاصه تلخی دنیا ...



این همون واقعیتی بود که اون شب راجع بهش تو اون جلسه ، شنیده بودم !



💠 ادامه در وب #از_جنس_‌خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-هفتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۸۸)این یکی رو دیگه نمیتونستم قبول کنم !" هرچی...

🔹 #او_را ... (۸۶)همه ی جملاتش مثل همون حرف هایی بود که شنید...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۸۲)وقتی برای تلف کردن نداشتم .ممکن بود جایی ب...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۶۳)بازم هوا رو به سردی میرفت.در حالیکه میلرزی...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط