ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۱۵
جیمین پوشه را ورق زد و زیر چند برگه کهنه یک کارت ویزیت کوچک پیدا کرد که لبههاش سوخته بود و جوهرش محو شده بود اما هنوز یک آدرس روی آن خوانده میشد، آدرسی در حومهی سئول، جایی که هیچکس برای سالها نرفته بود
تهیونگ کارت را گرفت و نگاه کرد و دستش شروع کرد به لرزیدن چون میدانست این همان چیزی است که دنبالش بودند، ردپایی از «سایه» که سالها پیش جونگ کوک را دزدیده بود و حالا شاید میتوانست آنها را به کیم جون-هو برساند
سئول از پشت سر نگاه کرد و پرسید این آدرس کجاست و تهیونگ جواب داد جایی که هیچکس نمیرود اما ما باید برویم و جیمین گفت که این خانه احتمالاً دیگر خالی است ولی اگر کسی آنجا باشد یعنی کیم جون-هو هنوز ردپایی از خودش جا گذاشته
همان شب تهیونگ و سئول وسایلشان را جمع کردند و برفی را پیش جیمین گذاشتند و برفی نگاهشان کرد و دم تکان داد و میدانست که این بار فرق میکند چون این بار آنها میرفتند تا همه چیز را تمام کنند و برفی پیر بود اما هنوز امید داشت و نگاهش میگفت برگردید با او
صبح زود ماشین را روشن کردند و به سمت حومهی سئول حرکت کردند و جاده پیچ میخورد و درختها بلندتر میشدند و سکوت سنگینتر و سئول به پنجره نگاه کرد و گفت پدر اگر اونجا نباشه چی و تهیونگ جواب داد اگر نباشه میرویم جای دیگر تا وقتی پیداش کنیم و سئول دستش را روی دست پدر گذاشت و گفت با شما هستم تا آخر
ماشین وارد منطقهی متروکه شد و خانههای قدیمی و خالی از سکنه و یک ساختمان بزرگ با پنجرههای شکسته و حیاط پر از علف هرز و تهیونگ پیاده شد و ایستاد و به ساختمان نگاه کرد و گفت اینجاست و سئول اسلحه را از کمر درآورد و گفت من جلو میرم و تهیونگ گفت نه با هم میرویم
وارد شدند و بوی نم و زنگ و کهنگی به صورتشان خورد و راهرو تاریک بود و قدمهاشان روی کف چوبی صدا میکرد و سئول چراغ قوه را روشن کرد و نور روی دیوارهای ترک خورده افتاد و یک اتاق در انتهای راهرو بود که درش نیمهباز بود و تهیونگ جلو رفت و در را باز کرد
توی اتاق یک میز بود و چند صندلی شکسته و یک قاب عکس روی زمین که شیشهاش خرد شده بود و تهیونگ قاب را برداشت و زیر نور چراغ قوه نگاه کرد و صورتش سفید شد چون توی عکس، جونگ کوک بود با همان موهای بلند و همان لبخند و همان چشمها و تهیونگ گفت این عکس چند سال پیش گرفته شده نه چهارده سال پیش چون جونگ کوک توی این عکس پیرتر به نظر میرسید یعنی تا همین چند سال پیش زنده بوده
سئول عکس را گرفت و اشک توی چشمهایش حلقه زد و گفت
_ پس مادرم زندهست، همین چند سال پیش زنده بوده
و تهیونگ بغلش کرد لب زد گفت
_ آره عزیزم زندهست و ما پیداش میکنیم
حالا مطمئنتر از همیشه و از همانجا با خودشان عکس را برداشتند و از ساختمان بیرون آمدند و باران شروع شد و آنها سوار ماشین شدند اما این بار دستهای خالی نبودند چون یک عکس داشتند و امید تازهای که هیچکس نمیتوانست ازشان بگیرد نه کیم جون-هو نه سایه نه هیچ چیز و سئول در ماشین به عکس نگاه کرد و زیر لب گفت
مامان، من میام
پارت ۱۵
جیمین پوشه را ورق زد و زیر چند برگه کهنه یک کارت ویزیت کوچک پیدا کرد که لبههاش سوخته بود و جوهرش محو شده بود اما هنوز یک آدرس روی آن خوانده میشد، آدرسی در حومهی سئول، جایی که هیچکس برای سالها نرفته بود
تهیونگ کارت را گرفت و نگاه کرد و دستش شروع کرد به لرزیدن چون میدانست این همان چیزی است که دنبالش بودند، ردپایی از «سایه» که سالها پیش جونگ کوک را دزدیده بود و حالا شاید میتوانست آنها را به کیم جون-هو برساند
سئول از پشت سر نگاه کرد و پرسید این آدرس کجاست و تهیونگ جواب داد جایی که هیچکس نمیرود اما ما باید برویم و جیمین گفت که این خانه احتمالاً دیگر خالی است ولی اگر کسی آنجا باشد یعنی کیم جون-هو هنوز ردپایی از خودش جا گذاشته
همان شب تهیونگ و سئول وسایلشان را جمع کردند و برفی را پیش جیمین گذاشتند و برفی نگاهشان کرد و دم تکان داد و میدانست که این بار فرق میکند چون این بار آنها میرفتند تا همه چیز را تمام کنند و برفی پیر بود اما هنوز امید داشت و نگاهش میگفت برگردید با او
صبح زود ماشین را روشن کردند و به سمت حومهی سئول حرکت کردند و جاده پیچ میخورد و درختها بلندتر میشدند و سکوت سنگینتر و سئول به پنجره نگاه کرد و گفت پدر اگر اونجا نباشه چی و تهیونگ جواب داد اگر نباشه میرویم جای دیگر تا وقتی پیداش کنیم و سئول دستش را روی دست پدر گذاشت و گفت با شما هستم تا آخر
ماشین وارد منطقهی متروکه شد و خانههای قدیمی و خالی از سکنه و یک ساختمان بزرگ با پنجرههای شکسته و حیاط پر از علف هرز و تهیونگ پیاده شد و ایستاد و به ساختمان نگاه کرد و گفت اینجاست و سئول اسلحه را از کمر درآورد و گفت من جلو میرم و تهیونگ گفت نه با هم میرویم
وارد شدند و بوی نم و زنگ و کهنگی به صورتشان خورد و راهرو تاریک بود و قدمهاشان روی کف چوبی صدا میکرد و سئول چراغ قوه را روشن کرد و نور روی دیوارهای ترک خورده افتاد و یک اتاق در انتهای راهرو بود که درش نیمهباز بود و تهیونگ جلو رفت و در را باز کرد
توی اتاق یک میز بود و چند صندلی شکسته و یک قاب عکس روی زمین که شیشهاش خرد شده بود و تهیونگ قاب را برداشت و زیر نور چراغ قوه نگاه کرد و صورتش سفید شد چون توی عکس، جونگ کوک بود با همان موهای بلند و همان لبخند و همان چشمها و تهیونگ گفت این عکس چند سال پیش گرفته شده نه چهارده سال پیش چون جونگ کوک توی این عکس پیرتر به نظر میرسید یعنی تا همین چند سال پیش زنده بوده
سئول عکس را گرفت و اشک توی چشمهایش حلقه زد و گفت
_ پس مادرم زندهست، همین چند سال پیش زنده بوده
و تهیونگ بغلش کرد لب زد گفت
_ آره عزیزم زندهست و ما پیداش میکنیم
حالا مطمئنتر از همیشه و از همانجا با خودشان عکس را برداشتند و از ساختمان بیرون آمدند و باران شروع شد و آنها سوار ماشین شدند اما این بار دستهای خالی نبودند چون یک عکس داشتند و امید تازهای که هیچکس نمیتوانست ازشان بگیرد نه کیم جون-هو نه سایه نه هیچ چیز و سئول در ماشین به عکس نگاه کرد و زیر لب گفت
مامان، من میام
- ۱۸۷
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط