عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۲۵
(پشت بوم قلعه آرین – نیمه شب، ادامه مستقیم)
جونگکوک اسلحه رو گذاشته بود روی زمین. دست خالی. زخم شونهاش هنوز خون میچکید. ولی نگاهش فقط به امیلی بود.
آرین هنوز دکمه رو توی دستش داشت. لبخند میزد. اون لبخند مارگونه.
"انتخاب با توئه جونگکوک. یا من میرم با هلیکوپتر، تو می مونی با این عروسک گریهکن، یا همه رو میبرم هوا."
هوسه از پشت سر پچ پچ کرد: * "جونگکوک... سنسورها رو چک کردم. بمب واقعیه."
جونگکوک دستش رو بلند کرد. به امیلی.
"بیا اینجا."
امیلی دستش رو دراز کرد. آرین کشیدش عقب.
"نه اینقدر راحت."
آرین اسلحه کوچیکی رو از کتش درآورد. گذاشت روی شقیقه امیلی.
"بگو دست نگه داره."
امیلی چشماش رو بست. "جونگکوک... برو."
جونگکوک فریاد نزد. فقط ایستاد. سنگ. محکم.
"تو سه سال پیش بهم گفتی منتظر بمونم. موندم. حالا میگی برم؟"
امیلی اشک میریخت. اون اشکایی که سه سال خشک شده بودن، حالا یهو سرازیر شده بودن.
"میخوام زنده بمونی..."
آرین خندید. "ببین چقدر رمانتیک. حالا تصمیم بگیر. بمب. یا هلیکوپتر."
جونگکوک دستش رو برد پشت کمر. اسلحه دوم. هوسه نفسش بند اومد.
· "نکن جونگکوک... اگه اشتباه کنی..."
جونگکوک نگاه به امیلی کرد. به اون صورت سفید. به اون لباش که ترک خورده بود. به اون چشمایی که سه سال توی خواب دیده بود.
"امیلی... کفشات."
امیلی گیج شد. "چی؟"
"کفشات رو جا گذاشتی. اون روز. یادته؟ کفشات هنوز خونه منه."
امیلی گریه کرد. محکم.
آرین گیج شد. یه لحظه حواسش پرت شد. نگاه به جونگکوک کرد. همون یه لحظه.
تیک. تیر.
نه صدای گلوله. صدای قدم. جونگکوک دوید. امیلی رو کشید پایین. آرین اسلحه رو کشوند تریگر. شلیک شد. به هوا. جونگکوک مشت زد به دست آرین. دکمه افتاد زمین. چرخید.
۵ ثانیه مونده بود.
هوسه دوید و دکمه رو برداشت. انگشتش رو گذاشت روش. * "چطوری غیرفعالش کنم؟!"
مینجون رسید. با یه دستگاه کوچیک. "بذار من."
انگشت روی دکمه. ۳ ثانیه. ۲ ثانیه. ۱.
.
.
.
.
.
.
قطع شد.
هلیکوپتر آرین بلند شد. بدون آرین. خودش موند روی پشت بوم. تنها.
جونگکوک بلند شد. امیلی رو ول نکرد. بغل کرده بودش. آرین روبروش.
"باختی."
آرین خندید. اون دیوونه. "شاید. ولی تو هیچوقت نمیدونی اون سه سال چی گذشت."
جونگکوک اسلحه رو کشید. گذاشت روی قلب آرین.
"حالا میفهمم."
امیلی دستش رو گذاشت روی دست جونگکوک. "نکش."
جونگکوک نگاه کرد. "چرا؟"
"چون من... خودم انتخاب کردم بمونم."
جونگکوک یخ کرد. اسلحه پایین.
"تو چی گفتی؟"
امیلی نگاه به زمین کرد. لباش لرزید. "سه سال پیش... نتونستم برگردم. نه فقط بخاطر پدرم. بخاطر اینکه... آرین بهم گفت اگه برگردم، تو رو میکشه. من... من نتونستم تورو به خطر بندازم."
سکوت. باد سرد. جونگکوک اسلحه رو ول کرد. افتاد زمین.
"آه امیلی... تو که..."
نتونست تموم کنه. بغلش کرد. محکم. اونقدر محکم که انگار میخواست سه سال رو توی یه نفس جبران کنه.
آرین دستگیر شد. هلیکوپتر فرار کرد. قلعه سقوط کرد.
و اون شب، توی تاریکی کوهستان،
جونگکوک و امیلی بغل هم ایستاده بودن. هیچکدوم حرف نمیزدن.
بالاخره.
---
ادامه دارد...
part=۲۵
(پشت بوم قلعه آرین – نیمه شب، ادامه مستقیم)
جونگکوک اسلحه رو گذاشته بود روی زمین. دست خالی. زخم شونهاش هنوز خون میچکید. ولی نگاهش فقط به امیلی بود.
آرین هنوز دکمه رو توی دستش داشت. لبخند میزد. اون لبخند مارگونه.
"انتخاب با توئه جونگکوک. یا من میرم با هلیکوپتر، تو می مونی با این عروسک گریهکن، یا همه رو میبرم هوا."
هوسه از پشت سر پچ پچ کرد: * "جونگکوک... سنسورها رو چک کردم. بمب واقعیه."
جونگکوک دستش رو بلند کرد. به امیلی.
"بیا اینجا."
امیلی دستش رو دراز کرد. آرین کشیدش عقب.
"نه اینقدر راحت."
آرین اسلحه کوچیکی رو از کتش درآورد. گذاشت روی شقیقه امیلی.
"بگو دست نگه داره."
امیلی چشماش رو بست. "جونگکوک... برو."
جونگکوک فریاد نزد. فقط ایستاد. سنگ. محکم.
"تو سه سال پیش بهم گفتی منتظر بمونم. موندم. حالا میگی برم؟"
امیلی اشک میریخت. اون اشکایی که سه سال خشک شده بودن، حالا یهو سرازیر شده بودن.
"میخوام زنده بمونی..."
آرین خندید. "ببین چقدر رمانتیک. حالا تصمیم بگیر. بمب. یا هلیکوپتر."
جونگکوک دستش رو برد پشت کمر. اسلحه دوم. هوسه نفسش بند اومد.
· "نکن جونگکوک... اگه اشتباه کنی..."
جونگکوک نگاه به امیلی کرد. به اون صورت سفید. به اون لباش که ترک خورده بود. به اون چشمایی که سه سال توی خواب دیده بود.
"امیلی... کفشات."
امیلی گیج شد. "چی؟"
"کفشات رو جا گذاشتی. اون روز. یادته؟ کفشات هنوز خونه منه."
امیلی گریه کرد. محکم.
آرین گیج شد. یه لحظه حواسش پرت شد. نگاه به جونگکوک کرد. همون یه لحظه.
تیک. تیر.
نه صدای گلوله. صدای قدم. جونگکوک دوید. امیلی رو کشید پایین. آرین اسلحه رو کشوند تریگر. شلیک شد. به هوا. جونگکوک مشت زد به دست آرین. دکمه افتاد زمین. چرخید.
۵ ثانیه مونده بود.
هوسه دوید و دکمه رو برداشت. انگشتش رو گذاشت روش. * "چطوری غیرفعالش کنم؟!"
مینجون رسید. با یه دستگاه کوچیک. "بذار من."
انگشت روی دکمه. ۳ ثانیه. ۲ ثانیه. ۱.
.
.
.
.
.
.
قطع شد.
هلیکوپتر آرین بلند شد. بدون آرین. خودش موند روی پشت بوم. تنها.
جونگکوک بلند شد. امیلی رو ول نکرد. بغل کرده بودش. آرین روبروش.
"باختی."
آرین خندید. اون دیوونه. "شاید. ولی تو هیچوقت نمیدونی اون سه سال چی گذشت."
جونگکوک اسلحه رو کشید. گذاشت روی قلب آرین.
"حالا میفهمم."
امیلی دستش رو گذاشت روی دست جونگکوک. "نکش."
جونگکوک نگاه کرد. "چرا؟"
"چون من... خودم انتخاب کردم بمونم."
جونگکوک یخ کرد. اسلحه پایین.
"تو چی گفتی؟"
امیلی نگاه به زمین کرد. لباش لرزید. "سه سال پیش... نتونستم برگردم. نه فقط بخاطر پدرم. بخاطر اینکه... آرین بهم گفت اگه برگردم، تو رو میکشه. من... من نتونستم تورو به خطر بندازم."
سکوت. باد سرد. جونگکوک اسلحه رو ول کرد. افتاد زمین.
"آه امیلی... تو که..."
نتونست تموم کنه. بغلش کرد. محکم. اونقدر محکم که انگار میخواست سه سال رو توی یه نفس جبران کنه.
آرین دستگیر شد. هلیکوپتر فرار کرد. قلعه سقوط کرد.
و اون شب، توی تاریکی کوهستان،
جونگکوک و امیلی بغل هم ایستاده بودن. هیچکدوم حرف نمیزدن.
بالاخره.
---
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط