وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم: عزیزم این کار را نکن, برگرد و یکبار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟
رُویم را برگرداندم،
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی رُو که نگفتم،
میشنوم
دیدگاه ها (۵)

ماه بالای سر آبادی‌ستاهل آبادی در خوابروی این مهتابیخشت غربت...

ترسیده بودم باید تنهایی ام را فراموش میکردم. باید سرما و دس...

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم هم چنان باقی....

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم هم چنان باقی..

دلم برات تنگه ...😭قرار بود نری تنهام نزاری قوللل داده بودی ت...

فیک نفرین شده گان عشق و جادو قسمت پانزدهم

سناریو⁦⁦⚆ᴥ⚆#درخواستیوقتی مستی و بهش میگی که بوست کنهنامجون: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط