اورا

🔹 #او_را ... (۸۷)





کم کم هوا داشت روشن میشد !

اما هنوز داشتم میخوندم .

اونقدر مغزم پر از سوال بود که هرچی میخوندم ، کم بود !!



آرزوهایی که هیچوقت بهشون نرسیده بودم 😢

چیزایی که دوست داشتم اما نداشتم

شرایطی که من رو تو فشار قرار بده تا رشد کنم و بزرگ بشم

برنامه ریزی هایی که به هم میخورد

و خلاصه تلخی دنیا ...



این همون واقعیتی بود که اون شب راجع بهش تو اون جلسه ، شنیده بودم !



💠 ادامه در وب #از_جنس_‌خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-هفتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۸۸)این یکی رو دیگه نمیتونستم قبول کنم !" هرچی...

🔹 #او_را ... (۸۹)" جلسه پیش راجع به هدف خلقت کمی صحبت کردیم...

🔹 #او_را ... (۸۶)همه ی جملاتش مثل همون حرف هایی بود که شنید...

🔹 #او_را ... (۸۵)مثل مرغ سرکنده شده بودم !هیچ جا نبود !حتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط