جونگکوک بهش گفته بود که توی اتاق بمونه منتظرش بمونه تا برگرده و الان ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³
جونگکوک بهش گفته بود که توی اتاق بمونه منتظرش بمونه تا برگرده و الان ربع ساعت تمام روی تخت نشسته بود و رایحش رو بو میکشید ولی حوصلش سر رفت و از روی تختش پاشد و سمت بالکن پشتی رفت و با دیدن یه باغ گل رز مشکی با ذوق سمتش پرواز کرد.
...
رفته بود و برای مادرش همه چیز رو تعریف کرده بود تا کمک کنه پدرش رو راضی کنه ولی وقتی شنیده بود که امگایی رو خونی و بی جان توی حیاط پیدا کردن تند تند سمت اتاقش رفت ولی وقتی در رو باز کرد تهیونگ رو ندید.
-تهیونگ؟!! امگا؟!! کجایی؟!! قایم شدی؟!! الان اصلا وقت شوخی نیست! زودباش بیا بیرون!
ولی حتی هیچ صدایی نشنید.
-تهیونگ!!!!!
از اتاقش بیرون دوید و تمام راهرو ها و اتاق ها رو گشت ولی پیداش نکرد.
که ناگهان رایحه شکوفه گیلاسش که با ذوق شیرین شده بود عمیق زیر بینیش پیچید... رایحه اش رو دنبال کرد و به باغ گل رز پشتی عمارت که اکثر مواقع مادرش میرفت اونجا رسید و فرشته کوچولو رو دید که روی سرش تاج گل رز مشکی بود و داشت یکی دیگه هم درست میکرد.
با سرعت نور سمتش پرواز کرد و محکم بغلش کرد.
-مگه نگفتم توی اتاقم بمون!!!!
تهیونگ با ذوق تاج رو روی سر جونگکوک گذاشت.
-کوکیییییییی
جونگکوک اهی کشید.
-هوم؟
-تاجم خوشگله؟
به گل های سیاه که روی موهای بلوندش به شکل تاج در اومده بودن نگاه کرد.
-اره...
-یکی هم برای تو درست کردم
و به تاجی که روی سر جونگکوک بود اشاره کرد.
{افکار کوک:وای خدااا اون خیلی کیوته... تاج خیلی بهش میاد... }
-برای چی اومدی بیرون؟ میدونی چقدر نگران شدم؟
-نه...
-بچه پرو
تهیونگ رو عین گونی روی دوشش انداخت و سمت اتاقش پرواز کرد.
-بزارم زمینننن
-این دفعه با من میای
-کجا؟
-ما قراره از این قصر بریم!
-کجاا؟
-یه جای دور...
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
جونگکوک بهش گفته بود که توی اتاق بمونه منتظرش بمونه تا برگرده و الان ربع ساعت تمام روی تخت نشسته بود و رایحش رو بو میکشید ولی حوصلش سر رفت و از روی تختش پاشد و سمت بالکن پشتی رفت و با دیدن یه باغ گل رز مشکی با ذوق سمتش پرواز کرد.
...
رفته بود و برای مادرش همه چیز رو تعریف کرده بود تا کمک کنه پدرش رو راضی کنه ولی وقتی شنیده بود که امگایی رو خونی و بی جان توی حیاط پیدا کردن تند تند سمت اتاقش رفت ولی وقتی در رو باز کرد تهیونگ رو ندید.
-تهیونگ؟!! امگا؟!! کجایی؟!! قایم شدی؟!! الان اصلا وقت شوخی نیست! زودباش بیا بیرون!
ولی حتی هیچ صدایی نشنید.
-تهیونگ!!!!!
از اتاقش بیرون دوید و تمام راهرو ها و اتاق ها رو گشت ولی پیداش نکرد.
که ناگهان رایحه شکوفه گیلاسش که با ذوق شیرین شده بود عمیق زیر بینیش پیچید... رایحه اش رو دنبال کرد و به باغ گل رز پشتی عمارت که اکثر مواقع مادرش میرفت اونجا رسید و فرشته کوچولو رو دید که روی سرش تاج گل رز مشکی بود و داشت یکی دیگه هم درست میکرد.
با سرعت نور سمتش پرواز کرد و محکم بغلش کرد.
-مگه نگفتم توی اتاقم بمون!!!!
تهیونگ با ذوق تاج رو روی سر جونگکوک گذاشت.
-کوکیییییییی
جونگکوک اهی کشید.
-هوم؟
-تاجم خوشگله؟
به گل های سیاه که روی موهای بلوندش به شکل تاج در اومده بودن نگاه کرد.
-اره...
-یکی هم برای تو درست کردم
و به تاجی که روی سر جونگکوک بود اشاره کرد.
{افکار کوک:وای خدااا اون خیلی کیوته... تاج خیلی بهش میاد... }
-برای چی اومدی بیرون؟ میدونی چقدر نگران شدم؟
-نه...
-بچه پرو
تهیونگ رو عین گونی روی دوشش انداخت و سمت اتاقش پرواز کرد.
-بزارم زمینننن
-این دفعه با من میای
-کجا؟
-ما قراره از این قصر بریم!
-کجاا؟
-یه جای دور...
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
- ۱۸.۶k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط