بهار آمد ولی دیگر دلم باران نمی خواهد

بهار آمد ولی دیگر دلم باران نمی خواهد
و این تنْ مرده دیگر،از مسیحا جان نمی خواهد
چنان مبهوت و سرگردان به دنبال تو می گردم
که گویی "قصه"ام هرگز دگر پایان نمی خواهد
نمی دانم چرا شهرم تو را با من نمی خواهد
کسی در بین این مردم دگر زندان نمی خواهد
بهار آمد...من و یک قهوه خانه یکّه و تنها
نمیدانم چرا من راتک وتنها نمیخواهد
دیدگاه ها (۶)

_ چشمان قهوه ای او ؛ 30 ژوئیه 2026در کالبد نگاهت چیزی فراتر ...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط