وقتی در آغوشم بودی

وقتی در آغوشم بودی

قطره اشکی بر گونه ات لغزید


خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم

اما...! اما، آن قطره اشک برای انگشتانم آشنا بود ...

آشنا بود...؟ یادم آمد....!

آن هنگام که خداوند تو را می آفرید

خاک تو را با اشکهای من سرشت، راستی به گونه های

خیس من نگاه کن، اشکهای من برای انگشتان تو آشنا نیست!
دیدگاه ها (۲)

بسم الله الرحمن الرحیم جذاب شدن برای خدا :از شرّ این نفس پر ...

میبخشی پارت ۳

سناریو ریندو

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

جین با نگاه به خانه گفت:«خب... من فقط امیدوارم این یکی از او...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

سناریو تهیونگ

از ترس تا اعتمادpart: 7 ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²¹﴿ویو راوی﴾دو روز بعد...مدرسه دوباره مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط