بچه بودم بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آ
بچه بودم بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آروم آروم نماز ميخوند، منم حوصهام سر رفته بود پا شدم رفتم بالای منبر میکروفونو برداشتم شروع کردم به خوندن شعرای مهد کودکمون،
کل مسجد داشتن همراه با لبخند ملیحی به نمازشون ادامه میدادن...
یهو دیدم بابا نمازو ول کرده اینهو پلنگ گرسنه داره میاد سمتم،
منم که به شدت احساس خطر میکردم فرارو به قرار ترجیح دادم و بابا بدو من بدو، منم که ریزه میزه بودم از بین نمازگزارا سریع رد میشدم و داد میزدم:
کمک این بیناموس ( تازه یاد گرفته بودم) میخواد منو بزنه!!
چند نفر که اصن افتاده بودن کف مسجد ریسه میرفتن، بقیه هم در حال ذوق کردن بودن!
این ماراتون حتی توی تام و جری هم بیسابقه بود،
تا اینکه بابام منو گرفت و تا میخوردم منو زد :D
کل مسجد داشتن همراه با لبخند ملیحی به نمازشون ادامه میدادن...
یهو دیدم بابا نمازو ول کرده اینهو پلنگ گرسنه داره میاد سمتم،
منم که به شدت احساس خطر میکردم فرارو به قرار ترجیح دادم و بابا بدو من بدو، منم که ریزه میزه بودم از بین نمازگزارا سریع رد میشدم و داد میزدم:
کمک این بیناموس ( تازه یاد گرفته بودم) میخواد منو بزنه!!
چند نفر که اصن افتاده بودن کف مسجد ریسه میرفتن، بقیه هم در حال ذوق کردن بودن!
این ماراتون حتی توی تام و جری هم بیسابقه بود،
تا اینکه بابام منو گرفت و تا میخوردم منو زد :D
- ۱.۰k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط