My professor
My professor
Part:38
لبخند کجی زد و صورتشو رو صفحه ی کناری کتاب چرخوند
جونگکوک:برات سوال پیش نیومد که اصلا ما داریم چه پژوهشی انجام میدیم؟!
لبامو رو هم فشار دادم
هیزل:خب.... راستش خیلی هم پیش اومد.... تقریباً داشتم از کنجکاوی میمردم و هر شب مواد اولیه ای که استفاده میکردیمو میزدم تو گوگل که بفهمم داریم چی میسازیم....اما آقای سونگ بهم گفت با سوالا و کنجکاوی کردنام وقتتونو تلف نکنم و رو مختون راه نرم....فقط دستور بگیرم و انجام بدم....برای همینم سعی کردم خودم بفهمم ولی نتونستم....
ساعتشو نگاه کرد و از جاش بلند شد... عینکشو درآورد و تو کشو گذاشت....چقدر وقتی ساکت میموند ترسناک به نظر میرسید....همش فکر میکردم به جای صحبتام یه گندی زدم یا زیادی وراجی کردم...همیشه تو این موقعیتا یه سوال میپرسیدم که ببینم لحنش موقع جواب دادن بهم چجوریه....تا بتونم بفهمم گند زدم یا نه....
هیزل:میگم....حالا میتونم بپرسم....که میخواین چی تحویل آقای سونگ بدین؟
دو تا کتاب قطور جلوش رو بست و پشتشو بهم کرد تا توی قفسه ی کتابخونه بزارتشون
جونگکوک:یه آمپول....برای درمان سرطان.
پس برای همین داشت مقالات زیست شناسیو مطالعه میکرد!
برگه های جلوشو مرتب کرد و توی کشو دیگه ای گذاشت و روی میز کاملا خالی شد....تک تک نقاط خونش داد میزدن چقدر منظم و تمیزه!
از کنارم رد شد و بوی عطرش باعث شد قلبم بلرزه...بازم محو راه رفتنش شدم.
اسم این مرد برازنده که جلوم محکم قدم برمیداشت همیشه تو ذهنم استاد بود یا جئون....برام سخت،ولی دوست داشتنی بود که فکر کنم ادمایی که بهش نزدیکن،اونو جونگکوک صدا میزنن!
چیزی که از من دریغ شده بود....چند بار تو دلم اسمشو گفتم.... جونگکوک...!
و بعد شونه های خوش فرمشو نگاه کردم...چقدر اسمش قشنگ بود.....
یعنی ممکنه یه روز بتونم این اسمو به زبون بیارم؟....فکر نکنم!
این روزا یادآوری اینکه احساسم هیچ پایان و آینده ای ندارم بزرگترین و سنگینترین غم روی قلبم بود....
زمانی که مثل همیشه از رختکن اومدم بیرون دیدم برخلاف همیشه که به یه کاری مشغول بود،این بار دست به سینه و منتظر وایساده بود کنار یکی از میزا....سریع تر راه رفتم و بهش نزدیک شدم....جلوش وایسادم....و اون نگاه خمارشو رو سر تا پام چرخوند،یه جور که انگار منو اصلا نمیبینه و تو فکره....
جونگکوک:شاید بهتر باشه امشب تنها کار کنم...
چشمام گرد شد و حس کردم صورتم یخ زد
هیزل:چ...چی؟ چرا....من... اشتباهی کردم استاد؟
آروم و ریلکس گفت:
جونگکوک:نه جانم! فقط نمیدونم واکنشت نسبت به حیوونی که پشتمه چیه!
من به حیوونا فوبیا نداشتم ولی از این حرفش واقعا ترسیدم!
با چشم باز سرمو کج کردم که میز پشتشو ببینم....بالاتنشو هم جهت با سرم یکم خم کرد به یه سمت....خندید و گونش چال افتاد.
جونگکوک:نه دیگه. اول باید بدونم ازش میترسی یا نه....
هینی کشیدم
هیزل:نکنه سوسکه!!!!!
نگاهشو با خنده ازم گرفت و زمینو نگاه کرد طوری که انگار داره با خودش میگه این بچه چی زر میزنه دقیقا ؟! بعد چشمامو نگاه کرد و یکی از ابروهاشو با یه اخم محو داد بالا.
جونگکوک:واقعا فکر کردی من یه سوسکو پشتم قایم میکنم؟! سوسک همینجوریشم به زور دیده میشه دختر جان!
یا خدا ! با این قد و قوارش هیچ بعید نبود یه خرسو پشتش قایم کرده باشه!
هیزل:خب....چیه؟!
جونگکوک:موش...خیلیم نازه
با چشم باز خندیدم.
هیزل: موش؟! میخواین چیک....آهاااااا موش آزمایشگاهی ؟؟؟!!!...نه نه اصلا نمیترسم قبلا تو یکی از جشنواره های مدرسه دیدم ازشون....
کنار رفت
جونگکوک:خیلی خب...پس تا تو یه حال و احوالی باهاش کنی،من لباسمو عوض میکنم....
از کنارم رد شد و من جلوی خندمو گرفتم
حال و احوال؟!با موش؟؟ قفس رو میزو نگاه کردم.....یه موش سفید و تمیز و بامزه بود.
صورتمو نزدیک تر بردم و با نفس گفتم:
هیزل:سلام فسقلی!
دستای کوچولو و بانمکشو نگاه کردم....راست میگفت....زیادی ناز بود!
داشتم با خودم فکر میکردم کاش جای این موش بودم!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 💫
#فیک #رمان #فیکشن
Part:38
لبخند کجی زد و صورتشو رو صفحه ی کناری کتاب چرخوند
جونگکوک:برات سوال پیش نیومد که اصلا ما داریم چه پژوهشی انجام میدیم؟!
لبامو رو هم فشار دادم
هیزل:خب.... راستش خیلی هم پیش اومد.... تقریباً داشتم از کنجکاوی میمردم و هر شب مواد اولیه ای که استفاده میکردیمو میزدم تو گوگل که بفهمم داریم چی میسازیم....اما آقای سونگ بهم گفت با سوالا و کنجکاوی کردنام وقتتونو تلف نکنم و رو مختون راه نرم....فقط دستور بگیرم و انجام بدم....برای همینم سعی کردم خودم بفهمم ولی نتونستم....
ساعتشو نگاه کرد و از جاش بلند شد... عینکشو درآورد و تو کشو گذاشت....چقدر وقتی ساکت میموند ترسناک به نظر میرسید....همش فکر میکردم به جای صحبتام یه گندی زدم یا زیادی وراجی کردم...همیشه تو این موقعیتا یه سوال میپرسیدم که ببینم لحنش موقع جواب دادن بهم چجوریه....تا بتونم بفهمم گند زدم یا نه....
هیزل:میگم....حالا میتونم بپرسم....که میخواین چی تحویل آقای سونگ بدین؟
دو تا کتاب قطور جلوش رو بست و پشتشو بهم کرد تا توی قفسه ی کتابخونه بزارتشون
جونگکوک:یه آمپول....برای درمان سرطان.
پس برای همین داشت مقالات زیست شناسیو مطالعه میکرد!
برگه های جلوشو مرتب کرد و توی کشو دیگه ای گذاشت و روی میز کاملا خالی شد....تک تک نقاط خونش داد میزدن چقدر منظم و تمیزه!
از کنارم رد شد و بوی عطرش باعث شد قلبم بلرزه...بازم محو راه رفتنش شدم.
اسم این مرد برازنده که جلوم محکم قدم برمیداشت همیشه تو ذهنم استاد بود یا جئون....برام سخت،ولی دوست داشتنی بود که فکر کنم ادمایی که بهش نزدیکن،اونو جونگکوک صدا میزنن!
چیزی که از من دریغ شده بود....چند بار تو دلم اسمشو گفتم.... جونگکوک...!
و بعد شونه های خوش فرمشو نگاه کردم...چقدر اسمش قشنگ بود.....
یعنی ممکنه یه روز بتونم این اسمو به زبون بیارم؟....فکر نکنم!
این روزا یادآوری اینکه احساسم هیچ پایان و آینده ای ندارم بزرگترین و سنگینترین غم روی قلبم بود....
زمانی که مثل همیشه از رختکن اومدم بیرون دیدم برخلاف همیشه که به یه کاری مشغول بود،این بار دست به سینه و منتظر وایساده بود کنار یکی از میزا....سریع تر راه رفتم و بهش نزدیک شدم....جلوش وایسادم....و اون نگاه خمارشو رو سر تا پام چرخوند،یه جور که انگار منو اصلا نمیبینه و تو فکره....
جونگکوک:شاید بهتر باشه امشب تنها کار کنم...
چشمام گرد شد و حس کردم صورتم یخ زد
هیزل:چ...چی؟ چرا....من... اشتباهی کردم استاد؟
آروم و ریلکس گفت:
جونگکوک:نه جانم! فقط نمیدونم واکنشت نسبت به حیوونی که پشتمه چیه!
من به حیوونا فوبیا نداشتم ولی از این حرفش واقعا ترسیدم!
با چشم باز سرمو کج کردم که میز پشتشو ببینم....بالاتنشو هم جهت با سرم یکم خم کرد به یه سمت....خندید و گونش چال افتاد.
جونگکوک:نه دیگه. اول باید بدونم ازش میترسی یا نه....
هینی کشیدم
هیزل:نکنه سوسکه!!!!!
نگاهشو با خنده ازم گرفت و زمینو نگاه کرد طوری که انگار داره با خودش میگه این بچه چی زر میزنه دقیقا ؟! بعد چشمامو نگاه کرد و یکی از ابروهاشو با یه اخم محو داد بالا.
جونگکوک:واقعا فکر کردی من یه سوسکو پشتم قایم میکنم؟! سوسک همینجوریشم به زور دیده میشه دختر جان!
یا خدا ! با این قد و قوارش هیچ بعید نبود یه خرسو پشتش قایم کرده باشه!
هیزل:خب....چیه؟!
جونگکوک:موش...خیلیم نازه
با چشم باز خندیدم.
هیزل: موش؟! میخواین چیک....آهاااااا موش آزمایشگاهی ؟؟؟!!!...نه نه اصلا نمیترسم قبلا تو یکی از جشنواره های مدرسه دیدم ازشون....
کنار رفت
جونگکوک:خیلی خب...پس تا تو یه حال و احوالی باهاش کنی،من لباسمو عوض میکنم....
از کنارم رد شد و من جلوی خندمو گرفتم
حال و احوال؟!با موش؟؟ قفس رو میزو نگاه کردم.....یه موش سفید و تمیز و بامزه بود.
صورتمو نزدیک تر بردم و با نفس گفتم:
هیزل:سلام فسقلی!
دستای کوچولو و بانمکشو نگاه کردم....راست میگفت....زیادی ناز بود!
داشتم با خودم فکر میکردم کاش جای این موش بودم!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 💫
#فیک #رمان #فیکشن
- ۳۴۳
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط