داستان کوتاه

داستان کوتاه

مامان پ اون خودکار من کوجاست
مامانم / کدوم خودکار
مامانی اون خودکار آبیه دیگه
مامانم /اها فک کنم دست محمد باشه
محمد تو رو میکشم
مامانم / جیغ نکش ور پریده یه خودکار دیگه اینقدر سرت ت کتاب و گوشیه و درسه آخرش که مثل من خونه دار میشی
بابام / آره دختر آخرش ت خونه شوهر ظرف میشوره

دیگه چیزی نگفتم چون اینها نه تنها خانوادم خودم بلکه عمو و عمه هام میگن
رفتم به درس هام رسیدم به خودم قول داده بودم هرطور که شده درس هام رو بخونم و معلم بشم اینقدر دختر بودن رو ت سرم نزنند

هفت سال بعد

رئیس
من/ بله
با شرکت مدل لباس آریایی جلسه داریم
من/اوک میتونی بری
از اتاقم رفت بیرون خانم رحمتی
بلند شدم و خودم رو آماده کردم برای جلسه
بعد 15 دقیقه در زدن بلند شدم پسر عموم بود و همراه بابا بزرگم و پدرم و شریک ها
تعجب کردم ولی سریع خودم رو جمع کردم و قیافه بی تفاوتی گرفتم به خودم اون ها هم تعجب کردن ولی چیزی نگفتن
من / بفرماید بشینید
بعد جلسه وقتی شریک ها رفتن
بابام بلند شد بغلم کرد
بابام/کیانا کوجا رفتی بابا یهو
من /شما نگفتید بهم برو؟ خودتون گفتید که برو هر جا میخوای آخرش بیا بببینم چی شدی با این درس خوندن ها منن رفتم پیش عمه بزرگ اون کمکم کرد به اینجا رسیدم
خلاصه اون روز تموم شد به اسرار عمه جونم باشون خوب شدم باز و...

ولی خوب اون روز کلاس دهم بودم رو یادم نمیره قبول شده بودم اون حرف ها رو بهم زدن من رفتم پیش عمه جونم و همه چی بهش گفتم اونم کمکم کرد تا به اینجا برسم من کیانا ملکی شرکت مدل دارم با بهترین مدل ها
دیدگاه ها (۳)

بیدار شدم درس بخونم ها ولی حال ندارم 😐 بخوابم باز

ای خدا 😖😖

داستان کوتاهلیلا/اون روز یادم نمیرهفرهاد/ کدوم روز رو عزیزمل...

یه همکلاسی داشته باشی وقتی نیستی بیاد بگه کوجای 🤭😅

هوممامروز امتحان داشتم ( مجازی بود ) از شدت استرس نصفشو نوشت...

پارت ۸🖤❤️ خوناشام خشن من ❤️🖤‌ویو جونگ کوک🖤صبح با نوری که به ...

پارت ۱🖤❤️خوناشام جذاب من ❤️🖤ویو ا/تسلام من ا/ت من ۱۹ سالمه و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط